دیبای چهلتکه

از کی خجالت می کشم ؟

از کسانی که به اینجا سر نمی زنند ؟

چرا اینقدر ملاحظه کار شده ام ؟

واقعا به خاطر حال و هوای دهه سی است؟

نمی خواهم با ننوشتن در اینجا بیشتر از این از خودم دور شوم .

باز هم باید بنویسم .

از حال و هوای این روزها  حتی اگر کسی نخواندشان.

روزهایی که مثل پارسال نیستند .

مثل سال قبل ترش هم نیستند .

مثل خیلی سال پیش هستند .

سال های دانشگاه شاید !

شاید هم قبل تر ...

سال های کنکور .

نمی خواهم خودم را درگیر قید وبند های سن و سال بکنم.

می دانم که چیزهایی تغییر کرده ولی باور نکرده ام.

شاید عاشق هم شدم !

شاید دلم خواست میان انبوه برنامه هایی که دوست دارم و از درگیرشدن در میان آنها لذت می برم وقتی هم برای دلم بگذارم .

ولی حیف که هنوز می ترسم .

هنوز هم وقتی اون حس نرم دوست داشتن و گاهی دوست داشته شدن را تجربه می کنم مثل بید بر خودم می لرزم که نکند او هم مانند آن دیگری باشد ؟

می دانم که عوض شده ام .

می دانم کجا هستم و چه دارم . و به انچه دارم افتخار می کنم ولی نه به انچه هستم.

توی این مدت یک سری باور های قدیمی را دور ریختم و زندگیم را بر مبنای باور های جدید گذاشتم ولی آیا ١٠ سال دیگر  نیز از این تصمیمم راضی هستم ؟

همان طور که الان به ١٠ سال گذشته نگاه می کنم و می بینم که لبالب از اشتباه بوده است . انهم اشتباه های تکراری !!

و این ١٠ سال پیش رو چه برای من دارد ؟

نمی دانم . 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٤ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody