دیبای چهلتکه

فردا می خوام با دوستام برم سفر !
مثل پطرس فداکار شدم و انگشتم را گذاشتم دو سوراخ دلم تا احساساتم پشت همون سد شک و ترديد بمونه !
اگر اين سد بشکنه سيلی از احساسات و عواطف ميادو من و اون را باخودش ميبره و بايد قبل از هرچيز از هجم اين سيل کم کنم و تنها راهش هم صحبت کردن در اين مورده !
البته اين سيل امدنش لازمه ولی من می خوام قدرت تخريبيش را به حداقل برسونم!
اميدوارم تو اين ۴ روز موقعيتی پيش بياد تا با هم جدی در اين مورد صحبت کنيم !
اين کامپيوتر خراب هم باعث شده که از همه دوستام بی خبر باشم و دلم برای همه تون تنگ شده !
توی اين مدت ديبای چهلتکه ما هم يکساله شد و من متاسفانه تحويلش نگرفتم !! ولی خوب اشکال نداره از روی تعداد کامنتها مشخصه که نه تنها خودم بلکه ديگران هم ديگه تحويلش نمی گيرند !
نوشته شده در ۱۳۸۳/۱/۳۱ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

هميشه عادت داشتم که بدون اينکه ديگران نسبت به من احساس خاصی داشته باشند ؛ يا حداقل من از احساسشون با خبر باشم ؛ از ادمها خوشم بياد و توی ذهنم يک بازی خيالی را اغاز کنم و به پايان ببرم .
و حالا که يکی عاشقانه منو دوست داره نميدونم چه بايد بکنم !!!!
خيلی مسخره است !!
گاهی فکر می کنم اين خودخواهی منه که فکر می کنم عشق مضمونيست که تنها در حوزه استحفاظی منه و ديگران از ان بويی نبرده اند .
مدتها بود که دلم می خواست کسی بهم ثابت کنه که دوستم داره و فکر می کردم چه احساس خوبيه اون لحظه که بفهمی يک ادمی که انتظارشو نداری ؛ ازت خوشش مياد .
ولی از لحظه ای که اين موضوع برام مشخص شده مثل مرغ پرکنده شدم !!!! و نميدونم حالا من چه بايد بکنم .
راستش اونقدر ادمهای قبلی بد رفتار کرده اند که توی ناخوداگاهم از اينکه مورد توجه ديگران باشم می ترسم .
در بيشتر روابطم ؛ طرف مقابل از من يک پری مهربون ساخته و فکر کرده که من می تونم کليه عقده ها و کمبودهای محبتيش را جبران کنم و پس از مدتی که مياد جلو و ميبينه هيچ هم ازين خبرا نيست و من خودم را بيشتر از او دوست دارم سيل فحش و ناسزا بود که طرف من روانه ميشد . که من زندگی اقا را خراب کردم !!
خوب شايد من تو اين جريان مقصر باشم و اونهم به خاطر ميزان زياد محبتيه که از نوع مادرانش در من وجود داره و ۹۹ درصد افراد مذکر جامعه ما به اون احتياج دارند ولی اين رفتار تا جاييه که باعث نشه من از خودم غافل بشم و اين نکته ايه که اونها نمی خوان ببينن !
و طوری شده که وقتی یکی بهم میگه تو چقدر مهربونی دلم می خوادسرش را بکنم و حس می کنم بدترین فحشی را که می شد خوردم !

خلاصه از ترس اينکه اين قضيه هم مثل بقيه تموم بشه ؛ يک جورايی نمی خوام بهش فکر کنم ولی از زيرش هم نمی تونم در برم ! اگر چه تا حالا طوری رفتار کردم که بهش بفهمونم اين قضيه برای من تا به حال جدی نشده و اون هنوز هم يک دوست خوب معموليه ! ولی خر که نيستم !
و دل بيچاره من که هنوز تو حالت تدافعيه و مثل سنگ تمام نگاه ها و رفتارهای اون را پس ميزه !
بديش اينه که عشق از جنس نوره و يک سنگ هر چقدر هم سنگ باشه نور را جذب می کنه !
و کم کم گرم ميشه !

و من نميدونم که بايد اجازه بدم که اين پرتو های نورانی به دلم بتابه و يا نه !

در حال حاضر تنها دليلی که باعث ميشه کنار نکشم اينه که من و اون توی زندگيمون يک هدف مشترک داريم و توی يک راه قدم برميداريم و از قديم گفتند :
عاشقان بهم نگاه نمی کنند بلکه اونهايی عاشقند که در کنارهم به يک خورشيد نگاه می کنند!

ولی از طرف ديگه اين ادم ۱۸۰ درجه با تمام ادمهايی که می شناختم يا دوستشون داشتم فرق می کنه و من ازين موضوع می ترسم ! هر چند که در تمام اون موارد رابطه ما شکست خورد و من نتيجه گرفتم که ايده الهای من تماما ادمهای مزخرفی هستند !!!

و تازه من اگر مشکلات درونی خودم را حل کنم ؛ با کوهی از مشکلات بيرونی مواجهيم که باید ذره ذره بتراشيمش !!


نوشته شده در ۱۳۸۳/۱/٢٩ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

يک روز خوب با بچه های واحد بهزيستی اهار !
يک روز خوب با دوستايی که همراهمند و همدل !
يک روز خوب با يک احساس عجيب ولی قريب و ملموس !
يک روز خوب با دلی که تاپ تاپ ميزنه و غنج ميره و چشمهايی نگران که نکنه کسی بويی ببره !
يک روز خوب با يک غروب زيبا و قلبی که تکليف خودش را نميدونه !
يک روز خوب با ادمهای خوب و ارام و دلی پر شور و ناارام !
يک روز خوب که شايد سراغاز لغزش من به ميدان جنگی ميان عقل و دل و خانواده باشه !
يک روز خوب که ميون اونهمه ادم خوب و ۱۲ تا پسر کوچولوی سرزنده ؛ ديگه نگاهم به اون ادم همون نگاه ديشب و پريشب و ماهها و سالهای پيش نبود !
خدايا ! اين امتحان که امروز ورقه هاشو پخش کردی ؛ سخت ترين امتحانيه که تا به حال اغاز کردم !
خدايا يعنی هيچ جور ديگه نميتونستی ثبات قدم منو تو اين راه بسنجی ؟؟!!
اين اتشی که امروز به دلم افتاد همون رودخونه پشت پرورشگاه را می خواد تا از لهيبش کم شه !
ولی خدای من ! دلم می خواد که کمکم کنی تا توی اين راه هدفم تغيير نکنه و همان عشق ورزيدن به بندگان تو باشه و نه صرف همراهی با اين ادم خاص !
دلم می خواد کمکم کنی که اگر بازهم قرار شد با انها جايی برم ؛ فقط و فقط رفتن و ادمهايی که به ديدنشون ميريم مهم باشن ونه ادمی که همراهمونه !
خدایا کمکم کن که نه من سدی در راه او باشم و نه او جلوی راه من را بگيره !
شايدم همش از حيله های اين بهار اغواگره که ادم را مست و مدهوش زيبايي های خودش می کنه و تمام سيستم حسی - عاطفی - عقلانی ادم را از کار ميندازه !
و فردا باز هم اون بشه همون يار مهربون و برادر همراه !
ولی کی بود می گفت عشق برادرانه بين دو جنس مخالف وجود نداره ؟
نوشته شده در ۱۳۸۳/۱/٢۱ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

اينروزها داريم برای اون خونواده عزيزی که تو قلعه حسن خان بودند ؛ دنبال خونه می گرديم که داستان بسيار عجيب غريبيه !
قسمت اولش سر و کله زدن با دلالهای اونجا يا به قول خودشون اژانسهای املاک اونجاست که دربست جوکه !!
خانوم يک خونه دارم عالی و با همه امکانات طبقه همکف و موکت و تازه دستشويی هم داره !
و اينجا بود که من فهميدم وجود دستشويی تو خونه های اونجا يعنی يک خونه لوکس و اگر اين دستشويی کاشی داشته باشه اين خونه در حقيقت خونه مجلل از ما بهترونه که قرار نصيب ما بشه !!!
رفتيم خونه را ببينيم ؛ به طرف زير زمين راهنماييمون ميکنه ! و تازه فهميديم که اينجا به زير زمين ميگن همکف ! و جريان موکتشم ازين قرار بود که اتاقها تمام پست مدرن دکور شده بودند چون کفشون پوشيده از تکه های موکت : ناهمرنگ و نا همجنس بود ! بنفش و ابی و خاکستری و قهوه ای ....
و اونجا بود که من معنی چهلتکه را درک کردم !!
و جالبيش اينجاست که براشون اهميت نداره که مستاجر کيه و چيه و چی کارست !! بهمون گفتند که شما بياين امضا کنيد يک روز ديگه هم صاحبخونه مياد امضا می کنه !!
و قسمت دومش عکس العمل بچه هاست تو اين خونه ها !!
خاله !! ببين پنجره هاش تمام شيشه ايه ! و تنها پنجره خونه ۲۰ متری اونها با نايلون و مقوا پوشيده شده !!
خاله !! افه هم داره !! و پس از تفکر بسيار کاشف به عمل اومد که منظورش اف اف بود !
خاله ! شير ابش تو خونه است !
خاله ! اشپز خونه داره !
خاله ! حموم داره !
خاله وقتی ميريم حموم اب از بالا از تو يک بشقاب مياد !!
و او حتی دوش نديده بود ! اونها حموم ندارند ولی مادرشون هر روز اونها را تو دستشويی با سطل اب ميشوره و هميشه بوی گل ميدن !
خاله ! دراش چه بزرگه ! تازه دستگيره هم داره !
در خونه خودشون را شبها با يک تکه پارچه که از يک سوراخ رد ميکنن! ميبندند !
خلاصه رفتار بچه ها ديشب بهم فهموند کهخيلی چيزا که برای ما عاديه هنوز برای خيلی از ادمها عجيب غريبه و هيجان انگيز !
چه دنيای کوچيکی ! کی فکرشو می کرد که يک جايی همين بغل گوشمون دختر بچه ۱۰ ساله ای باشه که يکی از ارزو هاش اين باشه که وقتی ميره حموم اب از بالا بريزه رو سرش !
دنيای عجيب غريبيه !!

ولی خداييش قلعه حسن خان به نسبت قلعه حسن خانيش خيلی گرونه !
يک خونه ۵۰ متری با يک طراحی عالی به صورتيکه در حمام تو اشپز خونه اپن باز ميشه و در دستشوييی تو حمام ! ۲.۵ ميليون پيش و ماهی ۲۰ تومان اجاره !! بدون پارکينگ و انباری و تلفن !

دعای اين شبهای من !
خدايا به من قدرت گدايی عطا فرما تا بتونم وسيله ای بشم تا ازونها که پول دارند بگيرم و ارزوهای کوچک اين عزيزان را براورده کنم !!

نوشته شده در ۱۳۸۳/۱/۱٩ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

خدايا من نميدونم چی بايد بگم !!
خدايا اگر تو اينهمه به من لطف داری و اينجوری هوام را داری ؛ پس حتما من لياقتشو دارم و اين يعنی اينکه خفه شم و ديگه غر نزنم .
تو هفته گذشته ؛ تمام اون چيزايی را که دلم می خواست بهم دادی و من ديروز همينجا کلی نق زدم ! خيلی خرم نه ؟؟
ولی ديشب ...
خدايا ديشب از عزيزترين شبهای زندگيم بود .
خدايا ميدونم و با تمام وجود احساس ميکنم که محبت تو نسبت به من جای هيچ شک و شبهه ای نداره !
خدايا منهم دوستت دارم و کمکم کن که بشم اون ادمی که لايق اينهمه محبته !!
کی فکرشو ميکرد توی اون خونه قديمی تو ميدون قزوين که به زور دوستام رفته بودم تا تنها رفع تکلیفی باشه برای تعهدم ؛ اون بزرگی را ببينم که حضورش و ديدارش تمام لجنهای ته دلم را لايروبی کرد !!!
خدايا توی هفته گذشته خيلی چيزا را بهم نشون دادی و با اتفاقی که ديشب افتاد ارزش تمام اونها را درک کردم .
ارزش اون دوستی که سورپرايزم کرد !!
ارزش اون ادمی که بهم اون قاب را کادو داد !!!
ارزش اون دوستايی که بهم گفتند چقدر دلشون برام تنگ شده !!!!
اونها همه ادمهای باارزشيند ؛ چون تو اونها را انتخاب کردی تا بوسيله اونها بهم بگی که دوستم داری و تمام غرغرهام بهت ميرسه !!
ومن نميدونم که چه جوری شکر اينهمه خوبی را بکنم !
ميدونی اونقدر با خودم درگيرم که حتی يادم ميره چی ازت خواستم ‌؛ و وقتی اونو بهم ميدی و يک مدتی ميگذره تازه ميفهمم که وای اين اتفاقای که افتاده همش جواب اون غرولند های منه !!
و من خر نفهميدم !! و حالا که فهميدم گه گيجه ميگيرم که ای بابا حالا من چه جوری ازپس شکر اینهمه لطف بربيام !!
ولی باز يک کمی که ميگذره يادم ميره و دوباره شروع می کنم به دستور دادن و نق زدن !!
اگه همه بنده هات مثل من باشن که بايد بگم عجب صبری خدا دارد !!!
ولی خوب معجزه ديشب را همون موقع فهميدم !! پيشرفت کردم ؟؟نه ؟؟
حالا يک دل خالی تمييز و پر از عشق دارم !!
خدايا دوستت دارم !!
نوشته شده در ۱۳۸۳/۱/۱٥ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

از چی بنويسم ؟؟
از اينکه همش در ارزوی اونم که يکی منو سورپرايز کنه و وقتی اين اتفاق برام ميوفته ؛ اب از اب تکون نميخوره و ککم هم نمی گزه و يکجايی اون ته دلم می گم خوب بالاخره اونم شعورش رسيد که جواب محبتهای منو بده !!!
يا بهتره از اين بنويسم که هميشه دلم می خواست از کسی که انتظار ندارم ؛ هديه ای بگيرم و
وقتی اين اتفاق در کمال ناباوری بعد از سالها ميوفته ؛ همون ته دلم کلی افکار منفی مياد سراغم که چه دليلی داشت اين ادم بهت کادو بده ؟؟؟
شايد هم بد نباشه از اين بنويسم که هميشه دوست داشتم ؛بين کسانی باشم که بهم بگن دوستم دارند و از این که من تو زندگيشون حضور دارم خوشحالند ؛ و وقتی اين حرفها بهم زده ميشه ؛ باز هم ته دلم با خودم میگم اينام ديدن حال من چقدر بده ؛ حالا می خوان يک چيزی بگن !
گاهی فکر می کنم اونقدر تو تنهايی و با روياهام زندگی کردم که وقتی اون روياها به حقيقت می پيونده ؛ نمی تونم باورشون کنم !!
و شايد اينکه واقعا من بلد نيستم شاد باشم و خوشحال بشم ! پس می گردم دنبال دليلی که بتونم اين بی احساسی را توجيه کنم !
ولی اين را بايد باور کنم که من لياقت کمک کردن وعشق ورزيدن بی دريغ را ندارم و برای ذره ذره اعمالم انتطار جواب دارم و اين اصلا خوب نيست .
ته دلم را لجن گرفته و بايد لايروبی بشه !!

نوشته شده در ۱۳۸۳/۱/۱٤ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

ادم حس گوسفندجدا مانده از گله را داشته باشه !!
ادم با يک هشتم وجودش زندگی کنه و هر چی دنبال بقيه روحش بگرده پيداش نکنه !!
ادم از بس خودش خودشو خوشحال کرد خسته شده باشه ودلش بخواد تواين دنياي به اين بزرگي يکی دلش بخواد اونو سورپرايز کنه !!
ادم اونقدر با خودش کلنجار بره و درگير باشه که حتی روزتولدش که اينهمه براش مهم بود يادش بره !!
ادم دلش يک هيجان ؛ يک تحول ؛ يک نيروی سرزنده بخواد و همه از خودش داغون تر باشند !!
تو اين هير و وير کامپيوترش هم بپکه و دست و پاشو بذاره تو پوست گردو!!!
از اينهمه هيجان و ذوق وشوق مردم !
حالم از خودم داره بهم ميخوره !!
بهخدا منم ادمم و پر از عقده های روحی وروانی !!
یک موجود افسرده که از صبح تا شب داره تو سر خودش ميزنه ! دنيا هم که اينو ميبينه اونم ياد میگيره !
حتما تا حالا فهميديد که اون ديبايي که از سفر اومده وضعش صد درجه ازون ادمی که به سفر رفت خراب تره !!!
اگر جون وروحيه تون را دوست داريد ؛ اين طرفا نياين !


نوشته شده در ۱۳۸۳/۱/۱۱ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody