دیبای چهلتکه

گيجم
زير قولم زدم
ولي اگاهانه رفتم
اگاهانه بدقولي كردم
اگاهانه عهد شكستم
.گفت نرو رفتم
گفت حريم نگه دار
حريم شكستم
گفت صبر كن
و شكيبايي نكردم
گفت باش و ببين
رفتم و چشمها را بستم
حالا هم امادم تا بدترين ها سرم بيايد
اماده ام تا دوباره بشكنم و توان پس بدهم .
خودم كردم و خودم سعي كردم كه سر خودم را كلاه بگذارم
ولي افسوس كه اين روح پر التهاب هوشيار تر از اين حرفهاست .
با دست خودم پلها را خراب كردم و
حال گيج و منگ ايستاده ام در ميان پاره هاي پل شكسته ...
نه راه پس دارم و نه روي كمك خواستن از ديگران
تنها و بدون هيچ تكيه گاهي
و مي دانم نمي توانم روي كمك اوني كه به خاطرش عهد شكستم حساب كنم كه به اندازه همان لحظات شكستن بيشتر همراهم نبود .
نمي خواهم باور كنم كه خواهد ماند چرا كه دلخوش كردن به اين خيال بهايي سخت عظيم دارد .
پس منم و خودم و خداي خودم و او كه خالصانه دستم را گرفت و من در عوضش نمك دان شكستم و حال حتي روي روبرو شدن با او را ندارم .
نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/۳٠ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

اينروزها دلم می خواد به تمام اونهايی که نقشی در زندگيم داشته اند بگويم چه حسی بهشون دارم و يا چه تاثيری در زندگيم گذاشته اند...
عجيب فکر می کنم که فرصتی ندارم ...
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن ! شتاب کن !!
نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/٢٤ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

اينروزها دنيای واقعی اونقدر مشغولم کرده که مجالی برای دنيای مجازی ام نمانده ...

هرچند دلم برای تک تک همراهانم تنگ شده ...

و در ناخوداگاه نسبت به روابط مجازی حساس شده ام به خاطر اتفاقاتی که در دنيای واقعی افتاده ...

و می دونم که اين جوجه کوچولو احتياج داره خودش را تو اين دنيا پيدا کنه و استوار و با اقتدار راهش را دنبال کند...

ولی می تونيد باز هم اينجا سر بزنيد ...

نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/٢۳ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

اينروزها دوباره ياد گرفتم با خودم خوش باشم . پياده روي هاي طولاني تو اين هواي عجيب ملس دم غروب .
يك گالري .
يك پارك كوچك
يك كتاب فروشي و گهگاه يك گل فروشي .
نقاشي ؛ كار ؛ درس .
فقط عجيب جاي ساز و موسيقي كمه كه وسعم نميرسه بهش .
روزهاييست كه با تمام وجود هستم و بودنم را تجربه مي كنم .
و خوبيش اينه كه خدا هم در همين نزديكياست و اونقدر نزديك كه ديگه بود و نبود بندگانش برام ازار دهنده نيست .
ولي با تمام وجود خوشحالم كه بعد از ماهها بالاخره دوره بحران هم به سر رسيد و من ازش گذشتم .
نميدونم سربلندم يا سرافكنده ازين ازمايش سخت ولي بالاخره تمام شد .
گرچه خودم فكر نمي كنم خيلي درست عمل كرده باشم ولي نتايج خوبي داشت.
نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/٩ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

امشب ازون شبهاست که دلم می خواد برای خودم زندگی کنم ..
يک عروسی که نرفتم و از فردا تا سالهای ديگر بايد غرغرها را تحمل کنم ...
عوضش کلی نقاشی ؛ کلی پياده روی ؛ کلی احوال پرسی با کتاب فروش محل که کتابفروشيش مامنی برای ذهن اشفته ام است ...
ولخرجی با خريد يک بسته قهوه با خامه ..
يک ساندويچ ..
و چند تا وبلاگ ..
امشب ازون شبهاست که به هيچ کس نياز ندارم و با خودم خلوت کردم .
نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/٦ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

اينروزها بدجوری سرخوشم .

حس ميوه ای را دارم  که از شاخه جداشده .

افتاده رو زمين و حالا ميتونه تصميم بگيره ؛ خورده بشه که اين يکی دست خودش نيست و يا زندگی نويی را در قالب يک دانه  شروع کنه و خودش درختی بشه .

هر اتفاقی که براش بيفته پر از فراز و نشيبه ولی سرشار از خير و رشده .

خورده شدن دليلی برای نيستی نيست اونم يک جور راه رشده کمی درونی تر.

و درخت شدن به اون سادگيها که به نظر ميرسه نيست . اونم بالا پايينهای خاص خودش را داره .

مهم اينه که بره جلو.

نوشته شده در ۱۳۸٤/٥/۳ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody