دیبای چهلتکه

وظيفه اين جوجه كوچولو دوچيزه
صبر
عدم قضاوت
بهش گفته شد : جوجه عزيز اون چيزي كه تو مي بيني الزاما اون چيزي نيست كه وجود داره .
سعي نكن با اتكا به حواس پنجگانه خودت و دل كوچولويي كه طاقت نداره دنيا را بفهمي .
درين دنيا تو بايد بري و مشاهده كني ولي قضاوت نكن .
اگر كسي اومد و لگدي بهت زد نتيجه نگير كه كمر به قتلت بسته ؛ شايد اونقدر درگير غمي ناديدنيست كه ديگر حتي خودش را نميبينه چه برسه به جوجه لطيفي مثل تو.
صبر
صبر
صبر
قضاوت
قضاوت
قضاوت
نوشته شده در ۱۳۸٤/٤/۳۱ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

مزه خون را زیر دندانم حس می کنم .

طعم دریدن

نیروی مبارزه طلبی

برای رسیدن به هدفی که شاید ارزش اینهمه انرژی را نداشته باشد

ولی این مبارزه به من شوق زندگی و جلو رفتن می دهد

حتی اگر شکست بخورم باز دلخوش خواهم بود که برای انچه برایم ارزش داشت جنگیدم.

من يک جوجه عقابم!

نوشته شده در ۱۳۸٤/٤/٢۸ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب
که حيف باشد ازو غير او تمنايی
نوشته شده در ۱۳۸٤/٤/٢٧ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

اين جوجه يك روزه به ميل خودش به اين دنيا نيومد .
توي تخم گرم و كوچكش خوش بود و هيچ تصميم نداشت تغييري بوجود بياره .
ولي يك روز يكي اون پوسته اهكي را شكست و جوجه كوچك خودش را وسط دنياي بيگانه ديد.
همه چي نامانوس و غريبه است .
هيچ مفري وجود نداره و هيچ مكان امني .
تلاش كرد دوباره برگرده تو اون پوسته امن اهكي .
بسي خيال باطل
پرو بالش زخميه
تنهاي تنهاست .
مي ترسه ازينكه نتونه امنيت را حس كنه.
جوجه يك روزه با چشمهاي كوچكش با وحشت به اطراف نگاه مي كنه .
تصميم داره بزرگ بشه و قوي ولي دلش گرم نيست.
نوشته شده در ۱۳۸٤/٤/٢٦ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

مثل يک جوجه يک روزه بايد از اين پوسته در بيام و دل به دريا بزنم و تغيرات را بپذيرم.
ديگه اون لطافت ديبای ابريشمی را ندارم و تکه های وجودم انچنان باهم خو گرفتند که تفکيک ناپذيرند.
پس ديگه ديبای چهلتکه مفهومی نداره .
من يک جوجه يک روزه ام كه با چشمان كوچك خود به اطراف مي نگرد.
نوشته شده در ۱۳۸٤/٤/٢٥ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

نميدونم دارم به کجا ميرم .
صبر
صبر
صبر
تنها کلمه ای است که اينروزها می شنوم .
کاش اشتباه کنم و واقعيت اونی نباشه که فهميدم .
عهدهايی که شکسته شد و
ديوارهای اعتمادی که فرو ريخت.
مزه تلخ خيانت
مزه شور اشک
و مزه تلخ سرخوردگی و شکست
چرا نمی تونم اونی باشم که از خودم انتظار دارم ؟
مثل گل افتاب گردانی شدم که رو به سوی خورشيد کوچکش دارد و با او می چرخد.
خورشيدش بتابد ؛ سرحال است ولی دير زمانی خورشيد کوچکش پشت ابربود و ناگهان ابرها کنار رفتند و فقط برای ۴۸ ساعت نور خورشيد را حس کرد
دوباره سر بلند کرد
و افسوس که ديد خورشيدش راهش را به سوی گلی ديگر کج کرده و ديگر نوری نصيب او نميشه .
حالا نميدونه کی مقصره ؟
ابری که فاصله انداخت ؟
خورشيدی که بی وفايی کرد ؟
يا او که گليست محتاج نور خورشيد!!
ولی می دونه که منبع نور خورشيد کوچکش نيست .
نور خورشيد کوچک فقط آيينه صفات اون منبع عظيم نوره
دعا کنيد براش تا اونقدر قد بکشه تا برسه به اون منبع اصلی.
نوشته شده در ۱۳۸٤/٤/٢٢ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

بعد از ماهها برای ۴۸ ساعت طعم خوشبختی و سبکی را چشيدم.
فقط ۴۸ ساعت.
وهر لحظه با تمام وجود زندگی کردم.
نه از حرف مردم ترسیدم و نه از آينده مخوف...
هر لحظه را با اين آگاهی سپری کردم که شايد هيچ وقت ديگر چنین فرصتی تکرار نشود
ولی
چقدر زود اميد می شکند.
و با تمام وجود معنی اميد واهی را درک کردم.
چقدر خوشبختی نازک وشکننده بود که با تلنگری خرد شد.
اين يعنی واقعی نبود؟؟
اين يعنی دفعه بعد باورش نکنم؟
نوشته شده در ۱۳۸٤/٤/٢۱ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

يکی به من بگه صبر يعنی چی؟
اينکه همه چی را تو دلت بريزی صبره ؟
يا اينکه يک جايی تو خلوت می تونی با خدای خودت درددل کنی و غر بزنی ؟
نکنه اونوقت ناشکری به حساب بياد ؟
چرا دارم کاری می کنم که زمان فکر کردن نداشته باشم ؟
کماکان از خودم و بقيه ادمها بدم مياد و به خاطر اينهمه قدردانی از نعمت زندگی دونه دونه موهبتها هم داره از دور و برم پر ميکشه .
کاش ادم ندونه...
نوشته شده در ۱۳۸٤/٤/۱٤ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

نمی تونم و نمی خوام که ظاهرسازی کنم.
حتی نمی خوام که فکر کنم و احتمال بدم که که حال من برای کسی اهميت داشته باشه .
يعنی در حقيقت کسی را ناراحت کنه !!!
مسخره است که بخوام دلم را به محبت ادمها خوش کنم.
محبتی وجود نداره .
ديگه تصميم ندارم دلم را به چيزهای غيرواقعی خوش کنم.
من حالم خوب نيست و تصميم ندارم انرژيم را برای مردمداری خرج کنم.
اونم مردمی که هيچ ارزشی برام ندارند چون من هم براشون ارزشی ندارم.
ياد گرفتم که رابطه باید در یک چهارچوب خشک و رسمی خلاصه شود.
و تصميم هم ندارم که ترک کنم انچه را تابحال بدست اورده ام .
همينه که هست و بايد تحمل کنيد.
نوشته شده در ۱۳۸٤/٤/٩ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

آدمها
وخنجرهايی که از پشت می خورم.
صبرم بايد تا بتوانم سکوت کنم و جا نزنم.
دلم می خواهد پشت کنم به هرکی که از جنس گوشت و خون است .
خدايا دلم از دست بنده هات گرفته.
تنها راه حل نگريستن به انها به ديده ترحم است.
همه ادمها موجوداتی هستند که فقط اگر کاری از دستت برميايد برايشان بی توقع انجام بدی.
بی توقع .
بي توقع...
هيچ انتظاری از هيچ کس نبايد داشت.
چراکه همه درين وانفسا فکر خودشونند اونم از راه له کردن ديگران...
نوشته شده در ۱۳۸٤/٤/٦ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody