دیبای چهلتکه

هر سال دم عيد که ميشد کلی برنامه ريزی می کردم و نقشه می کشيدم که چه کارهايی را شروع کنم و چه کارهايی را تاکی تمام کنم و خلاصه کلی به قول فرنگيا ‌cpm می نوشتم .
حالا می فهمم چرا اينقدر از اومدن بهار عصبانيم چون به هيچ کدوم از تعهداتم به خودم عمل نکردم .
نميشه گفت ساکن بودم ولی فقط اونقدر حرکت کردم که توی جام کپک نزنم .
اونقدر ازدست خودم عصبانيم و نا اميد که دق دليم را سر بهار پياده می کنم .
نمی دونم ايا تا شب عيد به يک جمع بندی می رسم تا دوباره روی انرا پيدا کنم که يک برنامه جديد و دقيق بنويسم يا نه ؟
کارهايی که قرار بود حداکثر تا خرداد تمام بشه دست نخورده باقی مانده
کارهايی که قرار بود از شهريور شروع بشه کاملا از ياد رفته !
ايده های جديد همينجوری روی هم انباشته شدند و من خجالت می کشم بهشون فکر کنم .
چون می دونم اونام به سرنوشت بقيه دچار ميشن .
خيلی دلم می خواد بدونم امسال من چه گلی به سرم زدم ؟؟
نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٢/٢٧ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

يك گلوله كوچك كه براي دل تنگ من خيلي بزرگ بود؛ ته دلم جا خوش كرده بود و با هر نفس بالا و پايين مي رفت . اين گلوله گاهي مي شد بغض و گاهي ميشد دلتنگي .
شنبه رفتم پيشش و با حرفاش اروم اروم اون گلوله را از ته دلم كشيد بيرون .
وقتي تنها شدم تازه فهميدم كه ديگه خبري ازش نيست .
ولي جاي خاليش بدجور مي سوخت .
با هر نفس انگار اتيش به جانم افتاده باشه تمام درونم مي سوخت .
به قول قديميا هنوز داغ بودم و نمي تونستم بفهمم چه بلايي سرم امده .


مستي حضور اون مرد بزرگ نمي ذاشت بفهمم كه چقدر ضعيفم .
سخت ترين قولها را بهش دادم و قسم خوردم كه پا روي دلم مي گذارم تا اين دل سركش زندگيمون را خراب نكنه .
با حرفاش بهم ثابت كرد كه براي يك زندگي مهر و علاقه دو نفر كافي نيست و اين دردي كه چند ماهه باهاش دست در گريبانم براي اينه كه تنها چيزي كه ما داريم يك انس و علاقه محكم و قويه و بر پايه اين حس نمي شه به جنگ تمام دنيا رفت .
بهم گفت دنيا اونقدر قوي هست كه اگر ادامه بدين همين عشق را هم تحت فشارش به نفرت تبديل مي كنه .
و من تمام تلاش خودم را كردم تا با دنيا بجنگم ولي شكست خوردم .
نه تنها دنياي بيرون كه دنياي درونمون هم مشكل ساز بود .
تلاش كرديم ولي به يك زبان مشترك نرسيديم . زبان مشتركي كه ما را در مقابل هجوم فشارهاي بيروني و دروني مستحكم كنه.
ما فقط همديگر را خالصانه دوست داشتيم و غير ازين هيچ نداشتيم ولي تفاوتهاانقدر زياد بود كه نتونستيم باهم يكي بشيم ومقابل شرايط بيروني بايستيم .
بهم گفت براي اينكه عشق را حفظ كنيد بايد جدا بشيد تا دلتون را كينه فرا نگيره .


و حالا دوروز داره مي گذره و اشكم بند نمياد و نمي دونم ايا تاب حضورش را در كنارم بدون اينكه چيزي بينمون باشه دارم يا نه ؟ ديشب توي جمع بوديم و من سخت ترين لحظاتم را گذراندم . خيلي سخته تحمل حضور كسي كه دوستش داري و بهترين لحظات عمرت را با اون ادم داشتي و حالا بايد برات يك اشناي دور باشه . بايد بشه يكي مثل بقيه . دعواها و سوتفاهمها را جلوي چشمت مياري و ميگي بايد خدا را شكر كني كه الان از شدت علاقه نمي توني حضورش را تحمل كني وگرنه اگر ازش متنفر بودي چه مي كردي .

ازم قول گرفت كه جمع را ترك نكنم و ازم قول گرفت كه دوباره اين رابطه را شروع نكنم.
اون لحظه به خاطر تمام بزرگي و احترام و ديني كه نسبت بهش داشتم قول دادم و قسم خوردم ولي حالا در غار تنهايي خودم دارم له مي شم . ميدونم كه اين ماجرا براي هر سه تامون سخته ولي بايد ازش گذشت .
ما دوتا كه اينده مشتركي را از دست دايم و او هم شاهد لحظات سخت دوتا از عزيزانش است .
تو اين دوروز همش با خودم مي گم يعني هيچ اميدي نيست و باز مرور خاطره ها و باز هجوم اشك و مي بينم كه اين اواخر هر قدم كه به سمت هم برميداشتيم هزار قدم ازهم دور مي شديم و بايد يك جا توقف كنيم .


بهار امسال بعد از سالها دلم ازگرماي عشق و مهر پرشد و حالا دوباره بايد با تنهايي و سردي بسازم . بديش اينه كه دقيقا در سالگرد شروعش تمام شد و بهار برام پر از خاطره هاي شيرين يك شروعه كه امسال هرشكوفه و هر باران بهاري و يا حتي باد بهاري منو ياد بهترين لحظات عمرم ميندازه و بهمين خاطره كه دلم نمي خواست بهار بشه .
من تاب تحملش را ندارم .
دو روزه كه اشكهام بند نمياد و نمي خواهم كه جلوشون را بگيرم چون مي دونم بر مرگ عشقم بايد سوگواري كنم .


نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٢/٢٤ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

يک ذره حالم بهتر شد.
يعنی حداقل با ديدن نشونه های بهار دلم نمی گيره و کم کم دارم مغزم را با برنامه ريزی های احمقانه پر می کنم که حداقل از واقعيت زندگيم فرار کنم .
يعنی دقيقا بشم مثل اکثريت.
ولی هنوز ته دلم يک گوله کوچيک سربيه که برای دل تنگ من خيلی هم بزرگ و جاگيره و هنوز با هر نفساگر مواظبش نباشم مياد بالا و تو گلوم گير می کنه .
ديروز تو ارايشگاه (که به زور خودم را برده بودم )برام يک اتفاق عجيب افتاد که هنوز نتونستم درکش کنم.
یک خانم خیلی پیر حدود ۹۰ سال با کلی بدبختی اومد تو و نشست بغل من.
حتی درست نمی تونست راه بره و دختر و پرستارش زیر بغلش را می گرفتند و به عبارتی حملش می کردند.
ولی بوی عطرش ارايشگاه را پر کرد.
گردنبند مرواريد و انگشتراش نظرم را جلب کرد.
لباساش با اینکه مدل قدیمی بودند ولی مرتب و شیک بودند.
از خانوم ارایشگر خواست تا مدل موها را نشانش بده و درست دست گذاشت روی یک مدل موی فانتزی ( هم از لحاظ رنگ و هم مدل )
منم که طبق معمول داشتم تو سر خودم ميزدم که ببین با این سن و سال چه روحیه ای داره و چقدر به سر و وضعش ميرسه !
اونوقت تو با این سن و سال نشستی و با تلسکوپم نمیشه یک ذره امید را ته دلت پیدا کرد.
و جالبيش این بود که خانمه رو کرد به من و يواشکی از دختر و پرستارش گفت :می دونی من فکر نمی کنم تا عيد دووم بيارم و اینجام نيومدم خودم را برای عید درست کنم . اومدم اين اخری بچه ها يک تصوير خوب ازم داشته باشند.
و من فقط نگاهش کردم.



فردا بخش بزرگی از سرنوشت من رقم زده ميشه .
نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٢/٢۱ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

امسال اولين ساليه که با تمام وجود دلم نمی خواد عيد بشه و بهار بياد .
باور دارم اومدن بهار عين زجره برام.
دل من به سردی زمستون بيشتر نزديکه تا شور وحال بهاری.
می ترسم از اومدن بهار و از اينکه نتونم خودم را با طراوت و تازگيش وفق بدم.
شايدم سوگواری برای دل مرده و تمام انچه امسال بدست اوردم و از دست دادم بيشتر ازينا طول بکشه .
ولی ديگه قدرت مبارزه ندارم .
از بهار بدم مياد.
مشکل اينه که تو سرما و سکوت زمستون به تعادل رسيدم. دل سرد و يخ زده ام با برف و اسمون کبود همخونی داشت و حالا بهار مياد و من هيچ کاری نمی تونم برای دلم بکنم.
نمی تونم کاری کنم که دلم سبز بشه و شاداب ؛ يعنی امسال زمستون انچنان ريشه اش خشک شد که می دونم حالا حالا ها جون نمی گيره .
اينجوريه که ارزو می کنم کاش بهار هم نميومد تا با شنيدن صدای هر گنجشک اشکم سرازير نمی شد و يا با ديدن هر جوانه سبزی بغض گلوم را نمی گرفت.
بهار هميشه برای من معنی تولد و نو شدن را داشته ولی امسال حتی هيچ انگيزه ای برای
پذيرش حضورش ندارم.
نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٢/۱٧ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

ديباي كودك : مامان !! ماهي بخريم ؟
مامان : نه عزيزم ؛ ماهي زود ميميره غصه مي خوري !
ديبا : مامان گل بخريم ؟
مامان : نه جانم چه فايده داره , الان قشنگه مي بري خونه پلاسيده ميشه ! افسردگي مياره !
ديبا : مامان , اينو برام مي خري ؟
مامان : نه عزيز جان اين اسباب بازيا بدرد نمي خوره خراب ميشه ! ناراحت ميشي !
.
.
.
حالا ديبا بزرگ شده و اون مامان اومده تو وجودش خونه كرده .
اين بلوز را بخرم ؟
نه دو ماه ديگه از زمستون بيشتر نمونده , تا سال ديگه هم اگه اين هيكل باشي يا اصلا اين مدلي مد بشه !
( حالا مگه زمستون چند ماهه )




دلم مي خواد عاشق بشم !
اوهوي مواظب باش ! عشق پر از فرذاز و نشيبه اخرشم شكسته ! مي ترسم تو راهم بشكنه !


اين جوريه كه مامان عاقبت انديش ما هيچ وقت معناي لذت لحظه اي را درك نكرد و نفهميد كه لذت زندگي با يك شاخه گل ميارزه به تمام غم پژمرده شدنش !
هيچ وقت يادم نداد كه از اون لحظه استفاده كنم و سعي كنم كمتر نگران ازدست دادن باشم .
اين ترس از دست دادن اومده و تو وجودم لونه كرده !
ترس شكست , ترس تمام شدن , ترس ازدست دادن ....
و همين باعث شد بشم يك ادم محافظه كار كه ريسك نمي كنه و همين باعث ميشه نه تنها در جا بزنه بلكه پسرفت هم داشته باشه !
همه زندگیم شده حساب کتاب ! نه اینکه بد باشه ولی برای جلو رفتن باید شجاع بود و کمتر به عاقبت بد فکر کرد.
اینجوری وقتی هم که با هزار زور و زحمت میری جلو از بس منفی فکر می کنی با مغز می خوری زمین !






نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٢/۱۳ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody