دیبای چهلتکه


هيچ وقت اينروزها عزاداري نكردم . كوچك تر كه بودم اينروزها برام روز كارناوال بود و ميهماني. روزي كه همه اهل محل كه باهم صد پشت غريبه اند و سلام و عليكي ندارند در كنار هم مي ايستند وبا هم مهربان ميشوند و بعدش هم ناهار نذري با كلي قوم و خويش تو خونها مادر بزرگ .
تا سالهاي سال اين بيشتر شوق يك برنامه جمعي بود كه منو به هيجان مياورد و برام اهميت نداشت كه حالا امام حسين چه كرده و چه بر او و خاندانش رفته . قيمه پلوي مسجد شيرين تر بود.
تا يك زماني كسي امد و يك سري درها را برام باز كرد . گرچه هنوز اجازه ورود وشايد لياقت ورود ندارم ولي برام خيلي چيزا تغيير كرد.
انتخاب كردم كه به خيلي چيزا ايمان بياورم . برام هم مهم نيست اگر خيليا سعي مي كنند با عقل خود اين موارد را تجزيه تحليل كنند و چون راه به جايي نمي برند مسخره كنند و انكارش كنند.
حالا باز هم براي حسين عزاداري نمي كنم . هنوز نفهميدم عزا داري من چه سودي دارد جز اينكه به او بگويم دوستش دارم و بهش احترام مي گذارم.ولي براي گفتن دوستت دارم هزار راه واقعي تر است تا اينكه نقاب غمي را بزني كه حس نمي كني.
او به بهترين رسيده . او از ميان سخت ترين ازمايش ها موفق بيرون امده و او توانسته در بحراني ترين شرايط بهترين انتخاب را بكند.
او نترسيده و به انچه ايمان داشت اصرار كرده و استوار وثابت قدم جلو رفته . او با خودش و نفسش جنگيده و موفق بيرون اومده و ديگر شمر و خولي چه اهميتي دارد.
براي اينكه بهش بگويم دوستش دارم لازم نيست سياه بپوشم و لازم نيست به سر و سينه خودم بكوبم و براي دردهاي خودم به اسم او بگريم .
فقط بايد باور كنم كه من ميراث دار اويم . همانطور كه او توانست بجنگد و پيروز بيرون ايد من نيز بايد بجنگم باتمام قوا .و بايد باور كنم كه همزمان ميراث دار شمر و خولي و عمربن سعدم . خلق و خوي انان نيز در من وجود دارد و چه بسا بسيار پروار تر از خلق و خوي حسيني . چرا كه مجال رشد يافته اند. چرا كه در دنيايي بزرگ شدم كه دنيا پرستي ركن اول انست و شهوت مال و خواسته قانون نانوشته ان.
و هيچ كس بهمون ياد نداده كه بايد عاشق بود . عاشق والاترين ها و براي عشق جنگيد .
هيچ وقت ياد نگرفتم كه بايد براي انچه باور داريم بجنگم و خود را فداي ان كنم . تمام اينها توي دنياي من قصه اي بيش نبوده ولي هر روز هزار شمر و خولي و عمر سعد را با پوست و گوشت خود لمس مي كنم .و گاه باورم مي شود كه زندگي فقط همين .
هنوز از حسين هيچ نمي دانم . كمتر از يك لحظه نگاه به كل زندگيش . تنها مي دانم كه او بزرگ بود و هست او عاشق بود و معشوقش عاشق تر.
اينها را مي دانم و شايد اندكي ديگر . كه همين ناچيز را هم هيچ وقت زندگي نكردم . هيچ وقت دروني نكردم و هيچ وقت با گوشت و پوستم لمس نكردم .
بايد براي خودم عزا داري كنم نه براي او كه به بالا ترين رسيد. بايد به حال تمام انچه به من داده شده بگريم كه در بدترين راه و دورترين راه از حسين حرامشان كردم .
بايد به حال حسين درونم بگريم كه سالهاست در پايينترين لايه هاي وجودم مدفون مانده و مدفنش محل تاخت و تاز شمر وخولي نفسم شده . بايد به حال خودم بگريم .
بايد به حال خودم بگريم.

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱۱/٢٠ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |



مثل سفر مي مونه ...
هر كار گروهي مثل سفر ميمونه كه بعد از تموم شدنش دلت مي گيره و براي همسفريات دلت تنگ ميشه .
خداراشكر كه با تك تك اين ادمها تو راه يك سفر بزرگتريم و حضورشون هميشگيست.
ولي اين فرصتي بود كه يك قدم بهم نزديك تربشيم .
اگر تا به حال همراه بوديم ازين به بعد همدم هم شويم .
دلخوري پيش مياد ولي مثل حباب روي اب زودي مي تركه .
براي من خوب بود. خيلي خوب بود.
دلم پر از عشق و مهر شد.
قدر ادمهاي دوروبرم را دانستم.
و بهترين هديه اين روزها اين بود كه تمام كينه ها و حس بدي كه از يكي داشتم با باران عشق اين لحظات شسته شد .اگر چه شايد ديگر رروابط ما مثل سابق نشود ولي ديگر حضورش برام غذاب اور نيست.
.
.
.
كم كم وارد مرحله جديدي از زندگيم شده ام . مسير همان است و هدف همان ولي روش رفتن شايد كمي متفاوت باشد. منسجم تر و منظم تر و بي سر وصدا.
به قول دوستي فقط براي او و نه ديگران .
عزمم را جزم كردم كه خودم باشم و نه اوني كه ديگران مي خواهند.
و اين شد كه طرح نو بوجود امد...
نوشته شده در ۱۳۸٤/۱۱/٩ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

يک روز ديگه هم تمديد شد ...
راه می رفتم و منت سرش ميذاشتم که ببين هر قدمم به خاطر توست .
ببين اگر دارم اشغال جمع می کنم
ببين اگر دارم ظرف ميشورم
ببين اگر دارم .....
ولی یک جای کار ایراد داشت .
یهو فهمیدم که این اونه که باید سر من منت بذاره !!
و بهم بگه ببین که کجا اوردمت !!
ببین ادمهایی را که دارند می کوشند تا عشق را نثار دیگران کنند !!
ببین این همه شور و عشق را!!
خلاصه که خدا خوب شرمندم کرد!
نوشته شده در ۱۳۸٤/۱۱/٧ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

وقتی برنامه بازارچه ۳ هفته پیش توی جلسات مطرح شد اولش يهو جو گرفتمون و همه موافقت کرديم . پامون را که از تو دفتر خيريه گذاشتيم بيرون هزار تا اما و اگر اومد تو ذهنمون.
يعنی الان فصل خوبيه ؟
تو اين سرما کی مياد خريد ؟
اگر برف بياد چی ؟
بذاريم برای بعد از عيد !
اون موقع می تونيم بهتر برگزار کنيم .اگر از حالا کار کنيم ديگر اينهمه فشردگی نيست و کارا بهتر انجام ميشه .
خلاصه هی گفتيم و گفتيم و گفتيم .
تا يهو يادمون اومد که ای بابا چه قدر داريم بيراه ميريم .
يادمون رفته چه بايد بکنيم و وظيفه مون چيه ! تو رويا ها و کلماتمون غرق شديم .
ما بايد تلاشمون را بکنيم تا معجزه را ببينيم .
وظيفه ما فقط انجام مسئوليتهای روی دوشمون به بهترين نحو و با حداکثر توانه .
ما کار خودمون را می کنيم .
زمان کمه ! نيرو کمه ! پول کمه ! همه درست ولی هر کدوم از ما اگر حداکثر تلاشش را بکنه به وظيفه اش عمل کرده !
هيچ تضمينی برای اينده نيست .
اومدن و نيومدن افراد هم دست ما نيست .
ما دقيقا مثل شرکتهايی هستيم که عروسی برگزار می کنند .
حالا صاحب عروسی دلش می خواد کسی را دعوت نکنه ديگه به ما ربطی نداره !
دلش می خواد ما را امتحان کنه تا کيفيت کارمون را ببينه ؟ بازم به ما ربطی نداره !
اومدن و نيومدن مهمونها دست ما نيست . بيان و خريد نکنند هم به ما ربطی نداره .
ما کارمون را کرديم .
و ديشب در اولين روز معجزه را ديديم .
ادمها امدند و دست پر رفتند .
و امروز ...
خودش ميدونه و مهموناش!!!
نوشته شده در ۱۳۸٤/۱۱/٦ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

سلام
اينروزها بسيار سرم شلوغه .
5 و6 بهمن از ساعت 9 صبح تا 9 شب پارك قيطريه بازارچه خيريه به نفع کودکان بی سرپرست است و سرگرم تدارك ان هستيم .
كاش بتونيد بياييد تا شما هم سهمي درين شور و عشق داشته باشيد.
اینجا هم خوب نوشته !
نوشته شده در ۱۳۸٤/۱۱/٤ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody