دیبای چهلتکه

دربدر ایده بودم برای نمایشگاه جدیدم . با اوضاع جدید باید دستم میومد دنیا دست کیه ! تصمیمم این بود که از هفت تیر شروع کنم . مانتو فروشی های هفت تیر با فروشندگان گستاخ و فضولشون برای من یکی عذاب کلی !!

کلی بهانه ردیف کردم تو ذهنم که برای دید زدن مدل مانتو ها بهشون بگم .

فروشگاه اول که ارد شدم فهمیدم اصلا احتیاجی به ایده جدید و مدل خاص نیست !!

فقط و فقط کافیه تمام طرح های امسالم رنگی باشن !! رنگهای شاد و روشن و پارچه های خنک !

با یک دور توی میدون هفت تیر تمام سیاهی ها و کدریها حالم را بد کرد . رنگها کجا هستند .

من اما تسلیم نمی شوم . من اونها را دوباره روی کار میاورم حتی اگر کسی نخواهد برخلاف جهت حرکت کند ولی باید برای انها که متفاوت می اندیشند مجالی باشد!!

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢۳ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

فقط دوباره دلم خواست دیبای چهلتکه باشم . طرح زندگیم دیگر نو نیست .البته خودم هم دیگر اون چهلتکه سابق نیستم . اون موقع که برای اولین بار این وبلاگ را با نام دیبای چهلتکه شروع کردم واقعا از تکه های جدا جدا تشکیل شده بودم که هرکدوم کار خودشون را می کردند ولی امروز مثل یک رومیزی چهلتکه منسجم هستم. چهل چهل هم نیست ولی مگر چهل ستون چهل تا ستون داره ؟؟
نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۱۱ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

خیلی چیزهای کوچک من را خوشحال می کنه . کوچک و ساده .

من خوشحالم چون می بینم برای یک عکس خانوادگی باید لنز واید به کار ببریم و یا اینکه اونقدر ریز میفتیم که برای دیدن چهره ها باید ذره بین استفاده کرد.

من خوشحالم که  بعد از هر مهمانی شام ساده خانوادگی باید تا صبح ظرف بشورم !

من خوشحالم که می دونیم اون یکی چقدر برامون مهمه و توی غم و شادی هامون شریکش می کنیم .

من خوشحالم که هر کدوممون مطمئنه که چه  سر سفره عقد و یا حتی در بستر مرگ تمام اونهایی که دوستش دارند از تمام نقاط دنیا جمع می شن و کنارش هستند .

من خوشحالم که کسانی کنارم هستند که می تونم در کنارشون بخندم و گریه کنم .

من خوشحالم  که چنین خانواده ای دارم .

من خوشحالم که دوستانی دارم که در کنارشون می کوشم تا انسان بودن را تجربه کنم.

من خوشحالم که دوستان من هنوز خیلی چیزها براشون مهمه و از خودشون به خاطر وطن و ارمانهاشون می گذرند .

و من خوشحالم که چنین دوستانی دارم . 

خوشحالم که استادانی دارم که دستم را گرفتند و قدم به قدم زندگی و معنا و هدف آنرا به من آموختند .

خوشحالم که استادی دارم که زندگی من را جهت بخشید .

خوشحالم که شاگرد چنین استادانی هستم ولو اینکه یک شاگرد تنبل به حساب می ایم.

من خوشحالم که همه دوستانم در کنارم هستند و همه خانواده ام پشتم و استادانی که در جلوی من قدم بر می دارند و راه را برایم هموار می کنند.

 و من خوشحالم که یاد گرفتم ببینم که ادمها دوستم دارند و براشون مهمم.

من خوشحالم.

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٦ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody