دیبای چهلتکه


اينروزا تو اكثر وبلاگا اين لوگو را ميديدم ! راستش اينروزا يك جورايي اين مساله خود من هم شده بود .
زني فقير سالها پيش صيغه يك مرد افغاني ميشه و پمره اين برخورد يك جفت دوقلوي دختر و پسر است .
پس از مدتي اين مرد با غيرت گم و گور ميشه و زن نجيبش! با يك مرد ديگه ازدواج مي كنه !!! دخترش الان 16 سالشه و اين مادر فداكار حق مادري را در حقش تمام كرده ! با بد ترين القاب اونو صدا ميزنه و هرچي تهمته به اون ميبنده ! يكي از همكاراي اين خانوم تصميم مي گيره كه اين دختره را بياره پهلوي خودش ولي پس از مدتي مي فهمه بين اين دختر و پسرش رابطه عاطفي برقرار شده و از اونجايي كه اين خانوم بسيار با وجدان بوده پيش خودش ميگه خوب بدم نيست فعلا اين دخره تو دست و پاي پسرم باشه تا بعد كه وقتش شد يك زن حسابي براش مي گيرم !!!
اونوقت هي بگين ما ايرانيها مهمان نوازيم !
ولي خوب عشقي كه بين ان دو بود عميق تر ازين حرفا بود و اونها دست به دامن يك مرد بزرگوار ميشوند و اونها را عقد شرعي مي كنه !
البته گويا مادر دختره اونو تو 13 سالگي شوهرداده بوده كه شوهرش سه ماه بعد از ازدواج ميميره !
خلاصه مادر پسره كه ميفهمه كار از كار گذشته شروع مي كنه به بدقلقي و ازار دختره !
اونهام شبونه ازون خونه در ميان و به خونه يكي از دوستان پناه ميارن !
متاسفانه دختره كارت هويتش اعتبارش تموم شده و از طرفي چون پدرش افغان بوده بايد برگرده ! مادرش هم كوچكترين مدركي در اختيارمون نميذاره كه بتونيم اونا را عقد رسمي بكنيم .
فعلا تنها كاري كه تونستيم براشون بكنيم اينه كه يك خونه نقلي براشون گرفتيم و يك جهيزيه جمع و جور تهيه كنيم .
جمعه هم يك عروسي نقلي گرفتيم و حالا دنبال كارشون هستيم تا بتونيم مدارك دختره را جور كنيم و هويتش را رسمي كنيم .
حداقل دو تا دختر ديگه را هم ميشناسم كه برنامه اي مشابه اين دختر دارند . انسانهايي ثمره ازدواجي نا موفق از سر فقر و استيصال كه جهل و نااگاهي والدينشون باعث شده كه زندگي سختي را در عنفوان جواني تجربه كنند.
اونها از ساده ترين حقوق يك انسان محرومند .
نه خانه اي و نه خانواده اي !
نه هويتي و نه وطني !
و نه حامي و پشتيباني !
انها تنها خدا را دارند و بس !

نوشته شده در ۱۳۸۳/٢/٢۱ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

سه سال با يك جمعي باشي كه منبع انرژي تو محسوب ميشن ! ازشون دلگير بشي ؛ با حاشون حال كني ؛ همراهت باشن ؛ دلتو بشكونن ؛ دلشون برات تنگ بشه ؛ دوستشون داشته باشي ! و كلي احساسات ضد و نقيض كه تو هر رابطه اي ميتونه وجود داشته باشه !
تموم اين ادمها يك بخش بنيادي زندگيت را تشكيل ميدن و انچنان توي دلت محكم شدند كه هيچ كس ديگه نميتونه جاي اونها را بگيره !
ازشون دلخور ميشي ولي نمي تونه از زندگيت حذفشون كني !
دلت را يشكنن ولي دلت براي تك تكشون و حضور ميونشون ميتپه !
خلاصه اين ادمها و مسيري كه باهاشون ميري ميشن پايه و اساس زندگيت !
يك روز مجبور ميشي يك پروژه مشترك را باهاشون شروع كني و بايد ازبين اين سي چهل نفر ؛ 3 نفر را انتخاب كني تا پيش بري !
يكيشون دست خودته !
پس نزديك ترين و صميمي ترين ادمي را كه باهاش احساسات خوب را تجربه كردي انتخاب مي كني !
نفر بعدي مسلما شوهر اون دوستته !
و نفر سوم !
دلت شور ميزنه كه اون كيه ! ادمي نباشه كه دلت را شكونده ! ادمي نباشه كه دلشو شكونده باشي !
ادمي باشه كه تو اين مسير سد راهت نشه و مهره اي باشه كه باعث پيشرفت كار بشه ! نه كسي كه به خاطر اختلافات سطحي و اخلاقي باعث بشه كه اين جمع 4 نفره از هم بپاشه !
و زماني كه بهت اسمشو مي گن ؛ نفس راحتي ميكشي كه اخيش بي خطر ترين ادمي را كه ميشد انتخاب كردند !
و كار را شروع مي كنيد !
يك هفته ؛ دو هفته ؛ سه هفته مي گذره !
يك حس عجيب مياد تو دلت .
بهش وابسته شدم يا عادت كردم بهش ؟؟؟
چرا وقتي مي بينمش خوشحال ميشم ؟؟
نكنه اين ادم برام بشه يك ادم خاص ؟
نه اين غير ممكنه ! و به اين حست اجازه نميدي رشد كنه ! باورش نميكني چون ميترسي اگر باورش كني مجبور بشي از تمام داشته هات دست بكشي و نميدوني كه خاصيت عشق بينيازيه !!
مي ترسي كه اين حس باعث بشه كه نذارند تو مسيري كه داري ميري جلوتر بري و از تمام زيبايي هاش محرومت كنن!
پس لهش مي كني و ميندازيش تو يكي ازون سياهچالهاي دلت و كلي ترس و بدبيني هم ميريزي روش تا خفه بشه !
بعد يك روز غروب ميفهمي كه تو تنها نيستي و دل اونهم درگير شده ! حتي خيلي پيش از تو !
دوستت و شوهرش با حرفاشون بهت مي قبولونند كه عشق تنها حسيه كه احساس گناه توش جايي نداره !
بهت مي گن كه بايد يك تغيير بزرگ را تو دلت تجربه كني و اون حس قشنگ را از زير خروارها ترس بكشي بيرون و بهش احترام بگذاري !
پس دستت را به دست زمان ميدي و ميگذاري ببرتت به هرجا كه بايد بري !
و يك شب باروني به خودت مياي و مي بيني كه زمان دستت را گذاشته تو دست اون و خودش داره جلو جلو ميره !
و اونجاست كه باور مي كني كه طي مسير زندگي با يك همراه عزيز چقدر دلپذيره !
و همراه با قطره هاي بارون ؛ اشكهات را تقديم زيبايي اين حس مي كني و به يادت ميوفته كه چقدر دوست داشتن زيباست !
و دلت گرمه كه اون قدرت عظيمي كه اون بالاست حواسش بهتون هست !
اوني كه بعد از سه سال تازه چشمت را باز كرده تا ببيني كه اونچه توي اين دنياي به اين بزرگي دنبالش مي گشتي سالها در كنارت بوده !
داستان ما تجلي واقعي داستان كيمياگره !
هردو راهي دراز را گذرونديم و زماني كه خسته و فرسوده به نقطه اغاز رسيديم ؛ با گنج گرانبهايي روبرو شديم كه دير زمانيست كه جلوي چشممون بوده و نميديديمش !
نميدونم كه اخرش چي ميشه !
شايد اين مسير هم محتوم به جدايي باشه ولي اونقدر نكته و درس توش هست كه نميذاره به پايان بينديشيم كه همين دوست داشتن زيباست !
نوشته شده در ۱۳۸۳/٢/۱٥ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

بالاخره درست شد ! و درست در اين زمان که اينجا نيومدم زندگی بازی غريبی را با من شروع کرد !
سفر هم نرفتم ولی اون اتفاقی که منتظرش بودم افتاد !
نوشته شده در ۱۳۸۳/٢/۱۳ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody