دیبای چهلتکه

وقتی تو دنيای حقيقی جرات نداری حرفت را بزنی ؛ چه فايده داره اينجا فريادش بزنی ؟!
از خودم بدم مياد .
يک موجود ترسو
ضعيف
احمق
که حتی نمی دونه حقش کدومه چه برسه به اينکه بخواد بگيرتش!
نوشته شده در ۱۳۸۳/٧/٢٩ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

نيمچه اعتقادي بهت داشتم . اونم از ترس بود . از اينكه خوب هميشه بهم گفته بودن هستي و ادمها را به خاطر كارهاي بدشون تنبيه مي كني ! ( هيچ وقت نمي بخشم اون معلم امور تربيتي كلاس دوم دبستانم را كه مي گفت : بچه هايي كه به سن تكليف نرسيدند اگر قبل از نه سالگي بميرند خدا مي بردتشون بهشت و ولي بقيه ادمها حتي خوب خوبشون يكراست ميرن جهنم و ساعتها از عذابهاي جهنم مي گفت . به خاطر حرفاش تا تولد نه سالگيم هر شب زار ميزدم و از خدا مي خواستم كه منو قبل از تولدم بكشه تا برم بهشت . دوران سختي بود )
بعدش كه يك خورده عقل رس شده بودم بايد موضع خودم را روشن مي كردم اونم تو خانواده اي با پدر لائيك و مادري معتقد ونه خيلي مومن . تو شبهاي بمب باران قول دادم كه اگر تموم بشه و زنده بمونم نماز بخونم ولي تا زماني كه موشك باران شروع نشد اين قولم عملي نشد .تازه تو اون شرايط رعب و وحشت به اين نتيجه رسيدم كه خوندنش ضرر نداره ولي ته دلم مي دونستم كه يك كمي ترسم را كم مي كنه و در حقيقت وجدانم را اروم مي كنه . خلاصه عبادتت را شروع كردم و از اونجايي كه ذاتم معامله گر بود بيشتر براي اين بود كه بهت بگم من نمازم را خوندم تو چرا اون چيزي كه خواستم بهم ندادي؟؟
روي هم در كل روز 10 دقيقه صرف نماز مي كردم اونم 4 تاي اخري چون اعتقاد داشتم نماز صبح كه واجب نيست!!!
پاش هم ميوفتاد اونقدر لفتش مي دادم كه قضا بشه و از زيرش در برم .ولي خيلي جالب بود با اينكه هيچ فشاري روم نبود و حتي مادر نماز خونم مي گفت كه با اين وضع نخوني سنگين تري ولي باز ادامه پيدا كرد و حالا كه نگاه مي كنم مي بينم كه هيچ وقت دلم نخواست نخونم .از دين وايمان فقط همين نماز را داشتم و ديگر هيچ . كوتاهترين دامنها و بازترين يقه ها را ميشد تو كمد لباس من پيدا كرد .
كج دار و مريض باهم راه اومديم ولي كم كم يك چيزايي عوض شد . ديگه نمي تونستم بهت بگم من كه نماز خوندم چرا چيزي را كه خواستم بهم ندادي؟ همه اون چيزايي را كه مي خواستم و حتي اون چيزاي خوبي را كه نمي خواستم را بهم دادي . سوخت و سوز نداشت ولي ديروزود داشت .
مثل يك كارگردان ماهر دونه دونه ادمهاي اطرافم را با زيركي هر چه تمام تر عوض كردي . به خودم اومدم و ديدم تو يك وادي ديگه ام. با ادمهايي اشنا شدم كه از جنس ادمهاي هميشه نبودند . ادمهايي كه غمشون غم نان و اب نبود كه نداشتند . غمشون غم اون دختر 5 ساله اي بود كه پدر معتادش به يك گرم هروئين فروخته بودش به يك افغاني ساديست.
حضورشون تو زندگي برام غنيمت بود و با اونها لذتي را كشف كردم كه نه تو پارتيهاي شبانه و نه تو عروسيهاي مجلل و نه تو پاساژهاي خريد پيدا نكرده بودم.
تغييرات كم كم تو وجودم ريشه دووند . يك روز ديدم از يك موجودي كه ممكنه باشه تبديل شدي به عشقي كه مي دونم هست .
ديگه نمازام از سر ترس نبود چون عشق و محبتت را درك كرده بودم ولي خوب هنوز چاشني رفع تكليف را به دوش مي كشيد. هنوز كش ميومدم بين اون چيزي كه بودم و اون كسي كه نمي دونستم چه بايد باشه . دكولته مي پوشيدم و
ميرفتم پارتي و ميومدم نمازشب مي خوندم و با هردوشم حال مي كردم.
بازم صبر كردي و حالا كه از دور مي بينم مي فهمم كه با من چه كردي. يك روز ديدم كه دلم مي خواد نماز بخونم . حس غريبي بود . ادم دلش بخواد كاري را انجام بده كه 15 ساله بدون هيچ احساسي تكرارش مي كنه.
و اون نمازي بود كه با عشق شروع كردم و فكر مي كنم به اندازه تمام نمازهاي اين 15 سال طول كشيد .
هيچ وقت اينقدر احساس خوشبختي نكرده بودم . به اندازه تمام لحظه هاي خوب كل زندگيم از بودنم لذت بردم .
نوشته شده در ۱۳۸۳/٧/٢٦ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

پشت ماشين نشستم و يکی که بايد به خاطر سن و سالش و ... بهش احترام بذارم بغل دستم نشسته و يکريز داره بهم غر می زنه !
چرا ازين ور رفتی ؟
سبقت بگير !
بوق بزن !
بکش کنار مرتيکه !
پيری تو که الاغ نمی تونی ببری سوار پرايد شدی چيکار !
گاز بده !
تررررررررررررررررررررررررررررررررررمز کن !
اولش سعی می کردم گوش نکنم !ذ ولی مگه ميشه يکريز داره از من و بقيه ادمها ايراد می گيره !
چرا وايستادی؟!
اخه اون خانومه با بچه اش وسط خيابون معطل بود که يکی بهش راه بده !
اهان اون سوپر منم تو بايد باشی !
۵ دقيقه بعد:
باز که به يکی ديگه راه دادی ! حق تو بود !
بابا ده تا ماشين رفتن و هيچ کدوم بهش راه ندادن درسته حق تقدم با منه ولی خوب نميشه اونايی که از تو فرعی ميان تا صبح وايستن که !
۵ دقيقه بعد:
تو ادم نمی شی ! يارو داره از پارک مياد بيرون بهش راه ميدی !
ما عجله داريم ؟؟ کجا می خوايم برسيم ؟ کاری نداريم که !
اخه احمق بنزين ليتری ۸۰ تومانه ! با هر ترمز و استاپی که تو می کنی کلی پول هدر ميره !
اينقدر خر نباش که به خاطر ديگران پولاتو هدر بدی !

و نمی دونم که اگر اين ادم می دونست که من کليه پس اندازم را دادم تا برای بچه های بهزيستی لوازم التحرير بخرم منو ميبرد همون بيمارستان روزبه بستری می کرد!
نه فکر نمی کنم چون اونجا پوليه يجا مفتی گير مياوردو سرم وزير اب می کرد !
نوشته شده در ۱۳۸۳/٧/٦ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

رفتم سفر شايد کمی از فکر و خيال در بيام و برای هزاران کاری که بايد تو اين شش ماه انجام بدم نيروی تازه ای از مادر بخشنده طبيعت بگيرم ؛ غافل از اونکه هيچ کس و هيچ چيز به جز خودم نمی تونه بهم کمک کنه تا حالم خوب بشه !

برای اولين بار بعد از اينهمه سال در استانه دهمين سالی که با تمام وجود قسم خوردم اخرين اولين روز مهر را در مدرسه سر کنم ؛ ناغافل امسال دلم برای روز اول مهر تنگ شده و اين برام خيلی عجيبه ! من از مدرسه متنفر بودم ولی امسال دلم می خواست کتابی جلد کنم و مانتو و شلوار نو داشته باشم .

اقا پای يک جور شيرينيه که لای اون از ميوه های مختلف استفاده می کنند و معمولا به اسم همون ميوه ها هم خونده ميشه ؛ مثل پای سيب يا پای هلو !!
اينم برای اون ادم محجوبی که ميل زده بود و توضيح خواسته بود !!
نوشته شده در ۱۳۸۳/٧/٢ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody