دیبای چهلتکه

فردا امتحان دارم و ليست كتابهايي را كه تو اين دوروزه خوندم ازين قراره !
1- زندگي من ( هيلاري كلينتون )
2- -انجيل برنابا
3- اصول كافي
4- راز شاد زيستن
5- معني زيبايي
6- ورونيكا مي خواهد بميرد ( براي هزارمين بار )
7- اصول طراحي صفحات وب
8- جامعه شناسي خودماني
9- ....
10- كلي وبلاگ !!
من اصلا از امتحان خوشم مياد چون تمام كارهاي ناتمام ادم تموم ميشه و كتابهايي كه نصفه مونده بود ؛ همه تا ته خونده ميشه !
بايد با اين همه مطالبي كه به هم بي ربطند و توي مغز من دارند جولان ميدن؛ كنار بيام تا جايي براي مباني نظري مرمت در دنيا پيدا كنم ! درسي كه جناب اقاي دكتر روز اخر كلاس پس از تحويل پروژه هاي كيلويي يادشون افتاد كه حس ندارند اينهمه پروژه را بخونند و از طرفي حال تصحيح ورقه را ندارند ؛ پس براي اشنا شدن بيشتر با دانشجويانشون كه هنگام كنفرانس اونها چرت ميزد ؛ بهتره كه امتحان شفاهي بگيرند !!
من كاملا به اين مدرك كارشناسي ارشدي كه ميگيرم افتخار مي كنم !!
بايد اعتراف كنم كه گويا پدر من و خودمن يك مقدار مال حروم نزدمون جمع شده بود كه با ورود من به دانشگاه ازاد اين پول به دست كساني رسيد كه لياقتشو دارند .
زماني كه دانشگاه سراسري بودم تا حرف ميزديم مي گفتند شما از بيت المال استفاده مي كنيد و زبونتون هم درازه ؟؟ و در دانشگاه ازاد مي گن : فكر نكنيد چون حالا پول مي ديد حق داريد تو كارها دخالت كنيد !!!
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/٢٩ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

با كمال شرمندگي بايد اعتراف كنم كه دچار خود سانسوري شدم !
احساس ميكنم يكي ازون خوكهاي كتاب قلعه حيوانات هستم !
نميدونم چرا ؟
ملاحظه كي را دارم مي كنم كه اينجوري يواشكي تو بلاگ اسكاي متنام را پابليش مي كنم ؟؟
حالم از خودم بهم مي خوره !
يك موجود بلاتكليف كه تو اين دنياي درندشت سردرگمه و نميتونه حتي براي دنياي مجازيش تصميم بگيره !
از همه تون معذرت مي خوام !

هدفم از راه اندازي وبلاگ يادم رفته بود و ملاحظه كار شدم ! واينو اصلا دوست ندارم !
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/٢٧ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

نيم ساعت وقت دارم و كلي حرف ! من هر وقت كه مي خوام برم شمال اولين كاري كه مي كنم بسته بندي احساسات و عواطف وغم و غصه ها ؛ بيم و ترسها ؛ هيجانها و ارزوها و مسئوليتهاست . از مرزن اباد كه رد ميشيم و تو جنگلهاي چالوس ميرسيم ؛ پنجره را مي كشم پايين و اين بسته ها را دونه دونه از شاخه هاي درختها اويزان مي كنيم . اگه وضعم خيلي خراب باشه ماشين را پارك مي كنيم و ميرم وسط جنگل . اونجا يك درختي هست كه تا حالا كلي كمكم كرده . خلاصه تا برسيم شمال خالي خاليم . نه عاشقم و نه عصبي و نه سردرگم و نه منتظر . اينجوريه كه ميشه همه كار كرد اونجا و كلي نيرو گرفت . مسئوليتهاو خاطرات راسپردي به يك درخت مهربون پس ميتوني در لحظه زندگي كني و نه اينده داري و نه گذشته !
ميتوني ساعتها جلوي دريا بنشيني و بگذاري صداش تمام وجودت را پر كنه و نفست پر از بوش بشه !
و مي توني وسط حياط مثل سوسك بخوابي و بذاري افتاب بي رمق زمستان تا اعماق وجودت را گرم كنه و در عين حال به صداي رويش گياه كه از زير خاك مياد گوش كني !
ميتوني روي ديوار پهلوي يك درخت نارنج بشيني و با هم بوچلي گوش بدين !
ميتوني تا صبح جلوي اتش شومينه بشيني و سوختن يك چوب را از اغاز تا پايان دنبال كني !
ميتوني زير بارون راه بري و بذاري اب بارون تمام وجودتو بشوره و حضور قطره قطره شو رو پوستت حس كني !
ميتوني روي تاب بشيني و با خورشيد و ابرا دالي كني از پشت يك درخت پرتقال !
ميتوني تا صبح لاي يك پتو وسط حياط بشيني و با ماه و ستاره ها حال كني !
از همه مهمتر ميتوني همه اين كارها را تنهايي انجام بدي و از بودن با خودت لذت ببري و يادت بياد كه چقدر خودت را دوست داري !
و اعتراف كني كه جاي هيچ كس تو اين لحظه ها پهلوت خالي نيست !
وقتي بر مي گردم طبيعت كار خودش را كرده و خيلي از بسته هاي بدرد نخور را به دست باد داده و خيلياي ديگه را مثل مسئوليتها با رنگ و بويي دلپذير تر بهت ميده !
از طرف ديگه ذهن شفافت كه محصول اين سفره بهت امكان اينو ميده كه اون حسهاي بدي را كه اونقدر سنگين بودند و باد نتونسته ببرتشون خودت خردشون كني و به اب بدي !
در هر صورت كلي بسته جديد سوقات ميبري براي زندگيت ؛ پس بايد از شر خيلي چيزها ي بدرد نخور راحت شد !
ولي بعضي وقتها مثل ايندفعه يك بسته پر از بيم و اميد و انتظار ؛ قبل از اينكه بهش برسم و دربارش تصميم بگيرم ؛ ازون بالا تالاپي افتاد رو سرم و تمام وجودم را پر كرد !!
ولي خوب اين ازون بسته هاي تاريخ مصرف داره و بزودي ؛ شايد همين امشب ؛ تاريخش تموم بشه و ازبين بره !!


نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/٢٦ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

:نظرت در باره زندگی پس ازدواج چيه ؟
:به نظر من يک چيزی تو مايه های زندگی پس از مرگ ميمونه !
:
:اخه من در هر دو مورد هيچ تصور خوبی نمی تونم داشته باشم !
:
:يعنی در حقيقت هيچ تصوری ندارم ؛ چه خوب چه بد !
:
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/٢٥ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

ميرم سفر ؛ شايد که فراموش کنم دليل انتظارم را !!
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/۱٩ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

بد درديه ؛ درد انتظار !! و من بيشتر از نيمی از زندگيمو با اين درد گذراندم ! به بهانه های مختلف!!
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/۱۸ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

اول :
توي راه
: تو اينجا را از كجا گير اوردي ؟
: يكي از دوستام ادرسشو داد و گفت مال يك خانوميه كه بچه هاش خارجند و اينم ميره و مياد . و هر دفعه يك سري لباس و خرده ريز مياره و شو ميزاره !
: ولي به جون تو از جاش معلومه كه من يكي هيچي نميتونم بخرم !
: نه بابا ! يهو يك چيزي ديدي و خوب بود ؛ ميارزه پول خوب بدي جنس خوب بگيري !
: خلاصه گفته باشما ! من تو رودر بايستي هيچي نمي خرمها ! فقط يك همراهم !
: خوب بالاخره كه مي خواي براي عيد يك چيزي بخري !
: نه جانم ! بنده با خودم عهد كردم تا لاغر نشم لباس هيچي نخرم و چيز ديگه هم لازم ندارم !
: يك دور ديگه ادرس را بخون !
: خيابان فرشته ...............برج ....! اين شماره زنگشونه !14984چه جالب !اين كوچه را بپيچ !: واي اين همون برجست كه من هميشه دلم مي خواست توش را ببينم ! خوب شد اومدنم يك خوبي داشت !
توي ساختمان
: چقدر حور و پري اينجا ريخته ! جاي پسرا خالي !!
: خفه !
: اي بابا من فكرمي كردم چقدر اينتو بايد خوشگل باشه ! خود ساختمون مدلش بد نيست ولي جان من اخه اين مبل استيلها ي طلايي به سبك مدرن خونه مياد ؟
: خفه !
:** سلام عزيزم واي قربونتون برم چه خوب كرديد اومديد !
: تو رو مي شناخت ؟
: نه والا !
: اخي اين بچه رو ببين چه خوشگله !
: سلام خانومي چه لباس خوشگلي !
:* از بنتون خريدم !!!!!!!!!!!!!!!!!
: بعله
: اينم از بچشون ! 3 سالش بيشتر نيست اونوقت ...بگذريم تو چيزي ديدي ؟ اين لباسا يك جورايي نو نيستند به نظرم ؟
: اره اون خانومه داشت يواشكي مي گفت اينا اون لباسايي كه بچه هاش اونجا مي خواستند بريزند دور ! ولي اونوريا نو تره !
: خونه كه نيست درياست !ببين من اينجا واي ميستم تو برو بگرد !
** بفرماييد بنشينيد !
: مرسي
** اره داشتم مي گفتم اين ارايشگره خيلي كيوته ! من اومدم رفتم پيشش موهامو كوتاه و هايلايت كرد 160 تومن گرفت !
*** خوب گرفته بابا ! هم كارش خوبه هم ارزونه !! تلفنشو بده !
** مي خواي ادرسه سايتشو بدم ؟
:!!!!!!!
** راستي كنسرت مياي ديگه ؟
*** نه پاسپورتم را بايد تمديد مي كردم ! تنبلي كردم !ولي دوهفته پيشيه خيلي توپ بود !
: ديبا بيا اينو ببين !
:چيه !
: جان من فقط خودتو كنترل كن ! شورت مردونه 27 هزار تومن !
: اينكه عين ماماندوزاست ؟؟شايدم قيمتش همينه ؟ يادم باشه تو وبلاگم بپرسم از اقايون !! جان من بيا بريم من كم كم دارم جوش ميارم از اينهمه تظاهر و بي هويتي !
: اره بريم سوژه يك ماهم جور شد ! فقط بريم خداحافظي كنيم !
** عزيزم اين تاپي كه برداشتي فقط برازنده هيكل توه ! قابل نداره 67 تومن ! تشريف مي بريد ؟
: با اجازتون !
: مي خوايم بريم مامانو بياريم !!
: بدو
: دررو
: تاپ برازنده دختره را ديدي ؟ چرا مردم فقط براي ماركي كه معلوم نيست اصل باشه اينهمه پول ميدن !
: راستي تازگيها براي كنسرت پاسپورت مي خوان ؟
: چطور ؟
: اخه خانومه گفت چون پاسشتموم شده نمي تونه بره كنسرت !
: ديونه كنسرتهاي دبي را مي گفتند !!
:....
: اينم يك جور زندگيه !

دوم : 5 ساعت بعد :
توي راه
: پدرم در اومد تا تونستم براشون كادو بگيرم ! خيلي سخته كه بخواي براي بچه اي كادو بخري كه هيچ اسباب بازي نداره !
: چند تا هستند ؟
سه تا دوتا دختر 10 و 8 ساله و يك پسر 6 ساله ! باباشون رفتگر بوده ماشين ميزنه بهش در ميره ! وسطي هم ضريب هوشي پايين داره و دو ساله كلاس اوله و باز هم اخراجش كردند .
: شما چقدر كمكشون مي كنيد ؟
: خيلي ماهي 70 تومن !
: اخي ماهي 70 تومن ! بعضيا با اين پول نميتونن موشون را رنگ كنند ! خانواده شون چي ؟
: نه بابا از وقتي باباهه مرده سراغي ازين زن نميگيرند كه ببينند مرده ست يا زنده ! فقط منتظرند مادربزرگه بميره بيفتند رو سهم الرثش از خونه باباي بچه ها !
: خونهه مگه چقدر هست ؟
: 35 متر تو حومه قلعه حسن خان ! نيم ساعت ديگه خودت مي بيني !
توي خونه
خاله با من بازي مي كني ؟
: اره عزيزم ! ببينم چه نقاشي قشنگي كشيدي ! كلي هنرمنديا !
:** تولد يعني چي خاله ؟
: تولد ؟ يعني اينكه ما اومديم خونه شما دور هم جمع شديم و كيك خورديم و بازي كرديم !
:** كادو هم باز كرديم !!
: اره كادو هم هست !
: ديبا ببين با چه دقتي كاغذ كادوها را باز كرد و داره قايم مي كنه !
: نه داره دفتراشو جلد مي كنه !
:درخونه بسته نميشه !
( يك در اهني با شيشه هاي شكسته كه با يك زنجير و قفل بسته ميشه ، كل خونه يك اتاق 12 متري و يك راهرو 10 متريه و دستشويي و حموم و ظرف شويي تو يك حياط فسقلي )
: ديبا اينا اب گرم ندارند
: پس حموم ؟
: هيچي اب رو بخاري گرم مي كنند و ميريزند تو دبه ميبرند تو دستشويي !
: خوب با پول خيريه نميشه براشون ابگرم كن خريد ؟
: نه مي خوايم سهمشون را بذاريم بانك وام بگيريم اين خونه را بسازيم ! سقف با بارون بعدي مياد پايين !
:....
: اينم يك جور زندگيه !
ديگه نميدونم بخندم يا بگريم ! اينهمه تفاوت میون ادمهايی که فقط دوساعت خونه هاشون فاصله داره !!


نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/۱٦ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

ادم اسمش ديبا باشه و پايان نامه اش را فرايند فرسايش ابريشم برداره !!

راستی برم سرجای اول يا بمونم همينجا ؟؟
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/۱٥ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

من در مورد خودم يك كشف خوب كردم ! و اونم اينه كه :
زماني خوشبختم كه خودم از خودم راضي باشم و زماني از خودم راضيم كه يك جوري مفيد باشم، براي خودم و ديگران، به طور مساوي !
مي دونم كه اين يك نسخه كاملا شخصيه و ممكنه كه به درد هيچ كس ديگه جز من نخوره ! ولي نسخه خوبيه براي من و با تكيه به اون مي تونم تكليف تصميمهاي بلاتكليفم را روشن كنم !
و كشف دوم اينكه اگه تو خونه بمونم و حتي اگه هزار تا كار هم داشته باشم ، هيچ كاري از پيش نمي برم حتي يك كتاب ساده را من توي خونه نمي تونم بخونم ! تمام كتابها و مطالعه هاي خوب من مال تو اتوبوس و تاكسيه و خيلي وقتهاكارهام كه تموم ميشد و فقط بايد برمي گشتم خونه ، براي اينكه كتابم تموم بشه دور ترين مسير را انتخاب مي كردم و با اتوبوس ميومدم خونه ! كاريكه بعد از مدتها انجام دادم و كلي بهم چسبيد . تنها بديش اينه كه وقتي ميرسي خونه ديگه هيچ نايي نداري كه با خانواده باشي ولي يك جورايي سيستم خانواده من اينجوري بيشتر ميپسنده !!
در حقيقت اين كشف نيست چون از قبل مي دونستمشون ولي نمي دونم چرا فراموش كرده بودم و گمشون كرده بودم ! اينها اولين چيزهاي اساسي بود كه تو نوريك پنجره پيدا كردم .!! خيلي چيزاي ديگه هم هست كه اين وسط ريخته و بايد دوباره پيداشون كنم و از پيدا شدنشون ذوق كنم .
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/۱۳ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

دنيای مجازی !!
+
ادمهای مجازی !!!
+
عشق مجازی !!!!
=
غصه های مجازی !!!!!
/
شايدم حسادت مجازی!!!!!!
به اين ميگن ‌دلخوشی های مجازی تو يک زندگي مجازي !!!!!!!
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/۱۱ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

يك ادم خوب داشت باهام حرف ميزد و يعني يك جورايي مي خواست بدونه كه ايا اون چيزي كه او درباره جوانها درك كرده درسته يا نه ومنو هم به عنوان شاهد عيني انتخاب كرده بود . بيچاره تازه فكر مي كرد كه من مي تونم كمكي بهش بكنم ،غافل از اينكه تمام مشكلاتي را كه مطرح مي كرد جزو دردهاي من بود .
اون مي گفت بارها سعي كردم كه جوانها را دور هم جمع كنم و يك جمع سالم درست كنم كه هدفي والا داشته باشه ! اول كار خيليا جمع مي شدند و و كار كه شروع مي شد ، يهو بچه ها دونه دونه ميومدند و به بهانه هاي من در اوردي كار را ول مي كردند .اين بيچاره كه تو امريكا تحصيل كرده بود و از ييل دكتري داشت ، مي گفت من دلم براي اينهمه نيرو و استعداد هدر ميره و هر دفعه دوباره سعي مي كردم كه يك جور ديگه جوانها را دور هم جمع كنم وبلز درست جايي كه داشتيم نتيجه مي گرفتيم ، يهو جمع مثل يك بمب از هم مي پاشه ! مي گفت توي جمعهاي تك جنسيتي يك جور و جمعهايي كه دختر و پسر باهم هستند يك جور ديگه مشكل پيش مياد .
مي گفت : مشكل شما اينه كه هيچ وقت به خاطر اون كار و هدفي كه به خاطرش دور هم جمع ميشين ، يك گروه تشكيل نمي دين و فقط دور هم جمع ميشين كه از تنهايي خلاص بشين ! و يا كمي رك تر دوست پسري ، دختري ، چيزي پيدا كنيد و يا يكي براي ازدواج پيدا بشه ! بعد وقتي سرتون به سنگ خورد ، ولش مي كنيد و ميريد پي كارتون و براتون هم مهم نيست كه با جمع شدنتون براي هدفي ، نسبت به اتمام اون كار متعهد ميشيد و خيلي راحت اونو ولش مي كنيد . از جمعي مي گفت كه دور هم جمع شده بودند تا هفتگي به يكي از واحدهاي بهزيستي سر بزنند و با بچه هاي اونجا كار كنند . و پس از يك مدت به خاطر حسادتهاي احمقانه و سو تعبيرهاي اشتباه جمع از هم پاشيده ميشه و همه اون جوانهاي به اصطلاح خوب سايه هم را با تير مي زنند و نميدونند كه چه بلايي بر سر اون روحهاي معصوم تو بهزيستي كه بهشون وابسته شده بودند اوردند .
يك دختر و پسر از هم خوششون مياد و باهم نزديك تر ميشن و مثلما هر كدومشون تو اون جمع خاطرخواههاي ديگه داشتند و پس از علني شدن موضوع ، اين موجودات شروع مي كنند به حرف و حديث كه درست و نادرستشو خدا عالمه و يك كلاغ و چهل كلاغ ! خلاصه جمع از هم مي پاشه !
اون ادم عقيده داشت اگر اين افراد هدفشون براشون مهم بود حتي با تمام اين حرف و حديثه باز هم نسبت به كارشون متعهد بودند و اين ظلم را در حق اون كوچولوها نمي كردند .
مي گفت نسل جوان هر كاري مي كنند براي فرار از تنهاييه و وقتي به منظورشون مي رسند و يكي را پيدا مي كنند ديگه قيد همه چيز را ميزنن !
و مارا با همتاهاي خودمون در كشورهاي ديگه مقايسه كرد و عقيده داشت اونها مسئوليت پذيرتر از مان و اگر كاري را انجام مي دهند فقط به خاطر نفس اون كار است نه نياز هاي شخصي ! و البته اين به نظر من يك مشكل فرهنگيه !



نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/۱۱ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

دوروز از زندگيم عقبم !
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/۱۱ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

حالم خوب نيست ؛دلم گرفته خيلی و ادمها ...
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/٩ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

زندگي براي من مثل يك اتاق است . و ادمها به منزله پنجره هايي هستند كه اين اتاق را از تاريكي در مياورند. مواقعي كه ادم خسته و افسرده است ، پرده هاي كلفت را مي كشد و تو تاريكي خودش كپك ميزنه ! البته همه پنجره ها مناظر خوبي ندارند و بعضي شون را بايد عامدانه بست ، يا بهتر بگم يك كمد بزرگ جلوشون گذاشت ، چون نه تنها هواي تازه وارد اتاقم نمي كنند بلكه بوي گند تعفن را به اتاق ميارند .
منظره اين پنجره ها مثل تلويزيون دايم در حركته و بسته به روابط تو با اون فرد كند ويا تند عوض ميشه !
هر كدوم از ادمهايي كه دوست دارم از زندگيم خارج ميشن ، پنجره شون بسته ميشه و ديگه فقط يك تصوير را نشون ميدن !
با توجه به شخصيت افراد اين پنجره ها ابعاد گوناگوني دارند و به همين ترتيب نوري كه وارد اتاق ميشه كم و زياد داره ! ولي هر كدومشون فقط يك تكه را روشن مي كنند .
به نظر من اون زندگي كامله كه اتاقش پر از نور و پنجره باشه !
و ديروز يك روز خوب بود . پرده يكي از پنجره هاي بزرگ اتاقم كنار رفت و دوباره زندگيم را پر از نور كرد . با اين نور تمام هدفهامو كه تو تاريكي گم شده بود ميتونم پيدا كنم و بايد اعتراف كنم كه من هيچ كاري براي بازكردن دوباره اين پنجره نكردم ، خودش اونقدر نوراني بود كه پرده را پوسوند .!!
خيلي وقتها اين پنجره ها كار خودشون را مي كنند و اتاق را پر از نور مي كنند ولي اين ماييم كه دلمون مي خواد تو تاريكي خودمون بشينيم و چشممون را به نور ببنديم و شايد با يك ميليمتر حركت ، دوباره تو نور قرار بگيريم و دوباره مثل يك گياه قد بكشيم .
اتاق من پنجره هاي كمي داره ولي خوشبختانه همشون بزرگ هستند و پنجره اي نيست كه كمد جلوش گذاشته باشم . پنجره بسته زياد داره ولي همشون رو به يك منظره خوشگل هستند .
ولي پرده كلفت هم زياد داره ! پرده هاييكه منو از ادمها دور مي كنند ! پرده هايي مثل كم رويي ، اجتماعي نبودن ،و....
از همه بيشتر شلوغي داخل اين اتاق ، باعث ميشه كه نتونم جابه حا بشم و خودم را به نور برسونم . باعث ميشه كه نتونم خيلي از پرده ها را كنار بزنم .
مدتي بود كه فكر مي كردم اول بايد اتاق را جمع و جور كنم و بعدش برم سراغ پنجره ها ! ولي اين كاملا اشتباه بود . چون تا نور نباشه ، نمي تونم كاري بكنم . پس در عين حركت به سوي پنجره ها ، بايد اتاقم را هم سرو سامان بدم .!!
اميدوارم يك روزي بشه كه جنس ديوارهاي اين اتاق از شيشه بشه و اونقدر درخشان كه خودش بشه ، يك وسيله انتقال نور به اتاقهاي ديگه ! اينه اون اتاقي كه من ارزوش را دارم !
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/٦ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

خسته شدم ازين حسادتت كه ناخوداگاه نسبت به من داري ! اره من خوشبختم و خيلي خوشبخت تر ازتو چون تونستم خودم را با كمبودها وفق بدم ؛ كاري كه تو هيچ وقت نكردي ! ميدوني تو دوست داري مردمتو را براي اونچيزي كه بالقوه مي تونستي باشي ستايش كنند بدون اينكه خودت تلاشي در بالفعل در اوردن اونها بكني! و اين از نظر من احمقانه است ! تو خودت هيچ وقت نخواستي !
درسته كه زمان ديپلم تو مصادف شد با ورشكستگي بابا وبه قول خودت صراحتا بهت گفتند كه نمي خواي بري سر كار و اينجوري شد كه تو مجبور شدي بري منشي بشي !! ولي اين اصلا دليل خوبي نيست چون زمانيكه منهم ديپلم گرفتم : بااينكه وضع مال خانواده روبراه بود باز هم صراحتا ازم پرسيدند نمي خواي بري سر كار !! تو نمي توني بفهمي كه اونها هيچ تفاوتي بين من و تو نذاشتند و اگر كسي بايد غر بزنه اون يكيمونه كه فشارها بيشتر روش بوده ! از وقتي يادمه هميشه وضع ظاهريمون از خيلي از فاميل بهتر بوده اگرچه بعضي وقتها شپيش تو جيبامون بازي مي كرده ولي در هر صورت سرو وضعمون خوب بوده ! ماشين زير پامون و خونه وزندگي خوب اگرچه فرشمون كاشانه و تبريز نيست ! حالا تو بشين حرص بخور كه چرا بابا اون 2000 متر زمين را كه تو دروس بهش ارث رسيده بوده فروخته ! اخه عزيزم يكي به تو يك هكتار زمين اونطرف بويين زهرا بده تو ميري توش بشيني كه شايد يك روزي شد بالاي شهر ! خوب حكايت اون زمين هم همينه ديگه ! بابا هميشه مي گه موقعي كه اومدم ببينم زمين را وسط يك كشتزار بزرگ گندم گم شدم و بعدشم سگا و شغالا دنبالم كردند ! اون بيچاره چه ميدونست 50 سال بعد اين زمين پر از برجهايي ميشه كه متري 2 ميليون قيمتشه !
ولي هيچ وقت تو راضي نبودي ! اگر من همه بودجه مو صرف كلاس كنكور و زبان كردم ؛ تو صرف اموزشگاههاي ارايش و خياطي و تايپ و تندنويسي كرده كه فقط مدركاتو قاب كردي زدي به ديوار ! و رفتي منشي مطب شدي !
اون چيزي كه تونداري اعتماد به نفسه كه مال من هم اوضاش خوب نيست ! هميشه ميگي من كه هوشم قدر تو نيست چرانيست ؟ دليلت براي اين حرف چيه ؟ من اگر هوشم زياد بالا نيست ولي پشتكار دارم كه تو اينو نداري ! تو ايرادي كه داري اينه كه نمي خواي اون چيزي كه هستي را باور كني !
از بچگي هميشه تورا به عنوان خوش هيكل ترين و خوش سليقه ترين دختر فاميل مي شناختم اگرچه سليقه ات را قبول نداشتم و هميشه از لباسهايي كه براي من اتخاب مي كردي نفرت داشتم ! ولي فكر مي كردم كه ايراد از منه و گرنه همه ميگن كه سليقه تو بهترينه ! و اون موقع نميدونستم كه اين موضوع اصلا اهميت نداره كه ادم با مد پيش بره و اونچه كه اهميت داره اون اعتماد به نفسيه كه لباس به ادم مي ده !
اين دوران گذشت و كم كم هر جا درباره تو حرف ميزدم ؛ با اين سئوال روبرو مي شدم كه چند سالشه ؟ چرا هنوز ازدواج نكرده ؟؟!! و حالا كه فكرشو مي كنم ميبينم كه اون وقع تو فقط 22 سالت بوده !!! لعنت به اين اجتماع و اين فرهنگ خاله زنكي !مسلما اين فشار روي تو بيشتر از من بوده ولي خوب اون موقع زمان جنگ بود و پسرا خوباشون يا خارج بودند و يا جبهه !! تمام دختراي همسن فاميل همين وضعيت را داشتند !! البته من بعدا خودم جواب خوبي براشون پيدا كردم : ادميكه لياقتشو داشته باشه پيدا نشده !! ( هنوز ازين جواب اونقدر خوشم مياد كه براي خودم هم استفادش مي كنم ! )
ولي باز هيچوقت بهم اونقدر نزديك نشديم ؛ در حقيقت چون هيچ وقت منو ادم حساب نكردي !!حال هم هروقت با دوستايي ميرم بيرون كه خواهر كوچيكتر دارند و به اونها اجازه دخالت در كارشون را نمي دند ؛ كلي داغ دلم تازه ميشه !
تنها يك بار سال اول دبيرستان بودم كه منو بردي كافي شاپ و شروع به نصيحت كردي و اونجا بود كه فهميدم كه بايد تمام ارزوهايي را كه براي صميميت با تو داشتم بريزم دور ! ولي مگه ميشه ! مگه من جز تو كسي را داشتم كه احساساتم را باهاش تقصيم كنم !؟
هر بار با كلي ذوق و شوق ميومدم و از شاديهام و از احساسم برات تعريف مي كردم ؛ ميزدي توي ذوقم ! باز با تمام انرژي و شاديم بهت مي گفتم من عاشق شدم وبا تمسخر مي گفتي ا حالا كي هست اين شازده ! با ذوق و شوق خريدهام را بهت نشون ميدادم وبا بي تفاوتي مي گفتي رنگ ديگه نداشت و هيچ وقت نفهميدي كه چقدر ازدستت دلم مي گرفت ! انگار تو ساخته شده اي كه براي هر چيز ايرادي پيدا كني و غر بزني ! بليط كنسرت مي گيرم ؛ صندلي جلو ي سن است مي گي واي حالا گوشمون كر ميشه ! صندلي عقب است ميگي وا مگه اومديم سينما و هيچ وقت يك تشكر خشك و خالي كه هيچ و حتي يك حرف ساده كه دليل رضايت تو باشه از دهنت شنيده نشد ! و اونوقت خودت از همه طلبكاري ولي اين رسم مردم داري نيست !
حتي اونقدر بي سياستي كه اگر كادويي برات مي خرم مثلا روسري پارسال تولدت با لحن دمق مي گي وا چرا اين رنگي ؟ حالا بايد مانتو و كفشم جور كنم ! تو اصلا نفس كادو دادن را درك نكردي و ذوقو شوق منو هنگام خريد اون چيزي كه فكر مي كردم برازنده توست ! بارها دلم را شكوندي !!
وهمون شد كه اونها تو دلم موندند و گاهي يكي دوتاشون از زبونم در مي رفتند و مي خوردن به كوه بزرگ نصيحت ! و من عصباني خورد شدنشون را مي ديدم و با خودم عهد مي بستم كه نذارم ديگه هيچ كدوم بيرون بيان ! و اينجوري شد كه دورتر و دورتر شديم !
ديگه دستم اومده بود كه منو تو تو دوتا دنياي متفاوت زندگي مي كنيم و اين دوتا باهم سازگاري ندارند و براي جلو گيري از هر تنشي بهتره كه فاصله هامون را حفظ كنيم واينجوريه كه ما تا به حال باهم دعوا نكرديم !!!
ولي خوب دورا دور نظاره گر احوالت بودم و مي ديدم كه كسي حق نداره بهت بگه بالاي چشمت ابروست ! چراكه با كوچكترين حرفي عصبي ميشي و زمين و زمان را بهم مي دوزي !!
مي دوني تنها در يك مورد حرف مدم برخورنده است و اون موقعيه كه خودت احساس كمبود كني ! و تو انگار تمام وجودت كمبوده و من دليلش را نمي فهمم!
الان كه دارم مرور مي كنم ؛ ميبينم كه رفتار مامان اينها چندان فرقي نكرده !! هنوز من كه از در ميام تو با اينكه ميدونند چه برنامه هايي داشتم ؛ مي پرسند : كجا بودي و تو هيچ وقت نفهميدي كه اين يك عادته تا بازجويي !! اونها حتي از همسايه مون هم كه اومده دم در تا قبض اب را بده همين را مي پرسند !! و تو هميشه خيال مي كردي كه اونها دارند تو را محدود مي كنند و به شخصيت و تصميمهاي تو بها نمي دند !!
واين گذشت تا من وارددانشگاه شدم !!!

کماکان ادامه داره !!
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/٥ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

سالهاست كه مي خوام با هات حرف بزنم : شايد چون يك جورايي خودم را در اين وضعيت مقصر ميبينم ! البته تقصير من فقط اين بود كه بزرگ شده بودم و وارد اجتماع ! دلم ميسوزه براي صميميتي كه هيچ وقت نداشتيم ! خودخواهي من و غرور تو ! اونقدر خود خواه بودم كه هيچ وقت سعي نكردم بيشتر تلاش كنم تا شايد به هم بيشتر نزديك بشيم ؛ واقعيت اينه كه ادمي كه همش غر بزنه و يا نصيحتم كنه عصبيم مي كنه و حالا اونقدر از هم دور شديم و كه حتي نمي تونم بي هيچ سخني كنارت بشينم ! و غرور تو : كه هيچ وقت بهت اجازه نداد از يكي كه 12 سال ازت كوچكتره حرفي بشنوي والبته مي دونم كه مدلت اينجوريه ؛ چون اوني هم كه 12 سال ازت بزرگتره هم هيچي نمي تونه بهت بگه !
ولي ديگه خسته شدم ؛ خسته و فرسوده ! زندگي تو مثل يك دمل چركي مي مونه كه سرش بازه و دائم خونريزي داره ؛ حالا گاهي كم و گاهي بيشتر ! و داره شيره وجودم را مي مكه ! نتهنا من بلكه كل خانواده ! و همه هم مي دونيم تا خودت نخواهي هيچ چيز درست نميشه ! راحت بهت بگم زندگيت با همه عشقي كه همه بهت داريم براي ما شده يك شكنجه دايمي ! به جرات مي تونم بگم كه سهم تو در پيرشدن مامان و بابا به اندازه سهم ما دو تاست ! همه داريم عذاب مي كشيم و تو فكر مي كني كه فقط اين تويي كه بدبخت شدي !
ولي باور كن كه همگي خودمون را مقصر ميدونيم !
از وقتي يادمه هميشه ناراضي بودي ؛ هيچ وقت هيچ چيز راضيت نمي كرد ؛ چون هم يك كمالگرا بودي و هم نمي تونستي قبول كني كه زندگي ما و موقعيت خانوادگي ما اينه و اين مطلوب پدر مادرمونه و اونها دوست ندارند تغييرش بدند و ما هم اجازه نداريم اونها را وادار به تغيير كنيم ! اونها به اين نوع زندگي عادت كردند و دوستش دارند و اگر طرز فك ما با اونها نمي خونه اين ماييم كه بايد بريم دنبال اوني كه دوست داريم نه اينكه ازشون انتظار داشته باشيم كه اونها بشن اوني كه ما مي خوايم !

حالا حالاها ادامه داره ....
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱۱/٤ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody