دیبای چهلتکه

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/۱۸ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

دلم خواست دوباره ديبا باشم .
اعتقاد دارم که که اسامی روی شخصيت تاثير گذارند .
ديبا يعنی ابريشم .
ظريف و مقاوم که خوب ميتونه خودشو وفق بده .
ولی با نگاه يک جوجه يک روزه که همه چيز براش عجيب و پر از درسه .
درگير بازيهای روزمره نيست و ميره که فقط بياموزه .

کار
درس
اتلاف وقت
جای کمی محبت و عشق خاليست که بايد دوباره شروع کنم .
چون تا اينجا فهميدم که ارزش زندگی به ميزان عشق و ايثار تو به بندگان اوست .
تصميم دارم ايندفعه از خيابانگردها شروع کنم که می دانم درسهای بسياری در زندگيشان است .
نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/۱۸ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

دارم تلفنی با يک غريبه صحبت می کنم و سعی دارم که مجابش کنم تا رای پروژه ای که ديماه داريم همکاری کنه .
اخرش ميگه ای بابا خانم کو تا ديماه و بعد خداحافظی می کنه و گوشی را می گذاره .
به همکارم نگاه می کنم و با تعجب ازش می پرسم تا دی خيلی مونده ؟
چپ چپ نگاهم می کنه و می گه ۴ ماه با احتساب اين ماه . بهش می گم نه منظورم اين بود که ۴ ماه خيليه و نه ؟
می خنده و ميگه بستگی داره و سرش را به کارش مشغل می کنه .
ميدونه که باز من ازون گيرای فلسفی - روحی دارم که بايد هضمش کنم .
زمان ارزشش را برام از دست داده .نمی تونم اون ادم را درک کنم که می گه کو تا دی . من وقتی به برنامم نگاه می کنم حتی برای ۱۰ سال ديگه هم به نظرم خيلی عقبم و فرصتی ندارم .
کلی کتاب نخونده ؛ کلی فيلم نديده و کلی راه نرفته که با توجه به نيروی جوانی و انرژی درونی بايد در زمان خودش طی بشه .
خيلی از زندگی عقبم .حتی راهی تا ۶۰ و یا ۷۰ سالگی نمونده . مگه این ۲۸ سال چه جوری گذشت ؟ به سرعت نور ؟ بقیه اش هم همینه پس چه جوری میشه زندگی را پشت گوش انداخت.
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/۸ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/٤ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

دوروزه منگم و خواب الود ..
خودمم ميدنم چرا
باز دارم فرار مي كنم از مشكلات .
باز دارم پناه مي برم به سكوت مرگ اور خواب تا به ياد نيارم مشكلات وضعفهايم را
اين دوروز دنبال يك حس خوب مي گشتم .
دنبال چيزي كه بتونم ازش انرژي بگيرم .
ديگر دنبال كسي نيستم كه بهم انرژي بده چون اينجوري بدتر مي خورم به ديوار.
نرسيدم به اونجايي كه از انرژي درونم استفاده كنم.
ديگه از خودم هم زياد انتظار ندارم .
يعني توقع زيادي ندارم .
و برام خيلي جالب بود كه اين حس خوب را وبلاگستان بهم داد. در كمال نا اميدي وقتي وصل شدم از دونه دونه وبلاگها حس خوب گرفتم و يادم افتاد كه چقدر دلم براي اين فضاي امن تنگ شده بود .
هفته عجيي بود .
به طور متناوب يك شب عروسي و يك شب عزا بوديم .
فكر مي كنم در ماه گذشته دست كم 7 نفر از اشنايان فوت كردند .
پير و جوان درهم ...
و جالب اينجا بود كه اين مساله فقط گريبانگير خانواده ما نبود . دوستانم هم هر كدوم به نوعي يكي دونفر تلفات داشتند .
خلاصه امار مرگ و مير بالا بود .
البته هنوز يكي دونفر ديگه تو ليست رزرو جناب عزرائيل هستند...

خدا به خير بگذراند..
نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/٤ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody