دیبای چهلتکه

گاهی تمام نيازهای ادم خلاصه ميشه به يک اغوش مهربانی که بی چشمداشت پناهت بده ويا دست نوازشگری که دستهاتو بگيره و بهت اطمينان بده که هنوز دوست داشتنی هستی و زندگی ارزش تجربه کردن را داره و مشکلاتش اونقدر اهميت ندارند که بخوای خودتو عذاب بدی!
و يا حتی صدای مهربانی که بهت بگه غصه نخور و همه چی می گذره !
هيچ وقت فکر نمی کردم اين نياز را تجربه کنم و هيچ کس نباشه که اون حس خوب را بهم برگردونه !
و بعدشم هر چی سعی کنم نتونم خودم به داد خودم برسم .
و با کمال بی انصافی خودم را محکوم کنم که وقتی خودم نتونم با غمهام بسازم چه انتظاری از ادمهای بيرونيه !
بابا منم ادمم و گاهی احتياج دارم که يک اغوش گرم پناهم بده !
نوشته شده در ۱۳۸۳/۱۱/۳٠ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

داشتم با يک دوست قديمی درد دل می کردم و از محدوديتهايی که تو خانواده دارم می گفتم.
بهم گفت که تو فکر می کنی چقدر وقت داری که اينجوری تعلل می کنی؟؟ اگر می دونی که کاری که می کنی درسته و مسيری که ميری بهترين انتخابته پس حق تصميم گيريت را به دست ديگران نده ! پدر و مادر احترامشون واجبه ولی تو که می دونی مسيری که ميری بهترينه پس نبايد با مخفی کاری جلو بری چون همين مخفی کاری باعث ميشه کلی انرژيت هدر بره و نه اين طرف را داشته باشی و نه ان طرف. اگر موفق بشی مطمئن باش اولین کسانی خواهند بود که بهت افتخار می کنند حتی اگر به ظاهر الان سد راهت هستند.
وقتی به حرفاش فکر کردم ديدم که با همين محافظه کاری ها و يا به قول خودم احترام ديگران را نگه داشتن چقدر از انرژيم تلف شده و چقدر از هدفهام دور موندم.
و تازه همون ادمها که به خاطر رعايت حالشون خيلی از کارها را نکردم هميشه اولين کسانی بودند که منو به تنبلی و ... متهم کردند!!
جدی چقدر از ترسها و کم کاريهای خودمون را زير لفافه حرف گوش کردن و احترام به ديگران مخفی کرديم و چقدر ديگران جلوی پيشرفتمون را گرفته اند.
اينروزها کتاب عصبيت و رشد ادمی نوشته کارن هورنای را دارم می خونم که بدجور مجبورم می کنه با خودم روبرو بشم.
نوشته شده در ۱۳۸۳/۱۱/٢٠ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

تو اين ساعتهای ساکت نيمه شب دو نفر نشسته اند و دارند با هم حرف ميزنند.
يعنی اميدوارم اينطور باشه !
انچه مهم است که نتيجه صحبتهای امشبشون سرنوشت منو رقم ميزنه !
نميدونم اخرش چی ميشه .
بايد اعتراف کنم که قدرت تصميم گيری ازم سلب شده.
اگر اين دو نفر امشب همديگر را نديده باشند تا هفته ها باز بايد تو اين بلاتکليفی دست و پا بزنم .
و فرار کنم از واقعيت .
اونقدر خودم را به کوچه علی چپ بزنم و يا سرم را با کارهای ديگه گرم کنم که يادم بره که بين زمين و هوا موندم .
و اونوقت دردهای عجيب غريب بياد سراغم و بهم بفهمونه که اگرچه به ظاهر خيلی خوشم ولی اون ته ته همه چی بهم ريخته است.
و من فقط فکر می کنم خوشم و همه چی روبراهه!
امروز چند بار خون دماغ شدم که ناشی از فشار بالا بود.
هر قطره خون به يادم مياورد که من هنرپيشه خوبی نيستم و اونقدر بازيم افتضاحه که حتی جسمم را هم نمی تونم گول بزنم.
ولی نمی دونم چکار بايد کرد چون تو اين ماجرا زندگی يکی ديگه هم در گيره و من نمی تونم تنها براي خودم تصميم بگيرم.
کاش اون دونفر امشب باهم حرف زده باشند و کاش او بتواند تصميم درستی بگيرد و من نيز.
نوشته شده در ۱۳۸۳/۱۱/۱٥ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

اينم به مناسبت عيد:
نمي دونم تا حالا به اين مراكز اهداي خون رفته ايد يانه !
در هر صورت وقتي براي اهداي خون ميريد اونجا يك سري سوال از شما ميشه تا صلاحيت شما را براي اهداي خون تائيد كنند.
اين سوالها در مورد همه چي از سوابق بيماري وداروهاي مصرفي هست تا روابط جنسي مشروع يا نا مشروع!
و اين وسط اتفاقاي جالبي هم ميوفته كه به ظاهر خنده داره ولي در حقيقت پوست اون پزشكي كه اين سوالها را مي كنه كنده ميشه !
يكي از سوالهاي مشكل دار اينه :
ايا خارج از چهار چوب خانواده با كسي ديگر رابطه جنسي داريد يا خير؟
تا حالا چند تا پزشك به خاطر اين سوال كتك خوردند بماند .
ولي خوب خيلياشون فحشهايي جانانه را تحمل كردند.
ولي اين داستان را كه يكي ازين پزشكها برايم تعريف كرد رو دست همه اينهاست.
مكان: يكي ازين مراكز بالاي شهر
زمان : يك صبح زمستاني
يك اقاي مسن امده و به سوالات پزشك جواب ميده .
اسم و ادرس و شماره تلفن وي ثبت مي شود.
با ارامش به سوالها جواب ميده تا به اين سوال كذايي ميرسند.
پزشك : ايا خارج از چهار چوب خانواده با كسي ديگر رابطه جنسي داريد يا خير؟
مرد: مگه مهمه ؟
پزشك:بله
يعني اگر جواب ندم ازم خون نميگيريد؟
نه متاسفانه .
بايد راستش را بگم ؟
اين برمي گرده به وجدان و اخلاق شما .
بايد يك قول به من بديد!
بفرماييد!!!
قول بديد كه به زنم نگيد !!!!!
اين اطلاعات محرمانه است .خيالتون راحت باشه .
قسم بخوريد .
قسم مي خورم كه اين اطلاعات براي خود سازمان محفوظ ميمونه .
نه قسم بخوريد كه به زنم نگيد.
قسم مي خورم كه اسرار شما را براي خانمتون فاش نكنم. لطفا عجله كنيد .
خوب . باشه . بالاخره ماهي ؛ هفته اي يكي دو نفر هستند كه بهشون سر ميزنم .خوب ادميزاد تنوع طلبه و مگه ما چقدر زنده ايم كه خوشيامون را محدود كنيم به يك نفر . ادم اينجوري تجربه اش زياد ميشه و زنشم راضيه و....
سر درد دل پير مرد باز شده بود كه پزشك بيچاره حرفش را قطع كرد و گفت : ما متاسفانه نمي تونيم از شما خون بگيريم .
پيرمرد چشماش گرد شده و رگاي گردنش زده بيرون كه چرا ؟
پزشك توضيح ميده كه روابط خارج از خانواده ميزان ابتلاي افراد را به بيماريهاي خاصي افزايش مي دهند و به همين خاطر ريسك نمي كنند.
مرد عصباني فرياد ميزنه نه اينا دروغه شما مي خواين برين به زنم گزارش كاراي منو بدين ! شما همه ماموراي اون هستيد و مي خواين راپرت بدين بهش .
شما از اول نمي خواستين از من خون بگيريد مي خواستيد اسرارم را براتون فاش كنم و بعدش برين بهش بفروشين .
پزشك هم طاقتش تموم شده و سعي داره مرد را بيرون كنه ولي اون فقط داره داد ميزنه .

.....
اين غائله با سوزاندن فرم پر شده جلوي چشم اقا خاتمه يافت .
چي ميشه گفت به اين ادم ؟؟
نوشته شده در ۱۳۸۳/۱۱/۱٠ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

عدم امنيت
عدم اعتماد به نفس
عدم انگيزه
عدم عشق
عدم تلاش؛ حرکت
عدم اراده
عدم هرچی که برای يک زندگی پويا لازمه!
پوياييش تو سرش بخوره ؛
هرچی که برای زندگی لازمه!!
خلاصه عدم همه اين چيزا باعث شده که دلم نخواد از پناهگاه امنم بيرون بيام .
بيشترين زمان را اونجا سر می کنم.
فرار از همه چی
فرار از خودم
فرار از زندگی
فرار از مسئوليت
و پناهگاه امنم ؛ تنها جايی توی اين دنيا که توش احساس ارامش دارم ؛ تخت خوابمه !
زير پتو و صدتا بالش!
نمی خوام با زندگی روبرو بشم .
و اين حالم را بهم می زنه!
و خودم می دونم که فقط يک مرده متحرکم!
نوشته شده در ۱۳۸۳/۱۱/۸ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

تمام اشتياقم برای شام کور شد وقتی از جلوم رد شدی.
حقم بود.
نمی تونستم جلوی هوسم را بگيرم و بايد خوب ادب می شدم.
خيرسرم چقدر هم ادب شدم.

کلی غر سر بابای مهربون که بايد به ما شام تولدت را بدی که با کمال پررويی زير سيبيلی رد کرده بودم و دريغ از يک کادوی خشک خالی!
اون پيرمردمهربون هم گفت باشه و تو اين سرما از ماشين پياده شد تا بره از سر پل مرغ کنتاکی بخره .
و من خر تو ماشين نشستم.
خدايا منو ببخش!
اونجا بود که ديدمش.
يک پسر جوون ۱۶ -۱۷ ساله ازين کارگرهای سر پل .
فقط از جلوی ماشين رد شد.
توی دستش يک دونه ازين پيتزا کوچولو ها بود.
ازينا که رو يک تيکه مقوا دستت ميدن .
با چه لذتی بهش نگاه می کرد .
تمام هوش و حواسش به پيتزاهه بود.
از جلو ماشين رد شد و از خيابان گذشت.
ولی اون نگاه گرسنه و اون اب دهنی که قورت داد ؛ بدجور لرزوندم.
معلوم بود که با تمام وجود منتظره که اونو بخوره .
وای ؛ اون حرکت گلوش که نشون می داد چه جوری داره اب دهنش را قورت ميده ...
چی می خواستی بهم بگی ؟
خودم می دونم که هنوز درگير نفسمم.
خودم می دونم که هنوز هيچی نيستم.
خدايا منو ببخش.
منو ببخش که وقتی رسيديم خونه مثل گاو نشستم و مرغ سوخاريها را خوردم .
منو ببخش که هنوز يادم ميره که تو هستی و فقط تويی که رزاق و روزی رسان بنده هاتی!
خدايا منو ببخش !
به خاطر تمام اون چيزايی که تو هستی و من نمی بينم .
نوشته شده در ۱۳۸۳/۱۱/٥ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody