دیبای چهلتکه

یک وقتهایی دیدین یک کلمه چه جوری پرتتون می کنه تو خاطرات فراموش شده !!

 گاهی این حرکت اونقدر سریع پیش میاد که خودتونم اولش گیج میشین ولی بعد متوجه یک حس قدیمی ولی اشنا میشین که مدتها فراموشش کرده بودید .

اونوقت از خودتون می پرسین این حس از کجا او.مد ؟ چی شد یک دفعه ؟

 و حالا یک کلمه و فقط یک کلمه مسخره حلبی  منو برد به خیلی دور . سالهای خیلی دور و کتاب سرباز حلبی خوشگلی که مال خواهر بزرگم بود .

 حالا اون کتاب کجاست .

چقدر برای سرباز حلبی و دخترک رقاص که تو اتش سوختند زار زدم  ولی الان می بینم که میشه مثل بقیه قصه های کودکی ازش کلی چیز یاد گرفت . چه عکسهای خوشگلی داشت . اون موقع که عشق و عاشقی سرم نمیشد ولی حالا به سرباز حلبی غبطه می خورم که عاشق شد و تا اخرشم رفت .

توی تمام داستانهای کودکی بهم یاد دادند که ثابت قدم باشم و پای اون چیزی که می خواهم وایسم !!

پس چی شد اون درسها ؟

کتابه کجاست ؟؟

نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/۱٦ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

چه روزهای عجیبیه !

برنامه ام دقیقا به روز که نه به لحظه است .

فقط هر لحظه تصمیم می گیرم لحظه بعدش کجا باشم . همه زندگیم غیر قابل پیش بینی شده است . برخلاف جریان آب شنا می کنم نه ؟

امشب بعد از مدتها وبگردی کردم و از شانسم یک سری مطلب در مورد سی سالگی پیدا کردم . امروز تقریبا در نیمه سی سالگی هستم و دیدم که چقدر حس ادمها در این سن و نسبت به این سن مشابه است .

ولی سی سالگی من با سالهای پیشش فرق داشت . دوباره لذت بردن را کشف کردم و دوباره تنهایی را .

وقتی به یادداشتهای گذشته ام نگاه می کنم می بینم که در تمام لحظات فکر می کردم می دونم چکار می کنم و حالا به نظرم می رسه که چقدر خر بودم تو تمام اون لحظات.

ولی باز هم الان به خودم میگم که می دونم چکار دارم  می کنم !!!!

در هر صورت خریت که شاخ و دم نداره !!

نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/۱٤ساعت ٤:٤۸ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody