دیبای چهلتکه

سو تفاهمها!
سوتفاهمها !
چه جوری ميشه باهاشون کنار اومد ؟؟؟
نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٠/٢٧ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

خدايا چقدر عوض شده ام.
و ديشب فهميدم كه من مزه لذتي را چشيده ام كه به اين سادگي با لذايذ دنيوي قابل مقايسه نيست.
به ادمهاي اطرافم نگاه مي كنم و به نوع زندگيم. چقدر همه چي تغيير كرده و چقدر ارام و خزنده روال زندگيم و نوع ديدگاهم عوض شده !
ديشب تجربه عجيبي داشتم و اين تجربه بهم فهموند كه دارم عوض ميشم و اونقدر عوض ميشم كه نگرانيهام در خيلي از موارد بيهوده است.
به ادمهاي اطرافم نگاه مي كنم. ادمهايي كه در بدترين شرايط روحي ؛ با اينكه از دست خيلياشون شاكي بودم و دلم گرفته بود باز در كنارشون حس خوبي داشتم. ادمهايي كه اشكم را در اوردند و دلم را شكوندند ولي حالا كه نگاه مي كنم دقيقا مثل دعواهاي خواهر برادي است كه يك ساعت بعد باهم سر سفره مي شينند و از بودن باهم لذت ميبرند.
تك و توكي دوستاي قديمي برام مونده كه تا ديشب سعي داشتم با چنگ و دندون حفظشون كنم. ولي ديشب فهميدم كه دارم بي خود زور ميزنم.سنخيتم عوض شده . ديگه از جنس اونا نيستم. نمي گم اونها دارند اشتباه مي كنند و يا من كارم خيلي درسته . فقط باور دارم كه ما ديگر باهم حرفي نداريم كه بزنيم .جنس حرفهامون عوض شده. ديگه نمي تونيم در كنار هم از چيزي لذت ببريم .
يعني من نمي تونم ازون چيزي كه اونا لذت مي برند وحتي خودم تا پارسال ازش خوشم ميومد ؛ لذت ببرم.
جنس لذتهاي من عوض شده !
من لذت عميقتري را كشف كردم.
لذتي كه شايد براي ديگران اونقدر معني نداشته باشه .
پنجشنبه شب به خانه دوستي رفتم كه يك هفته است از پسر كوچكي كه از زلزله بم بازمانده پرستاري مي كنه.
پسر 5 ساله اي كه تمام دستگاه گوارش و دستگاه تناسليش در زير اوار له شده بود و تا حالا 9 عمل جراحي داشته و توي اين اخري براي نجات مثانه اش مجبور شدند اورا براي هميشه عقيم كنند و هنوز معلوم نيست كه مي تونند سوند و كيسه ادرار را ازش جدا كنند يا نه !
قهقهه هاش ؛ اون نگاه مهربونش ؛ اون لحظه اي كه بهم گفت با ماشين من مياد تا يك دوري بزنيم و از بين تمام اون ادمهايي كه دست به سينه اش وايستاده بودند تا ببينند بالاخره شاهين اقبال رو سر كدوممون ميشينه ؛ منو انتخاب كرد ؛ اون لحظه اي كه توي بغل دوستم با ما گرگم به هوا بازي كرد و با خنده هاش مجبور شدم از ته دل بخندم لذتي را به من داد كه مطمئنم با هيچ كس نمي تونم تقسيمش كنم.
و يا نگاه پر مهر دختر 16 ساله اي كه مادرش اورا از خانه رانده و حالا ازدواج كرده و بارداره ولي تو اين دوران سخت بارداري تنهاست؛
و يا ارزوي دختر 10 ساله اي كه بهم ميگه تو مدرسه بهم گفتند در باره شغل اينده مون انشا بنويسيم و من مي خوام بزرگ شدم مثل تو بشم ؛ تو چيكاره اي ؟؟!!
همه اينها به من لذتي را مي چشاند كه هيچ لذت مادي با ان قابل مقايسه نيست.
و من چقدر حقيرم كه باز يادم ميره و به خاطر دنيا و فشارهاي دنيوي ؛ نميرم كنارشون .
و چقدر از خودم بدم مياد كه بارها گفتم امروز خريد دارم و نميرسم برم سراغ فلاني و يا امروز مي خوام برم سينما و وقت نميشه يه سر به فلاني بزنم.
و مي دونم كه تمام اين محروميتها به خاطر كارهاي خودمه !
اعتقاد دارم هر خوشي جايزه كارخوبيه كه ادم انجام ميده و من با چشم خودم ديدم كه چه راحت ميتونه خوشيهاي واقعي را از من بگيره و جاش لذتهاي كاذبي را بهم بده تا با درد و پشيماني بعدش به پاش بيفتم و بگم غلط كردم . منو به درگاهت راه بده!
به ادمهاي اطرافم نگاه مي كنم ...
يكي كودك بيمار و درهم شكسته بمي را به خانه اورده و مثل گل ازش تيمارداري مي كنه ..
اون يكي سروتهش را بزني بيمارستان شهدا بخش كودكان سرطانيه
اون يكي دختر 17 ساله اي را كه پدرش مجبورش مي كرد مواد بفروشه و مادرش فاحشه خانه داشت را در خانه خود همچون دخترانش نگهداري مي كنه !
يكي ديگه تنها روز تعطيلش را ميزاره و ميره اسلامشهر تا به درد كودكان يتيم انجا برسه !
و اون يكي ....
و .....
خدايا منم اين وسط دارم وول مي خورم و هيچ كاري هم از دستم برنمياد.ولي همين كه بين اين ادمهام سر از پا نميشناسم.
مي دونم كه تو هر كسي را هر جايي راه نميدي و به خودم افتخار مي كنم كه منو لايق اين جمع و اين راه دونستي.
يك زمان شايد نوشته باشم كه دارم كش ميام و حالا ميدونم كه اين دوران داره تموم ميشه و از يك طرف دارم قطع ميشم . مثل هر پوست انداختن ديگه اي درد داره و ازار ميده ولي ميدونم كه بايد برم .
اين طرف ديگه ارضام نمي كنه و اگر هم گاهي دلم هواش را مي كنه فقط و فقط بازي نفسمه كه هنوز با اين دنيا در گيره .
خدايا من گفتم و توفيقشم از خودت مي خواهم.
نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٠/۱٩ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

همديگر را دوست داشتند .
از باهم بودن لذت می بردند.
تصميم گرفتند ازدواج کنند.
خانواده ها موافق بودند و شاد.
هيچ مشکلی نبود.
بهش گفت : من هيچ چيزی ازت نمی خوام نه عروسی و نه ماه عسل و نه ست جواهر. عشق بين ما ارزشش بيشتر از ايناست .
و يک زندگی مشترک شروع شد .
سال اول که گذشت ديگه هم صحبتی با شوهرشارضاش نمی کرد.
انگار چشماش تازه باز شده بود.
توی هر عروسی بغضی خفه کننده تو گلوش بود و حسادتی غريب مهمون دلش.
از سال دوم خونه و زندگی و رخت و لباساش به نظرش نميومد.
خودشو با همسالای پولدارش مقايسه می کرد.
ديگه همديگر را درک نمی کردند.
حرفايی که روزای اول باعث شده بود تا به شوهرش فخر بفوشه حالا به نظرش يک سری چرنديات روشنفکرانه ميومد که نمی شد باهاش يک سير نمک بخره .
وتو سال سوم يک شب نشستند و درباره زندگيشون جدی صحبت کردند.و اخر سر
بهش گفت که اگر وضع ماليشون خوب بشه تمام مشکلاتشون حل ميشه !
شوهرش ازش پرسيد که ايا مطمئنه ؟ و تنها مشکلشون پوله ؟
و جواب شنيد که پول حلال مشکلاته و تمام بدبختيها زير سر بی پوليه !
و شوهرش گفت : پس تو فقط از من پول می خوای ! و من از فردا فقط پول به پات ميريزم .
به شوهرش گفت : تنها چيزی که منو خوشبخت می کنه اسکناسه !
و از فردای اون شب شوهرش شبانه روز کار کرد و کار کرد.
وعجيب وضعشون ازين رو به اونرو شد .
سال چهارم خونه تو کريمخان شد يک اپارتمان تو فرشته .
ماشين شخصی و ...
ولی خوب بازی بدی شروع شده بود .
تا می خواست با شوهرش حرف بزنه جواب ميشنيد که : مگه بهت پول ندادم ؛ برو بذار راحت باشم .
و يا اينکه : تو گفتی فقط پول می خوای ديگه روحم قسمت تو نيست .
و در استانه سال پنجم طاقتش تموم شد و گفت که ديگه اين وضع براش قابل تحمل نيست .
ديگه پول ارضاش نمی کنه و دلش گرمی روزهای اول را می خواد.
اميدوارم که هنوز دير نشده باشه !


دنيا را توی سرم کوبيدند وقتی ديدم يکی از عزيزانم تو جمع خانوادگيمون گفت : تمام اختلافات خانوادگی مال بی پوليه و اگه پول باشه همه چی حله !
اميدوارم شوهرش اين حرف را نشنيده باشه .

و من می ترسم . خيليم می ترسم نکنه دو سال ديگه به همين جايی برسم که اونا رسيدند؟؟؟
نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٠/۱٢ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody