دیبای چهلتکه

تو چهلتکه هم نوشتم که بهم گفت : اگر نمی تونی کسی را ببخشی به خاطر بزرگی گناه او نیست و فقط به خاطر کوچکی قلب توست. و من باور کردم که چقدر دلم کوچک است . اونقدر کوچک که یک احوالپرسی ساده و یا یک لبخند ÷رش می کنه و یک اخم و یا یک بی اعتنایی خالی.

 

 دوستی داشتم که توی زلزله جاده چالوس وسط جاده بود و ماشین جلویش له شده بود و او تا ماهها حالش بد بود چراکه باور کرد که مرگ در یک قدمی است  و حالا من نیز چنین حالی دارم .حس می کنم شاید توی پیچ بعدی زندگی این من باشم که از جاده منحرف بشم و دیگر هیچ.

 

ماه رمضان هم امد ولی طبق معمول و عادت همه ادمها دنبال حس و نوستالژی گذشته ام و نه زمان حال و همین باعث میشه خیلی لحظه های خوب را از دست بدم .

 

یک سره دارم با خودم کلنجار میرم که گذشته ها گذشته و خیلی جاها کاری جز انچه انجام دادم از دستم بر نمیامد و خیلی اتفاقها افتاد چرا که باید میفتاد و مسببش من نبودم ولی این اگر ها و ایکاشهای لعنتی دست از سرم برنمی دارد.

اینروزه پر از ترسم . ترس از اشتباه . ترس از ناتوانی . ترس از همه اون چیزهایی که همیشه ازشون میترسیدم ولی انچه باید اتفاق میفتاد افتاد.

باید برم تو دل ترس. شعاری که سالهاست ورد زبانم است و یک ذره هم وارد عملم نشده .

نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/۱٤ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody