دیبای چهلتکه

از اول خرداد تا حالا به جز خودم اين سومين خبر طلاقيه که ميشنوم .
ديشب به خدا گفتم اگر به خاطر ارام شدن من داری اينجوری خانواده های دوستانم را از هم می پاشونی جان من بيخيال شو .
۷ سال زندگی
۳ سال زندگی
۲۰ سال زندگی ...
ولی همونطور که ادم از شادی ديگران بيشتر شاد ميشه غم ديگران و عزيزان بد آدم را اذيت می کنه .
دو تا خبر مرگ هم داشتم .
دوست ۱۳ ساله و دختر ۳۰ ساله ...
تو اين دنيا خبر خوب پيدا نميشه ...
خدايا من غلط کردم . فهميدم که خيلی نازک نارنجيم و درد من پيش بقيه هيچه .
جان من دست بردار.
نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/۳٠ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

کار؛ کار ؛ کار ...
بازگشت به زندگی پر از فعاليت...
۱۶ ساعت در روز...
حداقلش اينه که کارهای عقب مونده و فراموش شده اومدند و اولويت پيدا کردند.
مثل يادگرفتن فرانسه...
حالا که زمينه اش فراهم شده اميدوارم بتونم برم جلو..
نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/٢٧ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

سفر کردم که از يادم بری ديدم نميشه
اخرش هم نفهميدم اين شعر را کی خوند و کی گفته ولی من که با تمام وجود يک خط در ميونش را باور دارم ! اينکه می گم يک خط در ميون به خاطر اينه که با اين خط اولش کاملا موافقم ولی خوب از اونجايی که هميشه اولين تصميمم فرار بوده هر بار يک مشکلی پيش مياد باروبنديل جمع ميشه و دبرو که رفتی ! ولی واقعا سفر باعث نميشه چيزی فراموش بشه به خصوص توی مشکلات عشقی تخيلی برای من که هميشه يک سفر با دلبرم دارم. و جالبيش اينه که وقتی رابطه بهم می خوره مثل گاگولا ميرم همونجايی که باهاش رفتم !! معلومه که نميشه ! چند شب پيش به دوستی می گفتم دفعه بعد که درگيری احساسی پيدا کردم توی تهران چند تا جا را مشخص می کنم مثل يک پارک و يک رستوران و يک سينما؛ که وقتی بهم خورد هر جهنم دره ای که ميرم ياد طرف نيفتم!
اخه عشق يک عاشق با نديدن کم نميشه
اين اون بنديه که نيم بند قبولش دارم . کم نميشه ولی خيلی قشنگ تو تنهاييت ميتونی به نفرت تبديلش کنی! تغيير ماهيت ميده و بديش اينه که عين بومرنگ هرچی دورتر پرتش کنی محکمتر برمی گرده تو کله خودت .
سفر های بعد از بحران خيلی وقتها فقط يک لايه نازک غبارند روی خاطرات . البته اگر بتونی از کينه شدن احساست جلو گيری کنی. و بعدش وقتی بر می گردی بايد مثل تراکتور يا همون خر سابق سرت را گرم کار و ... کنی.
بقيه شعر را هم بلد نيستم ولی می دونم يک جاش می گه سفر عاشق ترم کرد که اينشم قبول ندارم .
ولی خوب واقعا ديگر اين اشتباه را تکرار نمی کنم . چون توی اين مدت فقط و فقط حرفهای تو دل مونده بود که ميومد بيرون و هيچ گوش شنوايی براش نبود و همشون توی گلو ماسيد و همين شد که الان توی چشمام پر از خشمه . خودم که توی اينه خودمو نگاه نمی کنم. دور وبريا مثل يک شيشه باهام رفتار می کنند و خيلی مواظبند که نشکنه چون می دونند بشکنه همه چی را مثل يک جريان مذاب ميسوزونه و خاکستر می کنه .
خلاصه دنبال يک بهانه می گردم که تمام خشمم را روش خالی کنم.
ديشب می ديدم که کاملا مثل اين راننده های عاصی رانندگی می کنم چند دور بد پيچيدم جلوی خلق الله . ولی نمی دونم چرا يهو همه متمدن شدند و يارو حتی يک بوقم نزد !
خلاصه اين حرفهای تو گلو مونده بدجوری داره فشار مياره !
يک کارتن سفال شکست خالی نشدم !
فکر کنم يک توپ پارچه جر خورد خالی نشدم !
به اندازه ۳ تا بسته کاغذ خط خطی شد ولی تغيير نکردم.
تمام زمين کارگاه رنگ شد ولی هيچ اتفاقی نيوفتاد . روزی شونصد تا طناب می زنم ولی بازم هيچی .
تنها راهش اينه که گوشی را بردارم و زنگ بزنم بهش و فقط يک جمله بگم :
از من که گذشت حداقل به خودت دروغ نگو !
..
..
..
و می دونم اين بحران قسمت سومی هم داره که دلم می خواهد خيلی زود اتفاق بيفته .
نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/۱٧ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

وقتی توی عيد داشتم برنامه های امسالم را مرور می کردم يک سری کارها بود که بايد تا شهريور کلکشون کنده ميشد .
اولش دلم شور ميزد نکنه نرسم بعد يادم ميفتاد که کو تا شهريور .
الان ۳ ماه تا شهريور مونده و ۳ ماهم که گذشته و من هنوز اندر خم يک کوچه ام .
و فعلا هم افتادم به گشت و گذار
مشهد و کيش و شمال !
اين سفرها تمام بشه ببينم حالم سرجاش مياد ضربتی اين کارها را تمام کنم يا نه !
نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/۱٠ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

توی حرم امام رضا يک غرفه هايی هست که روش نوشته محل رسيدگی به افراد گمشده .
کسی گفت اگر می تونیم بریم اونجا و بگيم ما توی اين دنيا گم شديم .راهمون را گم کرديم و سردرگميم.
هيچ کدوم از همراهان جدی نگرفتند و من توی دلم غوغايی بود چون ۱۰ دقيقه قبلش کلی در همين مورد با اون وريا درد دل کرده بودم .
فرداش تنها رفتن حرم . حس کنجکاوی بد اذيت می کرد. رفتم دم يکی ازين غرفه ها دماغم را چسبوندم به شيشه . پر بود از اسباب بازی و خوراکی .
به خودم اومدم . خيلی وقتها ادم گم ميشه ميره يک جايی و فقط سرش گرم ميشه فقط ذهنش منحرف ميشه . فقط وقتش ميره برای چيزايی که مال اون نيست و زود ازش می گيرند. فقط هم اونجا مهمونه و تا ابد نمی تونه اونجا بمونه .
و اگر خودش نخواهد که پيدا بشه کارش خرابه چون ميبرنش يک جايی که بدتر از قبليه .و چقدر خوشبختند اون ادمهايی که يکی مياد و پيداشون می کنه و دوباره ميندازه تو مسير درست.فقط ديگه بايد ياد بگيری که دل بکنی ازون نعمتهايی که سرت را گرم کرده بودی باهاشون و مال تو نبودند.
بايد ياد بگيری که حواست به راهت باشه يا حداقل مقصدتو بدونی که اگر گم شدی زود بتونی راه دوباره پيدا کنی نه اينکه سردر گم ازين شاخه به اون شاخه بپری. چون هميشه يکی نيست که بياد پيدات کنه . وفقط خودتی و خودت.
.
.
.
دیدم بی دل نميشه کاری از پيش برد رفتم و اوردمش . چون می دونم این مدت که اونجا بود خيلی چيزا ديد و خيلی چيزا ياد گرفت .
دیگه بی تابی نمی کنه و می دونه که حالا اون ادم یک همرا خوبه براش که محبت برادرانه اش را دريغ نداره .
دلم هم مظلوم و سر به زير خيلی خوب مسئوليت و وظيفه اش را انجام ميده .
عشق شد براش يک وسيله و نه هدف. و می دونه که فقط و فقط مرکبيه که می تونه زودتر و یا با ارامش بيشتر به مقصد برسونتش و اگر نباشه هم خودش بايد راه خودش را بره .
شاید این جریان مثل اون اسشباب بازیهای تو اون اتاق بود که مدتی سرش را گرم کرد ولی اخرش هم ازش گرفتند . در هر صورت من و دلم داريم افتان و خيزان ميريم جلو.
کسی هم نيومد که پيدامون کنه و همين باعث شد که يادمون بيفته که گليممون را خودمون بايد از اب بکشيم بيرون.
به خاطر همين هم رفتم اوردمش پهلوی خودم .
شکسته و نزار بود بردمش پهلوی طبيبش . نسخه پيچيده شد . داروهاش تلخ و گران است ولی مهم اينه که می خواد که خوب بشه و ميدونه که چکار می خواهد بکنه .
نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/۱ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody