دیبای چهلتکه

حتی به نظر خودم هم خیلی احمقانه می آید که تنها خواسته ام از طرف مقابل داشتن یک آغوش باز و شانه هایی فراخ برای سر گذاشتن و گریه کردن باشد . ولی همین هم پیدا نمی شود! واین وظیفه خطیر را بالش نازنین انجام می دهد.
نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱٧ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

این روز ها روزهای خوبی هستند . شاید هم این سال جدید سال خوبی است . چون متفاوت است ؟ چون بعد از دو سال کرختی باز به زندگی اجتماعی برگشته ام ؟ در هر صورت خوب است . کارم را دوست دارم و دلخواهم است . هم کارانم هم آدم هایی هستند که بعد از گذراندن هشت ساعت در کنارشان احساس دیوانگی و سرسام نمی کنی . در حقیقت آدمهایی هستند با شخصیت غالب کودک . انگار که توی مدرسه پسرانه کار می کنی! پر از شیطنت و شوخی . منهم که خوراکم نقش مادر بودن است . باید کلی مواظب باشم تا توی دام نقش مادر و کودک نیفتم ولی در کل شیطنت هایشان روی روانم نیست چون در حقیقت همه شان حد خود را شناخته اند بعد از مدت ها امشب عازم مشهد هستم امیدوارم که امام رضا راهم بدهد . خودش می دونه که اوضاع من در چه حاله و من دلخوشم به بزرگی و کرم او و خانواده اش! .
نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٩ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody