دیبای چهلتکه

بعد از يك سال و اندي...
عشق برايم شد رها كردن ..
رهايش كردم . چون دوستش داشتم رهايش كردم . چون ديدم حضورم فقط و فقط باريست بر دوشش و نه مرهمي بر دردهايش.
چقدر سخته ...
دلم ولي پيشش موند .
پيشش موند تا براش دعا كنه .
پيشش موند تا ياد بگيره كسي را كه دوستش نداشت را دوست داشته باشه .
دلم پيشش موند و من حالا ديگر دلي ندارم تا به از راه رسيده ها بدهم.
وقتي ديدم نبود من بيشتر بدردش مي خوره تا حضور من چرا بايد عذابش مي دادم.
اما ته دلم يك چيزي ميگه كه اونم بهت احتياج داشت ولي نخواست كه نيازش را عنوان كنه . ديگر اين مشكل عقل و دل اوست . و من نمي خواهم خودم را با اين خيال خوش گول بزنم.
اماعقلم گفت نه و دلم گفت اري و رفت جلو و مرا برد . برد تا جايي كه ديد تمام درها را برويش بسته . ديد كه ديگه اونجا بودنم فايده اي ندارد .پس خودش را در اون خونه زنده بگور كرد و مرا بي دل پس فرستاد.
حالا دو هفته است كه بي دل دارم زندگي مي كنم.

نوشته شده در ۱۳۸٥/٢/٢٢ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody