دیبای چهلتکه

یک پاییز دیگر .

محبوب ترین فصل من .

دیروز وقتی که برگهای چنارهای سر کشیده سعد اباد چرخ زنان پایین میامدند با تمام وجود حسش کردم .

یک حس خوب زلال .

 روابطم با ادمها خیلی خوب شده و دوباره  می تونم باهاشون ارتباط برقرار کنم و دلم براشون تنگ بشه و یا بلرزه .

البته کینه ها سر جای خودش است ولی دیگر فراگیر نیست و پاچه همه را نمی گیرد .

وقتی نگاه می کنم به ادمها و رفتارشون  می بینم که فقط و فقط همه تلاش می کنند تا دیگران دوستشان داشته باشند .

و هر کدام به روش خاص خودشون .

یکی با فریاد ودیگری با قهر . یکی با غرور و دیگری با ایثار بیش از حد .

یکی با کار دیگری با تنبلی .

همه دلشون می خواهد که دیده بشن و دیگری تاییدشون کنه و محبت ادمها را بدست بیارن .

با خودم فکر می کنم اگر با خودمون صادق باشیم و به این نیاز فطری اعتراف کنیم چقدر انرژی صرفه جویی میشه ؟ چ.ن دیگه مجبور نیستیم هزار جور جنگولک بازی از خودمون در بیاریم تا دیگران بهمون اهمیت بدن .

 فقط یک جمله ساده :

من نیاز دارم دوست داشته بشم و دوست بدارم .

ولی این ترسهاست که نمی گذارند با صراحت این جمله را فریاد بزنم  اولیش هم ترس از سواستفاده دیگران و عکس العمل اونهاست که علی رغم تلاش بسیار هنوز توی من ریشه کن نشده .

نقاب بی تفاوتی که میزنم فقط وفقط برای اینه که می ترسم ادمها بیان جلو و من را دوست داشتنی نبینند و اونوقت من را که طعم محبت را چشیدم ول کنند.

نقاب غرورم به خاطر اینه که به خودم بقبولونم که من به محبتی که بهم هرگز ابراز نشده نیاز ندارم  .

و هزاران نقاب دیگر...

و جالب اینه که اونقدر سعی کردیم این نیاز را کتمان کنیم که وقتی یکی صادقانه بهمون میگه دستمان دارد و براش اهمیت داریم باورش نمی کنیم .

نوشته شده در ۱۳۸٥/٦/٢٤ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

بت هایم شکسته شده و خوشحالم .

دیگر کسی نیست که به خاطر خوشنودیش بخواهم از خودم دور شوم . امیدوارم دیگر این اشتباه را تکرار نکنم. 

راه رفتن خودم هم یادم رفته بسکه سعی کردم جا ای کسایی بگذارم که با اشتباهاتشون زندگیم را ویران کردند.

ولی نتیجه اش خوب بود .

حالا حداقل می دونم که چقدر راحت میشه ازم سواستفاده کردو برای هدفهای ذیگران جاده صاف کن بشم.  باید بیشتر هوشیار باشم.

و حالا میدونم که الزاما تمام اون چیزهایی که دیگران میگن وحی منزل نیست و حتی اگر به قیمت شکستن یک رابطه باشه باید با عقاید اشتباهشون برخورد کرد و سکوت هم به ضرر خودم است و هم اونها که با اعتماد به نفس غلو شدشون فکر می کنند جانشین بلافصل خدا هستند.

و فهمیدم به خاطر ترس از طرد شدن و دوست نداشته شدن به چه خواری هایی تن دادم و چقدر در حق خودم ظلم کردم .

ادمهای مقابلم را بالا بردم و خودم را پست و حقیر کردم تا دوستم داشته باشند و دست اخر هم دور انداخته شدم .

نمی خواهم برای دلخوش کردن خودم باور کنم که این من بودم که اونها را حذف کردم چون واقعیت این است که اونها با رفتارشون عملا من و خواسته هایم را ندید گرفتند و تحقیرم کردند من برای جلو گیری از درد بیشتر به ظاهر برای تمام شدن رابطه ها پیش قدم شدم .

 و حالا می دونم که این احساس حقارت من یک جایی اون ته ناخوداگاهم ریشه کرده و ادمها میان و بهش اب میدن .

میدونم که نباید اونها را مقصر دونست گرچه هنوز نتونستم ببخشمشون  ولی اونها هم به اندازه من در فکر رسیدن به خوشبختی و ارامش بودند با این تفاوت که من خودم را فدا می کردم و انها دیگران را.

و الان تنها هدفم پاک کردن این باور غلطه که توی ذهنم نقش بسته :

اگر می خوای دیگران دوستت داشته باشند اونی بشو که اونا می خواهند. 

و اولین قدم اینه که از همین شعار به نفع خودم استفاده کنم .

 یعنی اگر می خواهم خودم را دوست بدارم اونی بشم که خودم می خواهم.

نوشته شده در ۱۳۸٥/٦/۱۸ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

فکر می کنم دلیل اینهمه ادم نا متعادل دور و برم عدم تعادل درونی خودمه .

ادمهایی که یک روز عاشقند و یک روز فارغ.

 ادمهایی که یک هفته مثل تراکتور کار می کنند و یک هفته از رختخواب بیرون نمیان.

آدمهایی که یک روز جواب سلامت را نمی دهند و روز دیگه می پرند بغلت و قربون صدقه میرن.

ادمهایی...

تعادل و نظم شدن دو آرزوی دست نیافتنی که توی زندگی هرچی تلاش می کنم بهشون نمی رسم.

نوشته شده در ۱۳۸٥/٦/٥ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody