دیبای چهلتکه

فکر می کنم زمانش رسيده که راهم را پيدا کنم.
خودم تصميم بگيرم . اين که می گم خودم تصميم بگيرم حداقل ۱۰ ساله که به ظاهر دارم اينکار را می کنم. خودم تصميم گرفتم برم دانشگاه ولی چون بايد می رفتم . خودم تصميم گرفتم برم سر کار ولی چون مجبور بودم .
خودم تصميم گرفتم ارشد بخونم ولی چون مامانم اينا دوست داشتند.
خيلی وقتها يعنی بيشتر وقتها خودم خيلی تصميم ها را گرفتم ولی چون کسانی که دوستشون داشتم از من چنين انتظاری داشتند.
دوست داشتم اونی باشم که اونا دوست دارند ولی واقعا هيچ کس نيست تو اين دنيا که منو به خاطر خودم دوست داشته باشه ؟
به خاطر همين اکثر موفقيتها و پله هايی که طی کردم راضيم نمی کنه .
خيلی جاها هم تصميم هايی که گرفتم فقط به خاطر کم نياوردن و يا عقب نموندن از بقيه بوده که همين هم به نوبه خودش باعث دور شدنم از مسير اصليم که نمی دونم کجاست شده.
وقتی به خودم نگاه می کنم ادمی را می بينم که مثل معشوق فلانيست و يا مثل فرزند ايده ال ديگری و يا خواهر خوب کسی است . و از طرف ديگر ادای دوستی ارجمند و يا استادی مهربان و يا هنرمندی شريف و يا ادمی خوب را در مياورد.
از بیرون و از بالا نگاه می کنم و می بینم کم موفق نبودم و از خيلی جهات از خیلی کس ها یک سر و گردن بالاترم . پس چرا راضی نیستم و چرا اين جلو رفتنها ارضام نمی کنه .
چرا هنوز اعتماد به نفس و یا عزت نفسم در نوسانه ؟
و جوابش اینه که چون خودم نيستم.
خودش کجاست ؟
خودم کجام ؟
نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/٢۳ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody