دیبای چهلتکه

دلم نمي خواد فقط چيزي بنويسم تا اين شبهاي اخر سال هم حرفي زده باشم . عيد امسال عجيب ترين عيد زندگيم است .
عجيب و بسيار متفاوت !
خلاصه اينكه شور و حال عيد را ندارم با وجود اينكه نوروز و بهار با ارزش ترين زمانيه كه تو زندگي من وجود داره! در حقيقت باورم نميشه سال تموم شده و دوباره بهاره ! ولي ته دلم يك ذوق و شور عجيب احساس مي كنم ! مثل روئيدن يك گياه ! اروم ولي در حال رشد ! يك اميد در حال رشد !
و باورم نميشه كه ده روز ديگه بيستو هفت ( يا هشت ) سالم ميشه !
زمانيكه هفت سالم بود ؛ با دوستام كه حرف ميزدم مي گفتم خواهرم خيلي بزرگه ! 19 سالشه ! و 12 سال بعد روز تولدم اين حرفم به يادم اومد و كلي خنديدم چرا كه يك ذره هم احساس بزركگي نمي كردم !
زمانيكه 12 سالم بود ؛ پسر عمه ام ازدواج كرد و همسرش به نظرم خيلي بزرگ رسيد و اين در حالي بود كه او تنها 22 سال داشت ! موقعي كه داشتم شمعهاي بيست و دو سالگي را فوت مي كردم ؛ اين خاطرهع كلي خندوندم و به شجاعت او افرين گفتم كه تو اين سن و سال ازدواج كرده بود !
16 سالم بود و معلمي داشتم كه به نظرم يك ايده ال بود . بيست و هشت ساله ؛ فوق ليسانس داشت و كاري كه استقلالش را تامين مي كرد . واز همه مهمتر بلد بود حرفهاي قشنگ بزنه ! و او براي من نمونه يك انسان كامل موفق بود.
و حالا در استانه بيست و هفت سالگي ميبينم كه اگجرچه از بيرون شايد من با او تفاوتي نداشته باشم و حتي به خوبي او بتوانم حرفهاي قشنگ بزنم ولي به هيچ وجه احساس نمي كنم بزرگ شده ام .
تمام حسهاي كودكي تر و تازه دم دستمه و اونقدر قابل لمس كه باورم نميشه مربوط به بيست سال پيش باشن !
هنوز همه دنيا برام عجيب غريبه ! راديو وتلويزيون و نوار صوتي از پيچيده ترين چيزهايي است كه ميتونه وجود داشته باشه !
اينترنت و كامپيوتر كه جاي خودش را دارد !
هنوز هم 99% دنيا برام نا اشنا و عجيبه !
هنوزم در تعجبم كه چطور وقتي دمر مي خوابم ؛ سينه هام نمي تركن ! ( اين مسئله غير قابل حلي بود كه قبل از دوران بلوغ از ذهنم پاك نميشد و همه حواله اش مي كردند به سالهايي كه خودم بتونم امتحانش كنم و من هنوز با ترس و لرز دمر مي خوابم )
بعضي وقتها كه خواهرزاده كوچكم لباسها و يا كفشهاي بزرگترها را تنش ميكنه ؛ عجيب منو ياد خودم مياندازه !
يعني منم با اين ادا اطفار هاي بزرگونه همينقدر مسخره ام !!؟؟؟
خدا را شكر قد و بالامون هم اونقدر بلند نيست و كماكان دنيا برام پر از ادم بزرگهاست !و براي صحبت با هم بايد گردن درد بگيرم !!
هنوز وقتي البومها را نگاه مي كنم تك تك لحظه ها و احساسات كودكيم را به همون تازگي حس مي كنم . زبان بچه ها را خيلي خوب مي فهمم چرا كه بين اونها و خودم هيچ فاصله اي نمي بينم !
من هنوز همون كودك سال 56 هستم كه چشمهاشو با شگفتي روي جهان گشود !
همونقدر متعجب و همون قدر نيازمند توجه و دوست داشتن !

امروز ميتونست يك روز مزخرف و بد باشه ؛ اگر تمام اين اتفاقها براي كسي بجز من ميفتاد !! ولي ازبين اينهمه بدبياريهاي ريز و درشت ؛ يكيش بدجوري دلمو سوزوند و اونم ديدن ميل دعوتي بعد از تموم شدن برنامه بود !
ولی دوست عزيز تولدت مبارک اگر چه من شانس ديدارتو از نزديک از دست دادم !!
وقتي شروع كردم بنويسم ؛ مي خواستم از زندگي مجازي اين يكسال و نيمم بگم و خيلي چيزهاي ديگه و تك تك از همه كساني كه دوستشون دارم تشكر كنم و به همه شمايي كه تو سختيها و شاديهايم همراهم بوديد ؛ بگم كه حضورتون چقدر برام ارزش داشت ! ولي ديگه خيلي ميشه ! بنابراين مجبور شدم انتخاب کنم !!

اول بايد ازChiron عزيز تشكر كنم كه درست زماني كه بايد كسي به دادم ميرسيد ؛ او بود و حرفاش كلي موثر و ارزشمند . اين از اون دست دوستيهاست كه من هرگز دوست ندارم از دستش بدم !

و ارين عزيز كه مرگ ناگهانيش هنوز برام باور نكردنيه و هنوز كماكان منتظرم كه چراغ ايديش روشن بشه و كلي ذوق كنم !

و بقيه ...

سال غريبي بود سال 82 . سالي كه زندگي دوگانه مجازي و واقعي را در كنار هم تجربه كردم .
و حالا با اين شور كوچولو كه يواش يواش بزرگ ميشه ؛ به استقبال بهار ميرم و مي دونم كه بهار هديه ايست به تمام انها كه تونستند زمستون را دوام بياورند !
بهار مبارك !




نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٢/٢٧ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

نه بيمارستان و
نه مركز توانبخشي معلولان ذهني
نه واحدهاي بهزيستي
نه خونه هاي فلاكت بار جنوب شهر
و
نه هيچ جاي ديگر اين شهر بزرگ ؛
اونقدر اذيتم نكرد كه امروز اين خانه سالمندان رو اعصابم راه رفت !

يك كتاب شانسي خريدم كه دارم كلي باهاش حال مي كنم به اسم كافي شاپ و نوشته لادن اسكندري ! مال انتشارات رامانيوش است ونمي دونم چرا كاملا با شخصيتاش همذات پنداري دارم !
و تازه با نوشته های اين دخترهم صفا می کنم !


امشب كشف كردم كه در حد مرگ ؛ تحت تاثير ادمهام ! با هر گروهي راه ميرم رنگ اونها را به خود مي گيرم و كاملا ملونم !!
و قسمت جالبش اينه كه دريغ از يك اپسيلون وجه مشترك بين گروه هايي كه باهاشون دوستم !
و جالبتر اينكه من با همه شون حال مي كنم !!
ولی می دونم سردرگمی بين اينهمه ادمهای تا اين حد متفاوت خطرناکه !


و دوباره احساس خطر می کنم ؛ چون کاملا مستعد اينم که از يکی خوشم بياد !! خلاصه اقايون محترم هوا ی کار خودشون را داشته باشند که من دارم ميرم تو مود عاشقی !!!
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٢/٢٤ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

صفحه اخر سررسيد پارسال نوشتم :
خريد – هياهو – تهران – دلتنگي
به سال ديگر اميد دارم
يك سال خوب
خيلي خوب و
پر از تحول
ساعت 12
29 اسفند 1381
و حالا
هفته اخر اين سالي هستم كه به عنوان يك سال خوب / خيلي خوب انتظارش را داشتم !
و نمي تونم بگم كه اين سال يك سال خوب نبوده ولي به نظر خودم اين سال يك سال خاكستري بود .
خاكستري يعني تعادل
يعني مقدار مساوي دورنگ متضاد !
و غم وشادي اونقدر همراه بودند تو اين سال كه نمي تونم بگم اين بر اون غلبه كرد !
در حقيقت يك سال خنثي بود !
ولي سالي بود كه اگر كمي ضعيفتر بودم مي تونست چپه ام كنه !!

در حقيقت امسال ميتونست يك سال خيلي بد باشه اگر من تنها بديهاشو ميديدم ! اگر تو پوسته ظاهريش توقف كنم تنها يك سال سخت پر از مريض داري و مرگ عزيزان و.... بود .
ولي خوشحالم كه مي تونم كمي زير پوسته اون را هم ببينم و حضورموثر ادمها را كه تو زندگيم برام ارزش داشتند و دارند ببينم و بفهمم كه
امسال سالي بود به تلخي شكلات قهوه كه تلخيش باعث ميشه كه از خوردنش لذت ببري !

مدتيست كه دارم به خودم نگاه مي كنم و وضعيتم تو اين سال كه گذشت ! از خودم راضي نيستم !
چه باور كنم چه باور نكنم سال داره تموم ميشه و من بايد يك بررسي روي برنامه ها و كارهام داشته باشم . هرسال اين بررسي ميوفتاد براي شب عيد و همون شب كلي هم برنامه ها را جفت و جور مي كردم براي سال ديگه !
نميتونم بگم امسال سال بدي بود ولي ميتونم بگم امسال من اوني نبودم كه بايد باشم !!
عملا ساكن و هيچ كار مثبتي نكردم .
سرجاي خودم درجا زدم .
و درجا زدن همون عقب موندن از روال زندگيه ! چون اگر تو وايستي ديگران كه صبر نمي كنند تا تو حال پيدا كني و بري جلو باهاشون ! پس روز به روز فاصله ات بيشتر ميشه !
ليست كارهايي را كه بايد بكنم از رو ديوار جدا مي كنم و بهشون زل ميزنم ! وحشتناكه ! دريغ از يك كار كه انجام شده باشه !
تنها كاري كه انجام شده ؛ همون كلاس زبانمه كه اونم دوماهيه ول شده !!
چرا ؟؟
جدي چرا ؟
يك جاي كار ايراد داره و نمي دونم كجاست .
تمام كارهايي كه نوشتم كارهاييه كه هم دوست داشتم و هم استعدادشو داشتم و هم امكاناتشو ولي چرا انجام نشده ! در حقيقت يك چيزي به اسم انگيزه كم است و شايد كمي هم همت !
سالي كه ادم نه موفق بشه و نه شكست بخوره ؛ سالي نيست كه جزو زندگي من محسوب بشه !
امسال من به نوعي يك عروسك پشت پنجره بودم ! عروسكي كه تو بهترين موقعيت پشت يك پنجره نشسته و فقط نگاه مي كنه !
درسته كه با همين نگاه كردن كلي چيز ياد گرفتم و نوعي رشد روحي داشتم ولي تو امور دنيوي شديدا درجا زدم !
موقعي كه تمام وقت سر كار ميرفتم ؛ احساس مي كردم كه دارم هدر ميرم و اينكه اين روز مرگي بدجور رو اعصابم راه ميره و امسال كه كارم به نوعي پاره وقت بود ؛ فهميدم كه من جنبه وقت اضافي را ندارم و بسيار تنبلم !! درحقيقت تنها كاري كه بالاي نمودار امسال من قرار ميگيره ؛ وقت كشيه !!
قاتل !!
دونه دونه كارها را نگاه ميكنم ! خيلياشون هست كه سالها تو ليستم مونده ؛و خيلياشون پارسال اضافه شده !ولي امسال هيچ كاري اضافه نشده !
نه ارزويي و نه هدف جديدي و اين نشانه خمودي و بي هدفي من در سال 82 است !
درحقيقت اين ليست براساس استعدادها و علاقه من نوشته شده و من امسال اگر مي خواستم اونقدر وقت اضافه داشتم كه به خيلياشون برسم !
پس چرا ؟
دوست ندارم اين بلا سر سال اينده هم بياد !
شايد اشكال از ليست باشه !
يعني صرف كاري را دوست دارم و ميتونم انجامش بدم دليل خوبي نيست كه بايد اونكار انجام بشه !!
گيج شدم !
ولي فكر مي كنم بايد جدي تر با خودم برخورد كنم !! اقا جان چماق داري ؟؟؟
ولي تنها كاري كه بايد بكنم اين است كه كارها را اولويت بندي كنم !
1-كارهايي كه بايد انجام بدم
2- كارهايي كه خوبه انجام بدم
3- كارهايي كه انجام دادن يا ندادنشون تفاوتي نداره
4- كارهايي كه ارزش ندارند وقت روشون بگذارم
5- كارهايي كه نه تنها سودي ندارند بلكه ضرر هم دارند !

در هر صورت امسال ديگر صفحه اخر دفترم نخواهم نوشت :
به سال ديگر اميد دارم
يك سال خوب
خيلي خوب و
پر از تحول

بلكه مي نويسم :
به خودم اميد دارم
يك ادم خوب
كه بهش ايمان دارم !
با اراده اي كه منجر به تحول مي شود !
و دنيايي كه خوبي و بدي را به من ارزاني ميكند!
و ادمهايي كه هديه اسماني هستند و بودنشون به زندگي من نور مي بخشد ! و فكر مي كنم اين هديه فقط به خاطر قدرت بالقوه من است كه براي شكرحضور اين ادمها اين قدرت بايد بالفعل شود !
و قلب كوچك من قدر زندگي را مي فهمد و ديگر دوست ندارد پشت پنجره بنشيند و نگاه كند !
و شجاعتي كه بايد بدستش بيارم !
و اعتماد به نفسي كه بايد برق بيفتد !
و عشقي كه بايد جاري شود !




نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٢/٢٢ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

خوشبختم و خوشحال اگرچه از عملکرد خودم ناراضيم و فکر می کنم رفتار من جواب گوی اينهمه نعمتی را که خدا بهم داده نيست !

خدايا شکرت !!
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٢/٢۱ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

در حقيقت يك مقدار زيادي سرم شلوغ شده و در واقع دارم تمرين مي كنم براي 15 روز عيد كه كامپيوتري در كار نخواهد بود .
از همه كساني كه يك جورايي كمكم كرديد تا اين بحران را بگذرونم واقعا متشكرم . هفته سختي بود ولي خوب اين غم ازون غمهايي است كه گذشت زمان مرهمشه !
من عاشق هواي بهاريم و گلها و شكوفه ها و جوانه ها جزيي از زندگي من محسوب ميشن شايد چون يك جورايي منهم با اونها بدنيا اومدم ولي امسال اين هواي بهاري كه خيلي زودتراز موقع اومده داره رو اعصاب من راه ميره و با ديده شك و ترديد بهش نگاه ميكنم . شايد چون مي ترسم كه تابستان سختي در پيش باشه و اين بهار زودرس زود هم تموم بشه يا اينكه زمستون يادش بيفته كه از فرصتهاش خوب استفاده نكرده و برگرده و تموم گلها و شكوفه ها و جوانه ها را سرما بزنه !!
خلاصه نميدونم چرا اونجور كه بايد و شايد از اين هوا لذت نميبرم !
اين هوا باعث شده كه يك جورايي فكر كنم كه الان وسط ارديبهشت و عيد و اين تفضيلات تموم شده و تو حال و هواي عيد هم نباشم البته ته دلم هم از روي خودم شرمندم و دلم نمي خواد عيد برسه چون به بيشتر از نصف قول و قرارهايي را كه با خودم داشتم عمل نكردم . بدبختي بدنيا اومدن تو عيد هم همينه ! ميشه يك بار گفت تا عيد اين كارها را مي كنم و يا يكبار گفت تا تولدم و مثلا تا 27 سالگي اين كارها بايد تموم بشه و براي من عيد يعني تولدم و يك سال بزرگتر شدن !!!
كامنتها را كه ميخوندم احساس كردم يك جورايي سوتفاهم شده !! كي گفت من عاشق شدم ؟؟؟ اون فقط يك تهديد بود براي اين كودك بازيگوش كه داره از زير تعهداش در ميره !!
من مجبورم تا دو ماه ديگه هر روز به يك نفر سر بزنم ؛ از بچه هايي كه تو بيمارستانند تا خانه هاي سالمندان ؛ از كودكان كم توان ذهني تا بچه هاي يتيم جنوب شهر و اين كودك بازيگوش اونقدر اونروز بهنه اورد تا عاصيم كرد و مجبور شدم يك همچين تهديدي بهش بكنم .
پنجشنبه روز گردهمايي خيريه ايه كه توش كار مي كنم و مثل چي كارها بهم ريخته ؛ از اونجايي كه مي خوان گزارش ساليانه رو به متعهدين بدن و مددكارها با اونها صحبت كنند يك برنامه عمومي نگذاشتند ولي فكر كنم بعدش يك بازار كوچولو باشه كه براي عموم ازاد باشه !!
يكي از كارهايي كه اينجا دارم ثبت گزارش مدد كارها از وضع خانواده هاي تحت پوششه !!و بعد تبديل اين اطلاعات به گزارشي كه بايد به متعهد داده بشه !!
يك چيز عجيب غريبي كه تو متعهدين هست اينه كه نمي خواهند براي بچه هايي پول بدن كه كوچكترين مشكلي داشته باشن ! يعني من مجبورم اطلاعات را از فيلتر سانسوري رد كنم و بهشون بدم . در صورتيكه خيلي از اين مشكلاتي كه دارند ؛ مشكلاتيه كه به خاطر فقر فرهنگي و اقتصادي گريبان اين ادمها را گرفته !
مثلا نبايد بنويسم كه خانوم عزيز دختر شما تحت سرپرستي شوهر خواهرش زندگي مي كنه كه روزي دوبار بهش تجاوز مي كنه و مابا وجود مشكلات عديده تونستيم اونو از اون خونه بياريم بيرون ولي حالا مشكل اينجاست كه چشم و گوش اين دختر 12 ساله كاملا بازه و كنترلش بسيار سخت .
بايد يك گزارش اين چنيني به خورد ملت بدم كه : دختر 12 ساله شما به علت مشكلات اقتصادي از خواهرش جدا شد والان تحت سرپرستي يكي از اقوام است و سعي ما براين است كه با ايجاد انگيزه اورا به تحصيل تشويق كنيم و راه او را از پيش روشن تر كنيم .
بارها سر اين وضوع با مسئولين اونجا بحث داشتم ! و دليلشون هم خوب كاملا منطقي بود و مي گفتند كه يك خانوم سانتيمانتال مهربون كه داره هزينه اين دختر را مي پردازه ؛ اگه بفهمه كه اين اتفاق براي دختر خودش افتاده ؛ دختر خودش را هم از خونه طرد ميكنه چه برسه به كسي كه تنها نامي ازون شنيده و براي دلخوشي خودش هر ماه كمكي بهش مي كنه ! و اينجوري اين اب باريكه هم قطع ميشه !
خلاصه حالا مي فهمم مسئولين مملكتي چي مي كشن وقتي مجبورن اينهمه اطلاعات را سانسور كنند و شسته رفته به خورد ما بدهند !!!




نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٢/۱٧ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

اگر بخواهی از زير بار اين مسئوليت هم شونه خالی کنی ؛ مجبورت می کنم زن يک بازاری شهوت ران احمق بشی و روزت را تو ارايشگاهها و مزونها بگذرونی و شبها هم تو مهمونی های مجلل خاله زنک بازی در بياری !!
۱۲ تا بچه قد ونيم قد هم به عنوان تضمين نثارت می کنم !
و کاری می کنم بزرگترين دغدغه عمرت بشه ؛ نگين روی انگشتر زن پسر خاله شوهر عمه جاريت !
ادمی که نتونه مسئوليت کاری به اين کوچيکی را قبول کنه و پاش وايسته ؛ حقش بدتر از اينهاست !!
پس
دلا در عاشقی ثابت قدم باش !!
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٢/۱٥ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

گيجم
و دلتنگ
و سردر گم !
و با وجود اين حسهای متفاوت ؛ بايد قدم تو ميدان جنگی بگذارم
که
باختش مساوي است با افسردگی و رضايت خانواده ام از نوع زندگيم و تنهايي!
و
بردش مساوی است با جنگ اعصاب درخانواده ولی يک زندگی پويا وادمهای که در کنارشون احساس رشد می کنم!
خدايا ! کمکم کن !
کمکم کن تا ثابت قدم باشم !!

نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٢/۱٥ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

خيلي حالم بده و اصلا هم فكرش را نمي كردم يك همچين اتفاقي اينجوري بهمم بريزه ! ولي از همه بدتر اينه كه نمي تونم دردم را با كسي قسمت كنم تا سبك تر بشم .
و اين خيلي بده !
ادمها تو دنياي مجازي بار غم دنياي واقعيمو از دوشم بر ميدارند و سبك ميشن ولي ادمها تو دنياي واقعي ؛ نميتونن هيچ كاري براي غمهاي مجازي تو بكنند .
اين دنياي واقعي با همه ظلم و دروغهاش يك خوبيداره و اون اينه كه موقع بروز يك همچين دردهايي ؛ حداقل يك نفر بهت اجازه ميده سرت را بزاري رو سينه اش و زازار گريه كني .
ولي وقتي اين درد مال اين دنيات باشه نه ادمهاي مجازي ميتونن برات كاري بكنن و نه ادمهاي واقعي عمق غمت را درك مي كنند كه بخوان برات كاري بكنند .
طوريكه بايد كلي هم ممنونشون باشي كه مسخرت نميكنند كه به خاطر ادمي كه هيچ وقت نديديش به اين حال و روز افتادي .
نميفهمند كه تو دنياي واقعي ادمها جسمشون بهم نزديكه و اينجا روحشون .
اينجاست كه دردها و غمها بدون رودربايستي عنوان ميشه و همه بيدريغ و بدون هيچ چشمداشتي بهت كمك مي كنند و در نتيجه دلهاشون بهم نزديك ميشه .
نزديك تر از يك خواهر و برادر واقعي !
حالا مي فهمم كه مجالس ختم و عذا داري چقدر ميتونه تو سبك شدن ادم كمك كنه چون اونجا ميبيني كه همه دارند به خاطر يك غم مشترك گريه مي كنند و دلگرم ميشي كه تنها نيستي .
ميتوني بري پهلوي كسي كه نميشناسيش و همديگر را در اغوش بگيريد و با هم زار بزنيد .
ولي اين دنياي مجازي اين يك امكان را به تو نميده و تو و غمت تنهاي تنهائيد . تازه بايد كلي تلاش كني كه ادمهاي واقعي كه هيچ دركي ازين دنيا ندارند كاري به كارت نداشته باشند .
چقدر احتياج دارم يكي منو در اغوشش بگيره و بذاره هر چقدر كه ميتونم گريه كنم .
يك ادمي كه فقط گوش بده تا براش از كمكهايي كه اون بهم كرده بگم .
يك ادمي كه بتونه ارزش اين دوستي را درك كنه !
يك ادمي كه غمم را درك كنه !
يك ادمي كه درك كنه كه او كاري را براي من انجام داد كه يك برادر براي خواهرش انجام ميده و برايمن مانند يك برادر بزرگ تر بود .
فقط يك ادم !؟
خدايا ! بيست و چهار ساعته كه اشكهام بند نيومده و ميدونم حالا حالا ها هم بند نخواهد اومد ولي تنها دلخوشيم اينه كه ميدونم اون الان يك جاي خيلي بهتره و من هنوز تو اين دنياي كثافت دست و پا ميزنم .
خدايا ! فقط دلم براي خودم ميسوزه و نه اون و تو اينو خوب ميدوني !
خدايا اگر نتونم در غم ازدست دادن برادرم اشك بريزم پس چه بكنم ؟؟
پس كمكم كن كه بتونم اين مرحله را هم بگذرونم .
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٢/۱۱ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

نميدونم چی بنويسم !
اولين دوست اينترنتیکه تو بحرانهای روحيم کمکم کرد و به عنوان يک راهنما و سنگ صبور تو تمام مشکلاتم همراهم بود .
دلم بدجوری گرفته !!
خدايا !!
دوست مهربونی که بهم ياد داد تا دوباره به ادمها اعتماد کنم و خيلی حسهای خوبم را مديونش بودم و هستم .
خدايا !!

نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٢/۱٠ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

خدايا من دليل اينهمه محبتت را نسبت به خودم نمي فهمم و . يعني خيلي چيزاي ديگه هم هست تو اين دنيا كه من نمي فهمم ولي اين را مي فهمم كه تو بهترين را براي من مي خواهي ولي نمي فهمم كه من با اينكه مي دونم اين اتفاقها بهترين اتفاقهايي است كه ميتونست بيفته و اگر اونجوري كه من دلم مي خواست زندگيم شكل مي گرفت بدبخت شده بودم ؛ نمي دونم چرا اينهمه غر ميزنم !
ديشب ديگه خودم حالم از خودم بهم خورد كل اون ساعتهاي خوب را داشتم بهت غر ميزدم !
ولي تو در عوض مجبورم كردي كه قولی را كه مدتها پيش به خودم دادم عملي كنم و تهديدم كردي كه اگر اينكار را نكنم بهترين ادمي را كه تو زندگيم مي شناختم ازم ميگيري !! و حالا من مجبورم روزی یک ساعتم را در خانه سالمندان یا پرورشگاه سر کنم !!!
خوب راستش من از اول ميدونستم كه اگر به اميد خودم بمونم قدم از قدم بر نميدارم ؛ و لياقتم همينه كه چوب بالا سرم باشه و مجبور بشم كاري را بكنم !
خدا جون فقط قدرتشو بهم بده تا كم نيارم و كمكم كن كه شروع كنم !!

دو تا از دوستام ديروز از بم رسيدند و داستاني را در بين بيشمار داستانهاشون گفتند كه من موندم چه برداشتي ميتونم ازش بكنم ؟؟

خانواده اول
احساس كردند كه زمين ارام نيست و پرتلاطمه و جرات نكردند كه شب را زير سقف بگذرانند و تمام شب اسبابهاي بدرد بخور را جمع كردند و توي حياط گذاشتند و خودشون هم اونجا خوابيدند . زلزله كه مياد خونه با زاويه زيادي رو به جلو خم ميشه و رو سرشون سقوط ميكنه و همه درجا كشته ميشن !!
خانواده دوم
خانواده اول بهشون هشدار داده بودند و گفته بودند كه شب توي خونه نخوابند ومثل اونها عمل كنند ؛ ولي اينها تصميم گرفتند كه باور كنند مرگ دست خداست و شب را در امنترين اتاق ساختمان به سر بردند . زمان زلزله چهارتا ديوار نثل پوست پرتقال از هم باز ميشه و سقف درسته مياد پايين و در فاصله نيم متري زمين به بقاياي ديوارها گير ميكنه و اونها بدون كوچكترين خراشي از زيرش بيرون ميان !!
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٢/٩ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

از اولش كه مترو راه افتاد ؛ كلي حسهاي عجيب و غريب برام به همراه اورد !
مثلا اون اوايل كه هنوز خلوت بود و تو واگنها پرنده پر نميزد وقتي سوار ميشدم و به واگن نيمه خالي نگاه مي كردم هر لحظه انتظار داشتم كه اون روح مشوش فيلم (روح ) را ببينم كه داره به طرف من مياد و روزنامه ها و مجلاتيه كه به اطراف پخش ميشه !! ولي حالا ديگه ازبس ادم اون تو مي چپه كه فكر كنم روح ها هم تر جيح ميدن برن يك جاي خلوت تر !!
چيزي كه تو اين چند ساله برام عادي نشده و باهاش مشكل دارم اينه كه وقتي تو يك ايستگاه منتظر هستم ؛ غير ممكنه كه قطار مسير مخالف بياد و مسافراش را سوار كنه و بره و من دلم نگيره و اشك نريزم !!وقتي اخرين واگون داخل تونل ميشه و يواش يواش دور ميشه ؛ نگاه بغض الود منو هم با خودش ميبره و كلي دلم مي گيره !!
در بهترين و خوشبينانه ترين حالت اين اتفاق بايد وقتي بيفته كه از قطاري كه بايد سوار بشم ؛ جا بمونم و 10 دقيقه وقتم تلف بشه ولي هميشه قطار جهت مخالف كه به داخل تونل ميره انگار تموم ارزوها و اميدهاي منو هم با خودش ميبره و يك دلتنگيه سنگين برجا ميذاره !!!
ومن هنوز دليلش را كشف نكردم !!
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٢/٦ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

وقتي ادم ظرف يك مدت كوتاه دو ماجراي مشابه را ميشنوه ؛ شاخكهاش كمي نسبت به اين موضوع حساس ميشه ! و شروع ميكنه تا تمام دانسته هاش را در اين مورد يك جا جمع اوري كنه و به يك نتيجه منطقي برسه ! ( گرچه شايد نتيجه گيري من كمي غير منطقي باشه )
چند روز پيش از دوستي سراغ يك دوست مشترك را گرفتم . بهم گفت كه پس از مدتها خونه نشيني رفته سركار . يك مدت تو يك شركتي كاراموزي كرد و بعدش هم همونجا مونده !
منم كه كلي خوشحال شده بودم ؛ براش ذوق كردم ! ولي دوستم گفت كه حالا بعد از چند ماه حالش خيلي بده و مي خواد بياد بيرون از اونجا !
مي گفت كه با رئيسش مشكل پيدا كرده و اونم نه مشكل مالي كه عاطفي !
رئيسش يك اقاي 40 ساله متاهله و اونهم يك دختر 27 ساله مجرد ! و از وقتي چنين احساسي را نسبت به اون ادم پيدا كرده براي اينكه اشيانه كسي را خراب نكنه زمزمه هاي رفتن را سر داده و ديده كه نه بابا وضع رئيسه از خودش بدتره !و هي جلوي استعفاي اون سنگ ميندازه و دلايل صدتا يك غاز مياره !
ولي در اخر هم بالاخره استعفاشو مينويسه و مياد بيرون ! حالا بايد ببينييم كه مي تونند دل بكنند يا نه !
امروز هم با يكي از دوستان خيلي بزرگ تر از خودم صحبت مي كردم و ديدم كه حالش خوب نيست و حواسش كاملا يك جاي ديگه است !
دست اخر خودش شروع كرد كه : صميمي ترين دوستش كه يك خانوم 51 ساله است عاشق يك اقاي 60 ساله شده و بدجوري دارند زندگيشون را به تباهي مي كشند . هر دو متاهل و داراي فرزندان بزرگي هستند كه با اشكار شدن موضوع زندگي نسلها بر باد ميره ! اين خانوم زندگي خانوادگي سختي داشته و يك شوهر لاابالي و باري به هر جهت دارد كه حتي به سپور سر كوچه هم مقروض بوده و با اينكه تحصيلات مهندسي دارد ولي تن به كار نميدهد و اگر هم كاري بكند و پولي گيرش بياد در جا خرجش ميكنه و هيچ پس اندازي ندارند و با مريض شدن اين مرد وضعشون خيلي بد ميشه و اين اقا تو زندگيشون سبز ميشه ! در ابتدا امكانات مالي در اختيار اينها ميذاره و مغازه اي براشون راه مياندازه و لي وقتي كه ضرر ميكنند ؛ ترتيبي ميده تا اين خانوم جايي استخدام بشه ! و در تمام اين مدت هم بسيار پشت اين خانوم بوده و كمكش مي كرده و حالا بعد از سالها روابط بي غرض هردو متوجه شدند كه اين رابطه از يك اشنايي معمولي خانوادگي فراتر رفته و به يك عشق اتشين بدل شده ! عشقي كه نيروي تخريبش از بمب اتم هم سهمگين تره !!

ازاين دست ماجرا ها تو مجلات خانوادگي مطب پزشكها شايد زياد خونده بودم !! و بعد از ورود به اجتماع بسياريش را با گوشت و پوستم لمس كردم . به علت نوع كارم مجبورم با قشر بازاري جامعه زياد سر و كله بزنم كه از نظر من جزو كثيف ترين و سطحي ترين اقشار جامعه هستند و فكر مي كنند ( البته اگر مغزي مونده باشه تو كله شون ) چون پول دارند همه چيز را مي توانند بخرند . البته درسته كه تو هر قشري خوب و بد هست ومن از اون يك درصد بازاريهاي شريف معذرت مي خوام ولي اين موضوعي است كه خودشون هم بهش اعتراف مي كنند و فكر كنم كه ديده باشيد چقدر نسبت به زنهاشون حساسند و اونها را محدود مي كنند!
خلاصه اين اقايون اونقدر عزيز هستند كه دلشون نمياد دختر افتاب مهتاب نديده اي مثل من دنبال يك لقمه پول بدوه و هر نوع پيشنهادي كه به ذهنشون ميرسه كه نميدونم چرا همش هم بوي گند هوس را ميده با صراحت يا در لفافه به ادم ميدهند و من پررو هم فقط دور اون ادم را خط مي كشم و بازهم با اين موجودات كار مي كنم . راستش چون احساس مي كنم كه ادم اين حرفها را از دهان يك ادم تحصيل نكرده سنتي بشنوه خيلي بهتر از يك دكتر يا مهندسه !! در حقيقت خودم را گول ميزنم و با اينكه از اون موجودات هم شمه هايي ديدم نمي خوام باور كنم كه مرد ايراني مشكل داره ! حالا چه نوع تحصيل كرده و روشنفكرش يا چه از نوع سنتي و جانماز اب كشش !!
خيلي وقتها وقتي كه يك همچين ماجرا هايي برام پيش مياد ؛ خيلي ميرم تو فكر و شروع مي كنم همه كارها و ارتباطها را بررسي كردن تا اگر كوچكترين در باغ سبزي به طرف نشون داده باشم ؛ خودم كله خودم را ببرم ولي در اكثر موارد به جز چشم و ابروي خداداده به هيچ جايي نمي رسم و كم كم عادت كردم كه باور كنم كه اين مشكل من نيست و ايراد از جاي ديگر است و از طرف ديگر خودم را جاي دختر ديگري مي گذارم كه از نظر موقعيت خانوادگي و سطح تربيتي و عاطفي مشكل داشته باشه و اين پيشنهادها كه بعضياشون بسيار ماهرانه مطرح ميشه به اون بشه !! فكر مي كنيد اونم مثل من دمش را ميذاره رو كولش و در ميره ؟؟؟
راستش را بخواهيد من فكر نمي كنم كه اين مشكل اقايون هم باشه چون از نظر من كليه اقايون موجوداتي هستند اهل حزب باد و هر طرف كه به صرفشون باشه مي چرخند و به عاقبتش هم فكر نمي كنند چون در هر صورت در اين دنياي مرد سالار حق با اونها ميشه!! هيچ مردي نيست كه بدش بياد يك جنس لطيف يك جوراييي بهش حال بده و تحويلش بگيره و در اين موارد تعهد و خانواده و دين و ايمان و .... كيلويي چنده !!؟؟
همونطور كه پسرهاي مجرد همسن و سال خودم يك دوست دختر فابريك دارند ولي با عشوه هاي دختر ماشين بغلي هم حال مي كنند ؛ مردهاي سن و سال دار هم علي رغم تجربه هاي كسب شده با داشتن يك زن خوب از كل كل كردن با همكاراشون لذت مي برند و اين جزو طبيعت مردانه است و خيلي نيروي اراده مي خواهد كه بتونند كنترلش كنند و من به شخصه چنين نيرويي تو جنس مذكر نمي بينم !
از طرف ديگه زنها در نظر من موجودات قدرت مندي هستند كه بيش از نيمي از قدرتشون بالفعل نشده و مانند كوه اتشفشان هستند و اين قدرت عظيم يك تلنگر مي خوادكه بتونه صد تا كره زمين را بهم بريزه ! و متاسفانه اين تلنگر كوچولو دم دست ترين چيزي است كه يك ادم مي تونه به ادم ديگه بده !!
محبت
زن ايراني كلا كمبود محبت دارد و اين يك ميراث فرهنگيه كه لابلاي تارو پود ژنتيكي زن ايراني بافته شده است .
از زمان قديم كه به عنوان دختر قدمش بديمن و باعث ويراني كاخ امال پدر و سركوفت دايم به مادرش ميشد و فكر مي كرد كه باعث بدبختي مادرش ؛عزيزترين كسش ؛ است و نميدانست كه مادرش فقط ميداند كه اگر او پسر بود كليدي ميشد شايد به دريچه محبت مردش !
يا زماني كه به عنوان دختر جوان خانواده بايد خرده فرمايشهاي برادر هاي نابالغ كوچكتر از خودش را انجام ميداد !
و يا زماني كه به عنوان عروس با اميد تغييري هر چند اندك و ارزوي محبتي حتي از گوشه چشم به خانه مردي كه سالها بزرگتر بود مي رفت و انجا مجبور ميشد به خاطر همين محبت اندك با زني ديگر كه به عنوان مادر اين مرد بر سر جرعه اي مهر به جنگ برخيزد ؛ مادري كه تمام محبت ش را در ظرف مردي ريخته كه حال ازان ديگريست وپس از مدتي اين زن خود حلقه اي بشه كه اين زنجير شوم را نسل به نسل انتقال ميدهند و
نكته جالب اينجاست كه مردان ما اين بازي را كاملا مسخره مي دانند ؛ چرا كه خود از اوان كودكي طعم محبت و محبوب بودن را چشيده اند و نميدانند در حسرت يك نگاه بودن يعني چه !!
اين درد سينه به سينه و نسل به نسل به ما رسيده و در اين زمان با ورود اطلاعات و رشد سطح فكري خيلي چيزها ظاهرا عوض شده و خيلي چيزها در عمق تكان كوچكي خورده !
تعداد كمي از زنان نسل ما و شايد كمي از نسل پيش از ما كه شانس اين را داشته اند كه در يك خانواده تحصيل كرده به دنيا بيايند ؛ ازظرف عشق و محبت والدينشون به ميزان كافي نوشيده اند و سيراب شده اند ولي اين چنين زني فقط درصد كمي از كل زنان جامعه را تشكيل ميدهند و حتي همين زن نيز در ناخوداگاهش همون تشنگي و كمبود را حس مي كند . ولي بازهم بيشتر زنان از اين مشكل رنج ميبرند .
رشد و تحولات جامعه به انها فرصت اين را داده كه ديگه فقط يك مرد را نبينند و روزانه با انواع مختلف اين موجود سرو كار داشته باشند و به نوعي حق انتخابشون بيشتر شده و از طرف ديگه با وجود مشكلات اقتصادي و فرهنگي مردها كمترين وقت را براي خانواده صرف مي كنند و انرژيشون را خارج از خانه تخليه مي كنند و اين فرصت خوبي براي زنهاست كه در خارج از خانه با يك مرد پر انرژي روبرو بشوند و اونو ارزيابي كنند و با مرد خانه شون مقايسه كنند و جالب اينجاست كه همين مرد وقتي نقش مرد خونه و زندگي را ميگيره بدجوري نفرت انگيز ميشه ولي بيرون از خونه شاهكاره !
و فقط كافيه كه يك مرد حتي از سر بي توجهي كوچكترين محبتي در حق خانوم بكنه و اينجاست كه تراژدي اغاز ميشه ! من منكر اين نيستم كه مردها هم مشكل دارند و خيلي وقتها تنشون مي خاره بلكه عقيده دارم كه يك مرد نميتونه جلوي خودش را بگيره ولي يك زن اونقدر قدرت داره كه هوا و هوس و يا حتي كمبودهاي رواني خودش را كنترل كنه !!
ولي متاسفانه 90% زنهاي ما از وجود چنين قدرت گرانبهايي در وجود خودشون غافلند و با كله تو هوا و هوس فرو ميرند و حتي بسياري از مواقع اشيانه خود را بر اشيانه ويران شده هم جنس خودشون بنا مي كنند .
و تازه دوقورت و نيمشون هم باقيه كه اون اگه زن بود شوهرش را جمع مي كرد تا دنبال سوژه جديد نباشه !!
ولي نميدونند كه اگرچه اون زن هم مقصره كه چشمش را به روي گرگهايي مثل شما بسته و به موجود مذكري اعتماد كرده كه يك ذره مسئوليت و تعهد تو وجودش كيمياست ؛ ولي باز گناه تو بيشتره كه با دونستن حضور زني ديگر رابطه اي به سود خودت ايجاد مي كني !!
و كم كم اينجوري شده كه اين مردها از هر جنس و قماش همه زنها را به يك چشم مي بينند و بدون به كار انداختن ذره اي ازون مغزشون و فسفر سوزاندن هر پيشنهادي را به هر كس مي دهند و انتظار جواب مثبت دارند .
من منكر وجود اين مشكل در اعماق وجود خودم نيستم و مي دونم كه ذره اي محبت براي منهم دلنشين است و فقط مشكل اينحاست كه چون من در خانواده مزه محبت واقعي را چشيده ام نمي تونم به هر نوع مهري دل ببندم و چشمم دنبال نوع مرغوبشه !!!! و ميدونم كه منهم به اندازه همه زنها خطرناكم چرا كه تو اين فرهنگ به دنيا اومدم !!!
و به راستي كه ازماست كه برماست !!


نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٢/٤ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

چه حال بديه سنگ بودن و بی احساسی !!
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٢/۳ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

نگاهم تصادفا به دستهام افتاد و كم كم دقيق تر شد تا رسيد به سر انگشتان و ناخنها .
ثابت ماند و چشمهام از حدقه داشت در ميومد ! چه بلايي سر اين انگشتها اومده ؟ ناخنهاي كج و كوله و جويده شده ! تمام پوست اطراف ناخنهام تيكه تيكه شده !!؟انگار كسي با خشونت تمام همشون را با دندون كنده !! پس به خاط همينه كه ريشه چند تاشون چرك كرده ودرد مي كنه !!
واي خداي من !! چي شده ؟؟
دستم را به پيشونيم مي كشم . انگار كه برق گرفته باشدم !! يك بار ديگه اهسته و با دقت پيشونيم را لمس مي كنم !! چه بلايي سر پوست صافم اومده ؟؟ اينهمه چوش و برجستگي ؟؟ نه اشتباه مي كنم !! ميدوم جلوي اينه و دقيق ميشم ! هيچ اشتباهي در كار نيست و تمام پيشونيم پر از جوشهاي ريز و درشت شده !!
صورتم را كمي عقب تر مي كشم و با وحشت به قيافه ام زل ميزنم !! حلقه هاي كبود دور چشمم ؛ چند برابر شده اند و سياه تر !!
واي خداي من !! چم شده ؟؟
دور تر ميرم و يك نگاهي به سر اندر پام مي كنم !! واويلا !! چه خبره !! شبيه استوانه هاي بولينگ شدم !!
بيخود نيست شلواري كه تا دو ماه پيش به تنم زار ميزد ؛ ديروز پدرم را در اورد !!
يك نگاهي به اطرافم مي كنم !! همه چيز حاكي از يك بي حوصلگي است .
اينجوري نميشه !! بايد برم دنبال دليلش كه ميدونم زير سر اين كوچولوي تنهاست !!
يك گوشه ميشينم و تا با خودم و كودكم خلوت كنم !! دنبالش مي گردم و مي بينم يك گوشه نشسته و زانوهاشو گرفته بغلش و داره دنيا را نگاه مي كنه !! ميرم و بغلش مي كنم و بغضش مي تركه !! همونطور كه سرش رو شونه هامه شروع مي كنم به مرور !!
چند وقته يك جوراييي ازش غافل شدم و باز رفته تو لاك خودش !! ولي نه من در هر حال حواسم بهش بوده و سعي كردم اشتباهات گذشته را تكرار نكنم همين هفته پيش بود كه رفتم شمال و كلي با هم خلوت كرديم !!
ولي يك جاي كار ايراد داره !!
تو چشمام نگاه مي كنه و زودي اشكاشو پاك مي كنه تا منو ناراحت نكرده باشه ولي ميدونم كه تو اون دل كوچولوش پر از بغضه !!
بهش مي گم باور كن من همه تلاشم را كردم و تو بايد خيلي چيزها را تحمل كني ! در هر صورت كمترين ناملايمات زندگي ؛ براي دل كوچولو و پاك تو زياده و تحملش سخت !!
بهش مي گم عوضش تو اين اتفاقات كلي چيز ياد گرفتيم و كلي بهم نزديك شديم ! مثلا من فهميدم كه چقدر احساس عدم امنيت داري و اونو تو ادمهاي ديگه جستجو مي كني !!
و يا اينكه تو فهميدي لجبازي با كسيكه روحش هم از انديشه ها و احساسات تو خبر نداره ؛ جز اينكه وقتت را تلف كنه و اذيتت كنه فايده نداره و اينجوري بيشتر خودت اذيت مييشي و اون ادم ككش هم نمي گزه !!
بهش مي گم منم ازين كه مرگ احساسات خوبم را ببينم ؛ عذاب مي كشم و غصه مي خورم !! به اندازه تو ولي نمي تونم اجازه بدم كه با نشخوار خاطرات خوب مرده ؛ زندگيم را تبديل به گنداب كنم . و يا اينكه با خيال بافيهاي واهي وعده هاي دروغ بهت بدم .
جفتمون بايد سرمون را گرم زندگي اي كنيم كه سخاوتمندانه ادمهاي خوبي را سر راهمون گذاشته و ما را از سردرگمي چند ماه پيش در اورده !!
اشكاش دوباره سرازير شده و پشتش را بهم مي كنه و ميگه همه حرفات را مي فهمم و قبول دارم ولي بايد يك چيز را به يادت بيارم :
يادته كه دو ماه پيش كه مراسم عزاداري مادربزرگ و پدر بزرگت بود ؛ بهت گفتند اونقدر گريه كن تا غصه هات بيان بيرون و بتوني زندگي بدون اونها را تجربه كني !! بهت گفتند اين مراسم براي اينه كه داغ ديده ها بتونند با اشكهاشون و مويه هاشون خودشون را براي زندگي دوباره اماده كنند !!
رفتم جلو و بغلش كردم و گفتم اره ! يادمه و چقدر درست گفته بودند . چون اگر اون موقع با گريه خودم را خالي نمي كردم مسلما الان اينجوري نبودم !
نگاهم مي كنه و ميگه خوب حالا هم تنها چيزي كه ازت مي خوام ياد بگيري اينه كه بذاري منهم در سوگ احساسهاي خوب و لحظه هاي خوب اونقدر گريه كنم تا سبك بشم !!
شرمزده سرم را ميندازم پايين و ميام كنار !! راست مي گه ! هيچ وقت بهش اجازه ندادم كه به خاطر از مرگ رويا هاش و احساس هاي خوب گريه كنه !! هميشه يك تشر بهش زدم و كلي دليل منطقي براش اوردم كه اگر اتفاقي افتاده ؛ مسلما بهترين اتفاقي بوده كه ميتونسته بيفته ! و بايد به اينده فكر كرد و بغضش را در گلو خفه كردم واونم بدجور ازم انتقام گرفت !
يادم ميفته كه سالها پيش ؛ اونروزي كه به كسيكه دوستش داشتم با دليل و مدرك ثابت كردم كه بايد راهمون را از هم جدا كنيم ؛ سرش فرياد زدم و بهش گفتم كه حتي يك قطره اشك اجازه نداره كه از چشمهام بياد پايين ؛ چراكه اين جدايي بهترين تصميمي بود كه بايد گرفته مي شد .
اونقدر بلند فرياد زدم كه كودك بيچاره به اعماق وجودم رفت و سالها مانند خصم هاي بيگانه با هم رفتار كرديم .
اون تمام احساس هاي خوب را ازمن دريغ كرد و من محبت ادميان را از او !! سنگ شده بودم !
و اين بار هم نتونستم دركش كنم ! نتونستم بفهمم كه اگر مي خواهم كه اين ماجرا تمام بشه بايد به اوهم اجازه بدم كه به روش خودش با جريان كنار بياد .
و حالا كه پس از سالها اينقدر بهم نزديك شديم و باهم درددل مي كنيم ؛ بايد طاقت شنيدن انتقادشو داشته باشم .
وظيفه من اين نيست كه نذارم اون بر انچه از دست داده اشكي نريزه ؛ من موظفم كه نذارم اون بيش از حد در غم باقي بمونه !! و حتي خيلي وقتها بايد باهاش همدردي كنم و ارزش غمش را تاييد كنم تا اونم براي رسيدن به يك احساس تاييد مجبورم نكنه تا مثل گاو هر چه بدستم ميرسه بخورم ويا خوابهاي اشفته و كابوسهاي شبانه امانم را ببره !!
بايد بگذارم اونم در غم حسهاي خوبش اونقدر گريه كنه تا خالي بشه و بتونه درسهايي را كه ازين اتفاقات مي گيره ؛ اويزه گوشش كنه !!
هيچ وقت نذاشتم براي دردي كه به نظرم غير منطقي ميومد اشكي بريزه !! و اين ظلمي بود كه در حق خودم كردم !! چطور از يك كودك معصوم انتظار داشتم كه منطق بالغ را درك كنه بدون اينكه حتي خودم يك ذره سعي در درك احساسهاي او داشته باشم .!؟؟
اينم نتيجه اش !! مجبورم كرده مثل كودكان هراسون تمام ناخنهام را بجوم . هرچي دم دستمه روانه شكمم كنم و تا ميتونم بخوابم و با خستگي چند برابر از خواب بيدار بشم و قيافه ام مثل ادمهايي بشه كه شبها بيخوابي كشيده اند . پوست خراب و .....همه نتيجه اين بي توجهيه !!
حالا دوتايي نشستيم و باهم گريه مي كنيم . اون براي مرگ حسي كه يك چند روزي مهمان دلش بود و من براي خودم كه با اينهمه ادعا هنوز اول راه را هم پيدا نكردم چه برسه به قدم نهادن در ان واينهمه از خودم دورم !


نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٢/٢ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody