دیبای چهلتکه

وارد شدم با يك كارتن كيك و يك كارتن اب ميوه !
سنگيني نگاهشون را روي خودم حس مي كردم .
دلم مي خواست زود تر برسم به يك اشنا!
خدا را شكر ساعت ملاقات بود و اكثرا با همراهانشون توي حياط نشسته بودند و من زود تونستم به اوني كه دنبالش مي گشتم برسم .
نشستيم و زير نگاههاي معذب مردي كه مي دونم سختش بود تو اين لباس ببينمش از اب و هوا گفتيم .
و باز زير چشمي به اطراف نگاه مي كردم .
دنبال يك فضاي خاص يا يك حس خاص بودم .
نه ! همه چيز مثل همه بيمارستاناي ديگه بود.
يك سري با همراهاشون توي چمن ولو شده بودند و يك سري بدون همراه يا تو لاك خودشون بودند و يا با حسرت به بقيه نگاه مي كردند.
ترسم ريخت.
همراهم تشويقم كرد كه اب ميوه و كيك را بين اونايي كه تنهان تقسيم كنم .
و با اولين برخورد متوجه تفاوت اونها با بقيه شدم .
اب ميوه را به طرفش كرفتم و با لبخند گفتم بفرمائيد.
ترس هري ريخت توي چشماش و انگار اسلحه جلوش باشه خودشو كشيد عقب و گفت : مرسي!
گذاشتم بغلش و رفتم سراغ بعدي .
بفرماييد
با خجالت مثل كودكي كه كار خلافي كرده باشه دستش را يواشكي اورد جلو و همونطور كه سرش پايين بود زير لب تشكر كرد.
نفر بعدي اومد كيك و ابميوه را گرفت و جلوم زانو زد و به طرز غريبي اونها را خورد.
نه ! من طاقتش را ندارم !
رفتم پهلوي بيمارمون و مادرش و همراهم نشستم . عذاب را توي رفتارش حس مي كردم .
اخه براي چي اومدم تو ؟ كنجكاوي ؟ كار خير ؟ فضولي ؟ هرچي بود در پوشش همراهي با استاد عزيزي پيچيده شده بود.
ازش خواستم خودش بقيه كيكها و اب ميوه ها را بين اونايي كه مي دونه تقسيم كنه ! و چندتا برداشتم تا به نگهبانها بدم !
و در سكوت به طرف در حركت كرديم .
پسري كه سر مادرش جيغ ميزد و مي گفت اعصاب ندارما !
مرد جواني كه سر پسرش را در اغوش گرفته و مي بوييد !
چقدر جوان !
از هر 10 تا 8 تا شون جوان و نوجوان بودند.
و در لحظه اخر ؛ دو قدم مانده به در ؛ ديدمش !
رو بروي نيمكت جلوي در نشسته بود و زانوهاش را تو بغلش گرفته بود و به در زل زده بود.
چشم انتظار بود !
با تمام وجود چشم انتظار بود !
تا برسم بهش دستش را گرفت جلوي چشماش و با اشكي كه از چشماي سرخش بيرون چكيد اهي كشيد.
به چشمهاي سرخش كه ايينه دل گرفته اش بود نگاهي كردم و اب ميوه و كيك را كنارش گذاشتم .
كاش مي نشستم كنارش !
كاش اونقدر شجاعت داشتم كه كلامي خوش بهش بگم !
كاش مي تونستم به حرفاش گوش بدم !
كاش ...
مي دونم كه شجاعتش را ندارم !
ميدونم كه خدا منو فرستاد اونجا تا بهم خيلي چيزا را ثابت كنه !
فرستاد تا بهم بگه جوجه ! خيلي راه داري تا ادم بشي !
ولي كاش فقط يك لحظه كنارش نشسته بودم !

ومي دونم كه با تمام وجود دلم مي خواد كه يك بار ديگه برم به بيمارستان رواني روزبه!

نوشته شده در ۱۳۸۳/٦/۱۸ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

مکان : تو يکی از اين شيرينی فروشيهای لوکس
زمان : يک بعد از ظهر تابستانی

همينجوری که دارم تو شيرينی فروشی می گردم و حساب جيب و چربيهای اضافه را می کنم تو جهم به دوتا خانوم مسن شيک جلب ميشه که منو ياد اين خانومهای مسن انگليسی مياندازند همونا که چای و شيرنی نيمروز و عصرشون ترک نميشه ! منم که عشق نوستالژيا دارم مثل فضولا فاصله ام را باهاشون حفظ می کنم .
اولی : اينجا را ببين ؛ پای تازه !
دومی : اره خيلی تازه به نظر مياد !
و در همين حال به طرف پيرمرد فروشنده بر می گرده و با يک غرور و تشخص خاصی ازش می پرسه :
ببخشيد اقا لای پای شما چيه ؟
و اينجاست که ديبای فضول منحرف طاقت نمياره و منفجر ميشه !!
از همه جالب تر قيافه پيرمرده بود که تا مدتی نمی فهمید جريان چيه و خانومه هم با جديت تمام منتظر جواب بود.
نوشته شده در ۱۳۸۳/٦/۱٥ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

پرده اول
شاد و شنگول با دوستت تو يك تاكسي نشستين واز اينكه تاكسي گيرتون امده تو اين گرماكلي خوشين كه يكهو يك پسر جون با اسلحه ميپره جلو تاكسي و شروع به تير اندازي مي كنه ! گيج و ويج و مبهوت فقط نفستون را توي سينه حبس مي كنيد و دست دوستتون را فشار مي ديد . پسره پشت تاكسي سنگر گرفته و ازون ور يك عده پليس بهش تير اندازي مي كنند و مهم هم نيست كه تو اين تاكسيه 6 تا ادم نشستند كه با يك تير اشتباه ميرن رو هوا ! با كمك راننده تاكسي يك جورايي پياده مي شين و به زحمت خودتون را از مهلكه اي كه همه فقط تماشاگرن و هيچ كمكي از جايي نيست دور مي كنيد و تا مدتها فشار عصبي اين ماجرا ازارتون ميده !
وبا خودتون فكر مي كنيد انگار انچه اهميت نداره امنيته !

پرده دوم
بعد از مدتي با دلداريهاي دوستان و نزديكان حالتون بهتر شده و خونه عزيزي تو يك بعد از ظهر گرم دور هم جمع شديد و داريد از باهم بودن لذت مي بريد . ناگهان صداي فرياد زني به گوش مي خوره كه صداي خشن مردي همراهيش مي كنه !اولش به روي خودتون نمياريد مي گيد لابد ازين دعواهاي خانوادگيه !ولي وقتي با مشت به در حياط كوبيده ميشه و فرياد سوختم و كمكم كنيد به گوشتون مي خوره از جا مي پريد و به طرف در خيز بر مي داريد و با صورت سرخ و برافروخته زني روبرو مي شيد كه زار ميزنه و كمك مي خواهد . خوشبختانه پزشكي در جمعتون هست كه سريع دست به كار ميشه و اقدامات اوليه را اغاز مي كنه !
دختر نوجوان زن با بغض و گريه از دونفر موتور سواري مي گه كه با اسپري تو صورت مادرش چيزي پاشيده و فرار كردند . و مي گه كه با مادرش براي قدم زدن اومده بودند واون موتور سوارها را هم نمي شناختند .سر و وضع خانومه معموليه . البته ارايش داره و لباساشم مد روزه ولي نه اونقدر كه بشه انگ بدحجابي بهش زد .
خوشبختانه فقط گازاشك اوري بوده كه با گذشت زمان از التهابش كم ميشه ولي فشار عصبيش روي تمام كساني كه اونجا بودند سايه مي اندازه !
و با خودتون فكر مي كنيد كه انگار انچه اهميت نداره امنيته !

پرده سوم
نيمه هاي شب با صداي تالاپي از خواب بيدار مي شيد و با يك زندگي بهم ريخته مواجه ميشيد . خوشبختانه زماني بيدار شديد كه سارقان محترم كارشون تمام شده و رفع زحمت نمودند چون اگر كمي قبل بيدار مي شديد بايد تحمل تجاوز و ضرب وشتم و مرگ را مي كرديد . با كمي جستجو متوجه ميشيد كه دزدان محترم حفاظ اهني پنجره را با يك ميله اهني از ديوار در اوردند و چون اتاق خوابها طرف ديگه ساختمان است كسي بيدار نشده و البته اونها هم به كارشون وارد بودند. نيروي انتظامي عزيز و فداكار با لبخندي كج بهتون مي گه برين خدا را شكر كنيد كه نكشتنتون و بهتون هشدار ميده كه دفعه بعد نكنه با سارقان درگير بشين و سعي كنيد با ملايمت كارشون را راه بياندازيد چون در غير اين صورت اگر دزد عزيز دچار ضرب و شتم از جانب شما بشه مي تونه ازتون شكايت كنه و اونوقت بدبخت مي شين .
به روي خودشم نمياره كه وظيفه اونه كه امنيت را برقرار كنه تا اين اتفاق دوباره نيفته !

الان كه به ظاهر امنيت نسبي در كشور برقراره و در ظاهر همه چيز جاي خودشه ! نه جنگيه و نه اغتشاشي و نه اشوب و بحراني . و وضعمون اينه.
طوفانهاي حوادث و بحرانهاي سهمگين در افق كشور ديده ميشن ولي هنوز سايه اونها به ما نرسيده و واي به اون زمان كه خيلي هم دير نيست شايد تا يك يا دوماه ديگه ! و اون زمانه تازه معني امنيت را درك مي كنيم .

مادر بزرگ مادرم كه اشوبهاي دوره قاجار و پهلوي را با گوشت و پوست لمس كرده بود هميشه ازمون مي خواست كه دعا كنيم تا امنيت و ارامش را از ما نگيرند . و او چه خوب قدر امنيت و عافيت را مي دانست .
ولی نمیدونم حکمتش چی بود که این سه اتفاق باید برای من بيفته!
نوشته شده در ۱۳۸۳/٦/۱ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody