دیبای چهلتکه

وقتی به يکی نياز داری که فقط باهاش وقت بگذرونی و نزديکترين دوستان هم در دسترس نيستند ..
وقتی به حضور کسی نياز داری که فقط باشه تا به ياد نياری اونچه می خوای فراموش کنی و هيچ کس نباشه ..
اونوقته که با غم و بغضی که تو گلوته باورت ميشه که همه چی تمام شده ...
نوشته شده در ۱۳۸٤/۱/٢٥ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

اتش هرجا باشه يک جور عمل می کنه .
اتشم خاکستر شده بود ولی سعی داشتم دوباره جانی بهش بدم که مجبور شدم سريعتر از دلم بيرونش ببرم .
و برای اينکار مجبور شدم با دستام تکه های ذغال گداخته را از دلم خارج کنم .
حالا هم دل سوخته ام جلوی چشممه و هم دستهای زخميم .
نوشته شده در ۱۳۸٤/۱/٢٤ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

اون مستی کم کم داشت از سرم می پريد که يکی يک سطل اب يخ روی سرم خالی کرد .
و اون نهال کوچک را زير پا له کرد .
ولی من تصميم گرفتم رشد کنم و بکوشم .
حتی با يک دل شکسته و يک غرور جريحه دار شده ....
اونقدر ميرم جلو تا به جايی که همين ادمها با حسرت نگاه کنند و افسوس بخورند که چرا ديگر در کنارم نيستند.
و ميدونم که اون دورها چقدر زيباست .
اين راه مثل بيابانيست که پشت يکی از تپه های دوردستش جنگلی مسحور کننده است.
ايندفعه اگر خاری به پايم نشست . کمی می نشينم وبه اطرافم نگاه می کنم .
شايد مثل اين بار غروب کوير اجرت زخم دل ريشم باشد.

ولی باز ميرم جلو تا به اون زيبايی جاودان برسم ..
که راه از رفتن برسد..................
نوشته شده در ۱۳۸٤/۱/٢۳ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

سبکم مثل پر .
پر از انرژی چون رود .
بعد از ۱۲ روز تازه تونستم سبز بشم و بهاری .
و همه اينها را هم مديون اونيم که همه چی دستشه و باعث شده اين ادمهای خوب دور و برم باشند.
مديون اونيم که راه رسيدن به خودش را از ميان ادمهايی قرار داد که بودن باهاشون بهترين ها را برای من داره .
نوشته شده در ۱۳۸٤/۱/۱٦ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

فردا مي خوام برم سف .
ازون سفرايي كه هميشه برام خاطره بهترين روزاي عمرم را تداعي مي كنه .
ولي نمي دونم اين بارهم همونطور ميشه يا نه .
سفر با ادمهايي كه با همه تفاوتهامون از يك سنخيم .
ادمهايي كه نمي تونم كسي را جايگزينشون كنم ولي نمي تونم باهاشون ارتباط برقرار كنم.
ادمهايي كه به غير از جمعشون بقيه جاها برام جهنمه .ولي با هيچ كدومشون هم صميمي نيستم .
ادمهايي كه بهترين و بدترين لحظات عمرم را با اونها تجربه كردم .
و فردا با همشون ميرم سف .
ميرم به جايي كه بهترين و بدترين خاطره هام ازاونجاست .
ميرم مشهد.
ولي يك جورايي مي ترسم .
مي ترسم از همراهي با كسي كه ديگه با من نيست .
مي ترسم نتونم حضورش را در كنارم تاب بيارم
و مي ترسم از نگاههايي كه روي ما زوم كردند ومي ترسم از حرفهايي كه رد و بدل خواهد شد.
ولي به اميد ميزبانم دارم ميرم .
اونكه هردفعه منو پذيرفته و واسطه انرژي الهي شده .
به اين اميد دارم ميرم كهبرسم به حياطش و بغض مونده تو گلوم بتركه و اشكهام هرچي غم مونده تودلم را بشورن و تمام بشه .
به اميد اون حس خوبي كه تو حرم مي گيرم تمام سنگيني نگاه ادمها را به جون مي خرم .

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱/٩ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

امروز ۲۸ ساله شدم !
نميدونم بايد خوشحال باشم يا غمگين ؟
وقتی نگاه می کنم می بينم بيشتر سالهای عمرم منتظر اتفاقی بودم تا بعد از ان کاری راشروع کنم به فعالیت .
در انتظار تعطيلی اخر هفته تا بتونم بی درد سر مشق و درس نقاشی کنم.
در انتظار تابستان تا بتونم با خیال راحت شبها تا صبح کتاب بخونم .
در انتظار تمام شدن دبيرستان تا بتونم با خيال راحت با ادمها معاشرت کنم.
در انتظار قبول شدن در کنکور چون تمام اينده و برنامه هام به اون بستگی داشت .
تنها ۴ سال از زندگيم بود که شبها به خاطر تموم شدن و از دست رفتن يک روزش اشک می ريختم .
۴ سال دانشگاه که اونم انتظارهای کوچولوی خودش را داشت .
مثل انتظار برای رسیدن روزهايی که کسی که دوستش داشتم کلاس داشت !
و بعد از اون باز اين انتظارها شروع شد.
انتظار برای رفتن سرکار.
انتظار برای حقوق اخر ماه .
انتظار برای استعفا دادن .
ولی کم کم نوع انتظارها عوض شد و خیلی از وعده ها درونی شد تا بيرونی .
تا جايی که الان رسيدم انتظار برای بهتر شدن حالم .!!
که می دونم نا ممکن ترين حالت برای انتظاره چون همش دست خودمه!
و ميدونم که بايد با خودم به صلح برسم و بتونم شجاعت لازم را برای تغيير پيدا کنم.
تنها چيزی که الان نياز دارم شجاعته !
ميگن توی سالروز تولد هر ادمی خدا يک فرشته براش می فرسته تا دعاهاشو بالا ببره .
شجاعت قلبی
اراده راسخ
ثبات قدم
و عشق

چيزاييه که با تمام وجود برای داشتنشون دعا می کنم.
نوشته شده در ۱۳۸٤/۱/٧ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody