دیبای چهلتکه

يك كتاب طالع بيني چيني تو كتاب خونه مون هست كه جزو كتابهاي عتيقه خونمون حساب ميشه ! از چاپهاي اول اين كتاب است و اون اولش كه سالها را نوشته تا سال 45 بيشتر ننوشته !!سالي يك بار تو خونه تكوني اسفند اين كتاب در مياد و هنگام گردگيري تورقي هم ميشه و كليه اتفاقهاي سال اينده پيش بيني ميشه ! و تا سال ديگه به سر جاش برمي گرده ! دبستان كه بودم اين كتاب را براي اولين بار خوندم و تمام اخلاق خودم را با حيوان سال تولدم مطابقت دادم و اي خوش خوشانم شد كه چه تيكه اي هستم من !!! بعد از اون هم هر وقت اعتماد به نفس كم مياوردم سري بهش ميزدم ! و جالبيش اينجاست كه چون تو خانواده ما همه ا2 سال 12 سال باهم اختلاف داريم ديگه م پيش ميومد كه سري هم به حيوانات سالهاي ديگه بزنم ! تا اينكه يك بار از سر بيكاري نشستم و همه سالها را خوندم و ديدم اي بابا تمام خصوصيات اخلاقي من تو تمام اين 12 سمبل پراكنده است و اينجا بود كه اعتقادم را نسبت بهش از دست دادم و ازون به بعد هرسال كه تمام ميشد پيش بينيهاي مربوط به سال قبل را مي خوندم و كلي مي خنديدم كه محض رضاي خدا يكيش هم اتفاق نيوفتاده بود !
خلاصه تا در دبيرستان با طالع بيني خورشيدي اشنا شدم و اين يكي برحسب ماه تولد بود و ازش خوشم اومد ! چون دقيقتر و ريزتر شده بود ولي باز هم همان مشكل سابق بود كه اگر تمام ماههاي سال را كنارهم مي گذاشتم يك نتيجه خوبي از خصوصيات اخلاقي خودم دستم ميومد ! ولي براي سرگرمي و سر به سر گذاشتن بد نبود ! راستش نمي تونم باور كنم كه مثلا دختري كه تو ماه دي تو ايران بدنيا اومده با دختري كه تو ماه دي ؛ حالا دقيقا همون روز تو گينه نو بدنيا اومده باشه خصوصيات اخلاقي مشتركي داشته باشند !راستش من حتی با دختر خالم که تفاوت روزهای تولدمون یک روزه اصلا اخلاق مشترکی نمی بينم و يا همیشه این سئوال برام بوده که اونها که هفت ماهه بدنيا ميان تکليفشون چيه تو این کتابها ؟
در حقيقت من فكر مي كنم كه تمام ادمها خصوصيات مشترك و متفاوتي باهم دارند كه هنگامي كه مي فهميم مثلا يكي با ما تو يك ماه بدنيا اومده نا خوداگاه شروع مي كنيم به پيدا كردن خصوصيات مشترك ! در صورتيكه ما ممكنه فصل مشترك اخلاقيمون با كسيكه در يك ماه ديگه بدنيا اومده باشه بيشتر هم باشه ! خلاصه من با تمام بي اعتقاديم به اين مساله از خوندن اين جور كتابها خوشم مياد ! درست مثل خوندن اين مجلات خانوادگي تو مطب دكتراست ! ولي چند روز پيش يك جا يكي ازين كتابها روي ميز بود ومنم شروع به خوندنش كردم و داشتم شاخ در مياوردم !! با اينكه مفهومش با كتابهاي ديگري ازين دست تفاوت نداشت ولي نوع جمله بنديش خيلي برام عجيب بود ؛ انگار از روي وبلاگم جمله ها را كپي كرده بود !!! خيلي از نتايجي كه اين چند وقت زحمت كشيده بودم و پيداشون كرده بودم ؛ بدون دردسر اونجا نوشته شده بود ! داشتم شاخ در مياوردم ! خيلي راحت به نكته هايي اشاره كرده بود كه من كلي خون دل خوردم تا به اونها در وجودم برسم ! بعدش رفتم سراغ ماههاي ديگه و اونها را هم يك نگاه كردم ولي فصل مشتركم با اون توضيحات خيلي كم بود و وقتي اون نوشته ها را با متولدين اون ماهها كه مي شناختم مطابقت مي كردم ؛ مغزم سوت مي كشيد ! بسيار كتاب عجيب غريبي بود ؛ با اينكه هنوز هم در صحت اين موضوع شك دارم كه متولدين يك ماه اخلاق يكسان داشته باشند .
در هر صورت كتابيه كه من مي تونم هر وقت كسي خواست منو بيشتر بشناسه ؛ بهش معرفي كنم !! يك جور از سر باز كني طرف ! چون با خوندن مطالب اون كتاب خيلي بايد شجاع باشه كه دوباره برگرده !!! بد نيست كتابه را بگيرم و اون قسمتشو كپي بگيرم ؛ به مردم بدم تا از من توقع زيادي نداشته باشند !!!!!!!هم چنين كشف كردم كه اگر كسي بخوادمنو استخدام بكنه و به اين مسايل اعتقاد داشته باشه ؛ بهتره در مورد ماه تولدم براش خالي ببندم ؛ چون برطبق نوشته اون كتاب موجودات هم ماه من تنها در صورتي كارمند خوبي ميشوند كه راه پيشرفت و منافع فردي براشون باز باشه و در محل كارشون تا جايي دوام ميارند كه اونجا چيز جديدي براي يادگرفتن وجود داشته باشه و گرنه كليه سرمايه گذاري كارفرما روي اين ادم هدر ميره و اون خيلي راحت از جايي كه يكنواخت شده باشه حتي اگر حقوق مزاياي خوبي داشته باشه ؛ چشم پوشي مي كنه !!و اين كاملا برضد اهداف بلند مدت يك مدير سرمايه گذار است ! و راستش را بخواهيدبايد اعتراف كنم كه دليل اصلي استعفاهاي عجيب غريب من از جاهايي ه كار مي كردم درست زماني كه همه فكر مي كردند همه چيز برام خوبه همين بوده و به نظر خودم يك جور نمك نشناسي بود ولي خوب اين اگه جزئ خصوصيات شخصيتي من باشه ؛ كاريش نميشه كرد !!!!!
البته من عقيده دارم حتي اگر اين مساله را قبول كنيم اين دليل نميشه كه بگيم چون من متولد اين ماه هستم پس همين اخلاق گندمه و بايد ديگران بسازند و بسوزند و هيچ تلاشي براي رشد خودمون نكنيم !
در هر صورت اين كتاب يك خورده مشكوكم كرد و فكر كنم برم تو چت روم ويك دختر همسن و هم ماه از گينه نو پيدا كنم تا صحت تئوريم را بسنجم !!!

نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٠/٢٩ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط دیبا نظرات () |

اول اينكه من خودم نمي تونم بلاگم را ببينم !

من هميشه از فصل بهار خوشم ميومد و از اين كه پشتش كلي حرف ميزدند و مي گفتند فصل عشق و عاشقيه و ... زياد راضي نبودم ؛ ولي هميشه از دوران دبستان برام مساله بود كه چرا توي دي من بيچاره چندجا چندجا تولد دعوت ميشم و بقيه ماهها غاز مي چرونم ! امسال هم با يك گشت سرسري تو اين وبلاگستان ؛ ديدم نه بابا بيشتر از نصف ادمها تو دي بدنيا اومدند !
بنابراين تازه به قدرت عجيب غريب بهار و به خصوص ارديبهشت پي بردم !! چه ماه خطرناكيه !! بعدش اين كشفم را با يكي از دوستانم كه ماماست در ميون گذاشتم و اون كلي بهم خنديد و گفت از همون دبستان بايد اين موضوع را ميفهميدي خنگول جان ! و برطبق امار بيمارستانشون تنها سالي كه متولدين دي كم بودند اون سالي بوده كه ماه رمضان در ارديبهشت بوده !!!



نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٠/٢۸ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

يك وقتهايي اتفاقهايي ميوفته كه در لحظه فكر مي كنيم بهترين راه سكوته تا بحران بگذرد ولي پس از گذشت زمان بحرا تازه سئوالهاي ذهني دفن شده زير خروار ها سكوت جوانه ميزنند و مثل علفهاي هرز تمام راه زندگيت را مي پوشانند و بطوريكه تو اين جنگل تاريك ديگه راهت را گم مي كني !و تنها چيزي كه داري اينه كه مي خواي بري ولي نميدوني كجا !در اين جور مواقع من ؛ به تنها چيزي كه احتياج دارم دوست و همراهيه كه توي اين راه با من بوده و درنتيجه تمام خصوصيات راه را مي تونه به يادت بياره ! به خصوص زماني كه ديگه از يافتن راهت نااميد شدي و فكر مي كني اينجا همه جاش عين همه وتصميم ميگيري همينجا كه هستي بموني و عطاي خورشيد و فضاي باز را به لقاش ببخشي ! غافل ازينكه اون راه اصليه كه مي تونه تورا ازين جنگل انبوه به يك مرغزار بي انتها برسونه ! و تو بايد پيداش كني ! مدتي بود كه در يكي از مهمترين راههاي زندگيم و انچه براي خودم مبنا قرار داده بودم دچار يك همچين حالتي شده بودم و تنها شانسي كه داشتم اين بود كه راهبري داشتم كه من را دنبال خود مي كشيد ولي اين اواخر كاملا بي هدف و سردرگم ! و امروز يك دوست خوب تمام انگيزه ها و هدفهاي منو برام روشن كرد ! تمام اون حس اشنا يكهو مثل اتشفشان از زير خروارها بي تفاوتي جوشيد و من دونستم كه هنوز در ادامه اين راه ثابت قدمم !! هر جمله اي كه مي گفت دقيقا يك لايه از بي تفاوتيهام را بر مي داشت و به عمق نزديك تر مي شدم و خوشحالم كه تونستم نسبتا زود اقدام كنم و دوباره راهم را از سر بگيرم !! خوشحالم !! خيلي خوشحال !!
خيلي جالبه 90% مشكلهاي من با صحبت كردن و درد دل كردن با يك ادمي كه تو اون زمينه وجود داره حل ميشه و من نميدونم چرا اينقدر خودم را عذاب ميدم و از ادمها دوري مي كنم !!!
نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٠/٢٧ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

ارتباط با ديگران ازون مسايل مهم يک انسان اجتماعی است که من توش گير کردم ! من خودم تو اين مورد كاملا مشكل دارم وبه خصوص ارتباط بصري و هيچ وقت نتونستم توي چشم افراد نگاه كنم . بدون استثنا هنگام صحبت به دوردستها يا گل قالي خيره ميشوم و به نوعي خودم : دستي دستي خودم را از نوازش بصري مردم محروم مي كنم ؛ راستش را بخواهيد دليلش هم اينه كه من كاملا انچه فكر مي كنم از چشمام خونده ميشه و ازونجايي كه فكر متشنجي دارم ميترسم كه طرف مچم را بگيره و لي اگر نا خود اگاه چشمم به چشم طرف بيفته و ببينم داره منو نگاه مي كنه ذوق مي كنم و ازون طرف شرمنده ميشم كه چرا تا به حال بهش نگاه نكردم ولي نيم ثانيه بعد روز از نو و روزي از نو ! به نظر من اين واقعا يك مشكل فرهنگيه كه ما نميتونيم با همديگر درست ارتباط برقرار كنيم . كلي ناراحتيهاي عصبي در نتيجه سوئ تفاهم هايي است كه از اول بر پايه عدم ارتباط صحيح ايجاد شده اند . يادم خيلي وقت پيش راديو پنجشنبه ها برنامه عصرانه داشت كه من خيلي دوستش داشتم و در حقيقت از داريوش كاردان خوشم ميومد و تو اين برنامه يك نمايش بود كه درون يك زوج پير باهم صحبت مي كردند و جملاتشون كاملا بي ربط بود :
مرد : اين جوراب من كجاست ؟
زن : اره ابو تو كتري ريختم !
ولي الان كه نگاه مي كنم ميبينم 90% روابط روزانه ما بر همين اساس است و مشكل اينجاست كه به همديگر توجه نداريم
من هميشه برام مهم بوده كه بدونم مخاطبم به من توجه مي كنه يا نه وبنابراين از كوچيكي يك روش خاص خودم اختراع كرده بودم كه واقعا تا به امروز هم كاربرد داشته هر چند نتيجه اش خيلي دردناك بوده و تاثير مثبتي در شخصيتم نذاشته كه اونم به خاطر نا اگاهي و عدم تصميم گيري صحيحم بوده و خلاصه اش ازين قرار است :
هروقت كه مي خواستم ببينم كه مخاطبم به من گوش ميده يا نه : صحبتم را وسط جمله و درست سر محل حساس قضيه قطع مي كردم و اگر مخاطبم گفت خوب بعدش با كلي شور و شوق حرفم را تمام مي كردم و اگر طرفم به روي خودش نمياورد يا يك صحبت ديگه اي را پيش مي كشيد ديگه خفه خون مي گرفتم و با يك بغضي تو گلو شروع به حلاجي مساله مي كردم و طبق معمول از سرزنش خودم شروع مي كردم . كلا موجود كم حرف و درونگرايي هستم ( وراجي تو دنياي مجازي را به حساب روابط اجتماعي من نذاريد )
و زماني كه شروع به صحبت مي كردم زماني بود كه واقعا مساله برام مهم بود و يا دلم مي خواست ديگران را در احساس خودم شريك كنم و وقتي اينجوري ضد حال مي خوردم كم كم تمام شوق و ذوق ارتباط با ديگران در من خشكيد وكم كم روابطم محدود و يك طرفه شد و احساساتم با هيچ كس تقسيم نشد !
احتمالهاي زيادي براي اين قضيه گذاشتم :
1- زمان مناسبي را انتخاب نمي كردم ---- كه اين خيلي به نظرم منطقي نميومد چون من معمولا اونقدر وقت صرف پيدا كردن زمان مناسب مي كردم كه بيشتر اوقات زماني براي سخنم نميموند .
2- حرفام جالب نبود --- اينم براي خودم قابل قبول نبود چون مگه ديگران چي مي گفتند كه من باز به احترامشون هرچند برام جالب نبود بهشون گوش ميدادم !
3- ادم مناسبي را پيدا نمي كردم --- اينو صد درصد قبول دارم چون تمام اطرافيانم هم مثل خودم در برقراري ارتباط مشكل دارند !
4- نحوه بيان مطالبم درست نبود --- اين هم خودم قبول دارم ومطمئنا هم شما كه مطالب منو بدون ويرايش مي خونيد و حتما با نحوه جمله بندي و انتخاب كلمات من مشكل پيدا كرده ايد .
5- خودم براشون مهم نبودم --- كه اين اخري خيلي درد داشت !!

سرتون را درد نميارم ولي خيلي وقته كه به لطف يك ادم عزيز به اين نتيجه رسيدم كه ارتباط درست يكي از رموز داشتن يك زندگي سالم است چون اينجوري هم مي توني احساس و نظرات خود را بيان كني و هم اينكه از توجه و محبت طرف مقابل بهره مند بشي !
بنابراين شروع كردم روي ارتباطات مردم دقيق شدن و مي دونيد نتيجه چي بود ؟ البته تا اينجا !!
موقعي كه دو نفر باهم حرف ميزنند چند حالت وجود داره
1- يكي حرف ميزنه و ديگري كاملا حواسش يك جاي ديگه است ! كه اين چند حالت داره
يا مخاطب كاملا شوته
يا موضوع براش جذاب نيست ولی معمولا به خاطر غرور طرف و ادم حساب نکردن طرف مقابل است که این اتفاق میفته!!
يا...
2- يكي حرف ميزنه و ديگري اول جمله را گوش ميده و شروع مي كنه به جوابي كه بايد بده فكر كردن !
3- يكي حرف ميزنه و ديگري كاملا گوش مي كنه !
و موارد ديگه كه من هنوز بهش نرسيده ام !!!!
ولي بسته به محل برگزاري گفتگو ؛ شق اول و دوم مكررا ديده ميشه ! تو روابط عادي اولي و در جاهاي رسمي دومي !! و سومي هم كه جزو نوادر ارتباط است !
بارز ترين نمونه اش كارمندها هستند اصلا به ادم گوش نميدهند كه چي مي خواي يا چي داري مي پرسي فقط مي خوان از سر وازت كنند ومخصوصا امور اداري دانشگاه ازاد اسلامي عزيزم !! و چون منم ازون موجوداتي هستم كه توقع دارم اونها به وظيفه شون عمل كنند و موبه مو منو راهنمايي كنند در اخر با اين جمله اشنا من چه ميدونم خودت مسئولشو پيدا كن روبرو ميشم !
در هر صورت اينروزها ارتباط صحيح با ادمها برام مهم شده و كلي دارم روش مطالعه مي كنم و تا اينجا به اين نتيجه رسيدم كه من واقعا احتياج دارم كه اين مهارت را يادبگيرم و اصلا هم اين يك موضوع ذاتي نيست بلكه مهارتيست كه با تمرين كسب ميشه و در پي اون نتايج شگفت اوري حاصل خواهد شد و دوم اينكه 99/99999% ادمهايي كه ميشناسم بلد نيستند با ديگران ارتباط برقرار كنند و من تنها نيستم و اين مشكل از من نيست و كاملا مشكلي فرهنگيه !
و يك روش خبيثانه اينكه موقعي كه دارم با كسي صحبت مي كنم و برام مهمه كه نظرشو بدونم و يا دارم ازش سئوال مي كنم و طرف را وادارمي كنم كه به من توجه كنه مثلا وقتي دارم صحبت مي كنم و يهو مامانم راهشو ميگيره و ميره بهش بگم كه من دارم باهاتون صحبت مي كنم ؛ چون در هر صورت اين منم كه به عكس العمل اونها احتياج دارم و حداقل اينجوري مي تونم بفهمم كه ممكنه زمان مناسبي را انتخاب نكرده باشم .به نظرم اگر در موقعيت مخاطب به طرفمون بگيم كه ما امادگي نداريم به سخنانش گوش بديم خيلي با ارزش تره تا طرف بفهمه كه در حقيقت با ديوار صحبت كرده و بهش بر بخوره چون اينجوري بهش مي فهمونيم كه بابا جان ما اونقدر برات ارزش قائل هستيم كه دوست داريم با تمام وجود به حرفات گوش بديم و اگر بهش بربخوره از خريت خودشه ! ولي اگر ژكوندوار جلوش بشينيم و يك كلمه از حرفاشو گوش نكنيم نه به خودمون احترام گذاشتيم چون وقت با ارزشمون راهدر داديم ونه به طرفمون!
و مخاطب خوب بودن هم به اندازه یک سخنگوی خوب ارزش داره!
و حالا ديگه عذاب نميكشم كه اشكال از منه بلكه مي دونم كه ديگران هم اين مشكل را دارند حتي بيشتر ازمن !و خوشحالم چون حالا من نسبت به موضوع حساس و اگاه شدم و باور دارم اگاهي در مورد مشكلهاي رفتاري و شخصيتي اولين قدم در راه حل ان است !


نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٠/٢٧ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

11 سال پيش يك روز باروني !
توي كلاس يك مدرسه قديمي روي يك نيمكت با دو نفر ديگه نشستم و نگاهم به بيرون از كلاس به اون تاك كوچولوييه كه از تو ناودون سردراورده !! وفكرم تو اينده است ! زماني كه از حالت يك دختر دبيرستاني در اومدم شايد اعتماد به نفسم را پيدا كنم . دورو برم پر از دخترهايي است كه دارند از زندگيشون استفاده مي كنند و خوشن ! درسشون را مي خونند و پارتيهاشون سر جاشونه و دوست پسرا شون كلي خاطر خواهشونن! و من هنوز از انزواي دوران بلوغ در نيومدم و تنها عشقم معلم زبانمه كه كاملا دور و غير قابل دسترسه ! از نظر خودم همه پسرهاي بزرگتر دانشجو مي خوان از يك دختر دبيرستاني سو استفاده كنند و من پسرهاي دبيرستاني را قبول ندارم !با خودم مي گم اين حقش نيست كه من الان مجبور باشم سر كلاس اين زن بشينم وقتيكه يك كلمه اش را هم نميفهمم و مي دونم نه بهدرد دنيام مي خوره اين مزخرفات نه به درد اخرت ؛ در حاليكه الان كلي دختر و پسر دانشجو دارند دست در دست هم توي پارك قدم ميزنند و از بودن در كنار هم لذت ميبرند و من با تمام وجود دلم ميخواد زير بارون بايستم تا تمام اين سادگي و ابلهي و حسرتم شسته بشه و بشم اوني كه دلم مي خواد !

8 سال پيش يك روز باروني !
از كتابخونه ميام بيرون با بغضي تو گلوم ! مجبورم خودم را براي اين امتحانات كذايي نهايي رشته رياضي حاضر كنم . ديگه حالم از هرچي جبر و شيمي و فيزيك و رياضيه بهم مي خوره !! مرحله اول كنكور هنر را دادم و در عرض سه ماه گذشته فقطو فقط وقتم را روي كنكور هنر و درسهاي شيرين اون گذاشتم و لاي كتابهاي دبيرستان را باز نكردم . سر كلاس مكانيك تاريخ هنر و مباني زيبايي شناسي مي خوندم و سر كلاس شيمي خلاقيت نمايشي ! تا ساعت سه دبيرستان كذايي و ساعت چهار اون سر شهر كلاسهاي كنكور هنر !! و حالا تو اين روز باروني اين درسهاي كذايي اشكم را در اوردند . با خودم مي گم اين حقش نيست كه من الان اين خزعبلات را بخونم در حاليكه تمام رقيبام دارن خودشون را براي مرحله دوم اماده مي كنند و من با تمام وجود دلم ميخواد زير بارون بايستم تا تمام استرسهاو حسادتهام شسته بشه و بشم اوني كه دلم ميخواد!!

3 سال پيش يك روز باروني !
توي شركت نشسته ام پشت كامپيوتر و سعي مي كنم طرحي را كه با كلي شور و شوق زدم به بدترين شكل ممكن با تغيير رنگاش دهاتي كنم !! ازين كه مجبورم اين بلا را سر كار خودم بيارم عذاب مي كشم . خدايا نميشه اين مشتريها يخورده سليقه شون را بهتر بكنن !! صبحش هم يكي ديگه از طرحهاي نازنينم كه از زير چاپ در اومده بود ديدم ؛ رنگ بنديش اونقدر مزخرف بود كه اصلا نفهميدم ممكنه همون كار عزيز خودم باشه ! تمام همكارام هم كه انگار مصيبت زده اند . سايه همو با تير ميزنن و تا ميتونن پشت هم بد مي گن ! منم كه تا حالا دم بهتلشون ندادم براشون شدم يك موجود از خودراضيه دماغ سربالا ! بارون مياد بيرون و و با خودم مي گم اين حقش نيست كه كه من الان مجبور باشم كاري را كه يك زماني با تمام وجود دوست داشتم ؛ با نفرت در يك محيط جهنمي انجام بدم در حاليكه با تمام وجود دلم مي خواد بيرون زير بارون بايستم تا شايد تمام عقده ها و دلچركينيها و ظاهر سازيه و افسردگيها پاك بشه و بشم اوني كه دلم مي خواد !

امسال يك روز باروني !
توي اتاقم نشستم ؛ اتاقي با يك پنجره به روي يك ديوار خاكستري و سقفي ايرانيتي ! تمام سهم من از بارون صداي اونه ! نشستم و با غصه به زندگي رفته و ادمهايي كه از زندگيم خارج شدند فكر مي كنم ! تمام خاطرات روزهاي باروني مياد جلوي چشمم ! چرا من از بارون هيچ خاطره خوشي ندارم ؟؟ هميشه دلم مي خواست زير بارون باشم و از اونجايي كه بودم راضي نبودم ! احساس مي كردم كه لياقت من بيشتر از اينه و من اوني نيستم كه بايد باشم ! و در حق من ظلم شده ! و تا اينجا تمام ادمها بودند كه در حق من ظلم مي كردند و امروز اين خودمم كه نقش شكنجه گر را ايفا مي كنم ! با اينكه به ظاهر اوني شدم كه دلم مي خواست ! ولي چرا اينجام پس ؟ چقدر قانع بودم من!! دانشگاه رفتم وكارم را عوض كردم ! دوستهاي زيادي پيدا كردم و دنبال اون چيزي كه مي خواستم رفتم و بهش رسيدم ! وقتم را فقط و فقط براي خودم استفاده كردم و نذاشتم هيچ كس استثمارم كنه ! پس چرا هنوز راضي نيستم ؟؟ ميرم زير بارون وايميستم تا بشورد و ببرد انچه شستني و بردنيست و ميشويد و ميبرد نه حسرتي به جا مونده و نه حسادتي ؛ نه دلگيري اي و نه استرسي. ساعتها زير بارون راه ميرم و ميذارم صيقليم كنه اين بارون ! روح زنگار گرفته من بارون اسيدي مي خواد انگار !! عقده تمام اين سالها كه دلم مي خواست زير بارون باشم را تلافي مي كنم ولي نميتونم بشم اوني كه دلم مي خواد ؛ چون ديگه نميدونم دلم چي مي خواد !! و باز هم ته دلم ميگم اين حقش نيست كه اينجوري راكد بمونم ولي ديگه برام اهميت نداره ديگران چه كار مي كنند . اونچه برام مهمه اينه كه حالاكه اينجام چه كار بكنم تا به اوني كه حقمه برسم ! ولي حق و سهم من ازين دنيا چيه ؟

نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٠/٢٤ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

چقدر دلم يك دسته بزرگ نرگس مي خواد!
ميگفت هر شات ليزر را 1500 مي گيره ؛ بايد حساب كنم چقدر پول بايد جمع كنم !
بچه هاي دانشگاه هم موجودات خوبي هستند ولي نمي دونم چراباهاشون صميمي نميشم !
اين كفشهامو دوست دارم ولي خيلي زود از ريخت افتاد!
ازين دختره خبري نيست !!
دلم سفر مي خواد برنامه بذارم حداقل با تله كابين برم هتل تو چال !
چقدر دلم براش تنگ شده !
يادم باشه رفتم خونه بنويسم كه به استادم زنگ بزنم !
عابر بانك خالي !! برم ببينم كارتم هنوز اعتبار داره يا از بس پول توش نبوده بستنش !
و
شانس اورد اصلا موضوع را جدي نگرفتم وگرنه كلي خرج دك وپزم بايد مي كردم ! پالتو و كفش و روسري و...!
اينها تمام افكاري بود كه در حال رفتن به سر قرار از مغزم گذشت و اين اخري يك خورده منو به موضوع برگردوند .. چيكار دارم مي كنم . اينا همش به خاطر ناتواني تو يك نه گفتن ساده بود ! اصلا من كه ازين خانومه خوشم نمياد كه حالا تيكه هايي كه اون گرفته را بپسندم . فقط دارم ميرم كه به خودم بگم ببين من رفتم و نديده رد نكردم .و شايد به خودم بقبولونم كه احمق جان هر چقدر هم بخواي ظواهر را كنار بزني بازم توشون گير كردي و تيپ و قيافه برات مهمه ! براي اولين بار سر وقت رسيدم .
اي بابا اينا كه اومدن ! تو منتظر پرايد بودي خوب اين كه رنوه !! هاهاها! بسه نخند يك خورده كنترل كن جان من !
سلام و ...
ميرم عقب ميشينم و تكون نمي خورم !
نه خواهش مي كنم !
اي بابا ! بايد برم جلو ! سلام ! حالتون خوبه ! واي خدا جون ازون قيافه هاست كه من يك لحظه هم نميتونم تحمل كنم ! خدايا اخه منكه گفته بودم چشم سبزا رو فاكتور بگير ! اونم اين مدلي ! اي واي حيوني چقدرم به خودش رسيده ! ولي چرا شلوار سرمه اي با بلوز مشكي ! جوراباشو چجوري ببينم حالا ! اگه سفيد باشه كه بايد نيم ساعت را تو ده دقيقه خلاصه كنم ! خوشم مياد خوب اتو دست خودم ميدم ! خوب سركار خانوم شما كه خودت از رو رنگ جوراب طرفت را محك ميزني چطور انتظار داري اونا اونم اين پسراي اين دوره زمونه به رخت و لباست توجه نكنن و يكراست عاشق كمالات و فضايل اخلاقي شما بشن كه خودت هم تو وجودشون شك داري !
من جاي خاصي مد نظرم نيست ! مهمون شمام پس انتظار هيچ پيشنهادي از من نداشته باشيد !
بابا اين يارو چرا هيچ جا را فكر نكرده !پسر تو اين سن و سال حداقل يكي دوتا كافي شاپ بايد بلد باشه ! نه خوب لابد اونجاها پاتوقشه و نمي خواد با اين تشكيلات اونجاها بره ! مثل خودم ديگه ! بد نيست ادم منصف باشه !
از حق نگذريم خوب رانندگي ميكنه ! ولي زيادي محتاطه ! چرا به اين ماكسيماهه راه داد ! مرتيكه خيلي رودار بود!**
*شماهميشه اينقدر خوب رانندگي مي كنيد يا اينكه حالا حفظ ظاهر مي كنيد ؟**
نه من كلا ادم خونسردي هستم و سعي مي كنم تا جايي كه بتونم تو رانندگي اعصابم را خرد نكنم !
برو بابا ! حالا خوب شد اين خانومه اومدا ! وگرنه من با اين دق مي كردم ! پسره يك جا را نشون نكرده ! همينجوري داره دورشهر مي گرده ! راستي جوراباشم مشكيه و كفشاشم خوبه ! اخ اگه اونم با اين چشم بخواد به من نيگاه كنه ! با اين كفشاي ضايع !!
بسه ديگه بريم خونه ! اين خانومه هم كه دست بردار نيست ! مردم اينقدر از كمالات من و اين بيچاره تعريف كرد ! ولي اين چرا چشمش را باز نمي كنه ببينه ما كلي تفاوت داريم ! اصلا فاز خانوادگيمون جداست ! يعني واقعا ما اينطور به نظر ميرسيم كه اون اينجوري برام لقمه گرفته ! اخ اخ داره بحث و مي كشونه به بقيه دختراي فاميل ! اونا كه با شاه هم فالوده نمي خورن چه برسه به اين برنامه ها !
راستش دخترا همشون يك جورايي گيرن و اگر برنامه هاي پدربزرگم اينا نبود ؛ كلي عروسي داشتيم !**
يادم باشه يه چيزي ازين دخترا بگيرم كه اين بلا را از سرشون دور كردم .
جدي چرا من اين مسخره بازي را قبول كردم ؟؟ نكنه واقعا يك جور انتقام بود ازين پسرا ؟ اي بابا ؛ ولي خداييش هم پسره موجود خوبيه و هم خود اين خانومه واقعا بي قصد و غرضه ولي چيكار كنم اون يك ذره احتمالي را هم كه مي دادم از طرف خوشم بياد چشماي سبزش بر باد داد!!!
چقدر ساكته ! علي القاعده من بايد خجالت بكشم كه از وقتي سوار ماشين شدم دارم يك ريز حرف مي زنم و چرند مي گم ! خوب اينم يك كافي شاپ !! كي بود گفت يك جاي موند بالا ببرش ! اخه خنگول تو خودت جاي موند بالا مي شناسي كه حالا هم مي خواي رو سر پسر مردم خراب شي ؟
اي بابا اين از رفتار اجتماعي چيزي نمي دونه ! پسر بايد در را باز كني براي خانوما تا وارد جايي بشن ! وايستاده اون ته ! نه بابا ! اين بيچاره ساده تر از اين حرفهاست ! يا ازون مارمولكاست يا ازونا كه نمي دونن دختر را با كدوم خ مي نويسن !!
بابا من ازين خوشم نيومده ؛ كي رو بايد ببينم ! ديگه حوصله سئوال جواب را هم ندارم ! منكه تكليفم مشخصه ! تمام اون سئوالهايي رو هم كه راجع به سن و سال و خانوادش كردم براي گزارش به خاله ها و دختراشون بود !! يادم باشه ايندفعه ديگه زير بار اين حرف نرم كه ميگن با يك جلسه شخصيت طرف مشخص نميشه و بايد معاشرت كنيد چند جلسه ! هردفعه خر ميشم و چند بار پسر مردم را ميذارم سر كار و اخرش هم به خاطر همون دليل ساده اولي سر و ته قضيه را هم ميارم !
بابا وقتي يكي به دل ادم نچسبه ؛ نچسبيده ديگه !! اين دليل اين نميشه كه طرف ادم بدي باشه ولي خوب من با هر ادم خوبي نمي تونم كنار بيام ! اگه اينجوري بود كه تا حالا با خودم كنار اومده بودم !
واي بستنيش هم كه بد مزه است ! كاشكي منم كافه گلاسه مي خورم !
اينا نمي خوان دل بكنن ؟؟ مردم از بس مزخرف گفتم و شنيدم ! اين پسره هم كه بايد از زير زبونش حرف كشيد ؛ انگار من رفتم خواستگاريش ! شيطونه ميگه يك سئوال بغرنج بكنم توش بمونه ها ! برو بابا شيطون جان ! اين سئوالهاي سادشم به زور جواب مي ده !
من فكر مي كنم كه بهتره برم ! مامان اينها جايي مهمانند و منتظر منند كه برم اونجا ! ( لبخند ژكوندتو از صورتت بردار )
يعني چي ميگه ما رفيق نيمه راه نيستيم ؛ بي خيال ول كن برم ولي بدم نيست برسونتم ها ! به اين مي گن سو استفاده مشروع !!! واي رسيديم بالاخره !!
بسيار خوش گذشت و خيلي خوب بود كه شما را بعد از مدتها ديدم وشما اقا از ديدنتون خوشحال شدم و .... ( جان من ول كن اين مزخرفاتو ) من باهاتون تماس مي گيرم !!
بشين تا زنگ بزنم ! واي چقدر بايد رو مامانم كار كنم تا بهش زنگ بزنه و قانعش بكنه !! به اين ميگن اعتماد به نفس ! تو از كجا مي دوني اون ازت خوششش اومده ؟؟؟
ولي در كل خوب بود . فهميدم خيلي چيزها كه به ظاهر و در حرف برام مهم نيست در عمل برام مهمه و نتيجه اينكه زيادي حرف نزنم و ادعا نكنم !! ولي خداييش پسر بدي به نظر نميومد ؛ كاشكي مي تونستم معرفيش كنم براي فلاني !!! من كه اين خانومه را ديده بودم و مي دونستم مدل خانوادشون با ما فرق داره پس چرا تن به اين مسخره بازيها دادم ؟؟؟ در ضمن منكه مي دونستم هنوز كلي از خوددرگيريهام مونده و حل نشده و امادگي ورود ادم جديد به زندگيم ندارم ؛ چرا اينهمه خودم را عذاب دادم ؟؟ تازه قسمت سختش مونده !! ميدونم كه بر مي گرده و ميگه حالا چند جلسه معاشرت كنن و اخلاقاشون دست هم بياد !! يا اينكه با يك جلسه كه نميشه قضاوت كرد !! واي بميرم زير بار نمي رم !! دليل ازين منطقي تر ؟؟ طرف چشماش سبز بود !!


نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٠/٢٤ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

از وقتي بلاگ اسكاي خراب شده ؛ يه جورايي نوشتنم نمياد ؛ با اينكه كلي تو دلم حرف بود ولي واقعا حرفها هم تاريخ مصرف دارن و اگه از تو دل ادم تا مدتي بيرون نيان : همون تو مي پوسن و مي گنندند و بهتره كه همون جا بمونن! به خصوص غرغرها ! دست من كوتاه است و هيچ كاري نميتونم بكنم براي مملكتي كه از پايبست ويران است ! بايد قبول كنم كه خيلي چيزها از كنترل من خارج است و من نمي تونم هيچ تغييري توش ايجاد كنم ! حالا بشينم حرص بخورم كه تو اين مدت چقدر سهل انگاري و چقدر مال مردم خوري شده ! من سعيم را به اندازه توان خودم كردم و ديگر هيچ !
حال روحيم بد نيست !خوبه در حقيقت ! ولي به يك نوع سكون رسيدم نه خوب ونه بد ! بي تفاوتي ! هرچه پيش ايد خوش ايد ! دم را غنيمت شمار و ..! و خيلي خوب ميدونم كه بايد ازين حال بيام بيرون ! معمولا سال يك بار حتما اينجوري ميشم و در اين حالت است كه تصميمهاي مهمي مي گيرم بدون اينكه روشون فكر كنم و يك خورده بعد تازه مي فهمم چه غلطي كردم ! و جالب اينه كه نميدونم چرا همه تصميمهايي كه بايد روشون فكر كرد ؛ اين موقع به ادم پيشنهاد ميشن ! يادمه پارسال تو همين شرايط بودم كه يكي بهم پيشنهاد كرد كه يك دفتر بزرگتر بگيريم و با هم كار كنيم و خيلي را حت حرفش را قبول كردم ! كلي هم سر اين ماجرا ضرر دادم ! مي دونستم كه روي اين قضيه بايد بيشتر فكر كنم و شرايط را بسنجم ولي اينقدر ريلكس با موضوع برخورد كردم كه تصميمهام براي خود خسيسم هم تعجب اور بود !
حالا اون يك موضوع شخصي بود و ضررش را هم خودم دادم و اخرشم برگشتم دفتر خودم !چشمم چهارتا ولي تجربه خوبي بود كه ديگه تو اين شرايط تصميم نگيرم !
ولي امان از اين بي خيالي ! خيلي وقت پيش تو اون بدو بدوهاي مريض داري يكي كه رودربايستي داشتم باهاش گفت كه مي خواد منو با خواهرزاده اش اشنا كنه و شايد كار خيري صورت بگيره و همون موقع يك جورايي دست به سرش كردم و به خودم هم گفتم حتما دفعه بعد دودرش كنم ! و امروز زنگ زد دوباره و ازونجايي كه كاملا رو مود بيدردي بودم بهش گفتم با پسره بيچاره فلك زده قرار بزاره ! اخي از نامردي خودم شرمم گرفت ! من خودم را ميذارم جاي اون پسره دلم مي خواست كله طرف را بكنم اگه ميدونستم تو دلش چي ميگذره !
تلفن را كه قطع كردم كلي گيچ بودم در حقيقت بايد غصه مي خوردم و يا خجالت مي كشيدم كه چرا جواب مثبت دادم در حاليكه از حالا مي دونم كه تنها به خاطر رودربايستي با طرف دارم ميرم اونجا !
بدينوسيله از كليه اقايون معذرت مي خوام كه يكي از هم جنساشون را سر كار ميذارم ! و ككم هم نمي گزه !!
خلاصه ميدونم كه پنجشنبه ميرم اونجا و كلي هره و كره ميكنم و از شانس منم پسره ازونا در مياد كه به قول خودشون از دخترهاي خاكي خوششون مياد و حالا خر بيار و باقالي بار كن ! من كه اصلا طرف را به ديد خريداري !! نگاه نكردم مجبورم كليه خلاقيتم را به كار بگيرم و يك عيب و ايرادي روي طرف بذارم !!!!!! چقدر من خبيثم ! !! خدايا پسران مردم را از شر چنين ديباهاي خبيثي حفظ كن !

نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٠/٢۳ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

اين بلاگ اسكاي هم خوب مارو سر كار گذاشت . خوب منم كوچ كردم اينور فعلا تا سر فرصت ببينم چكار بكنم.
يواش يواش دارم وارد زندگي عادي ميشم دوباره . خودم كه كاملا حس مي كنم كه يك دوره گذر را تجربه كردم و تمام اون سكون و بي تحركي همه و همه جزو خصايص اون دوره بود . دقيقا مثل موقعي كه سر ادم تو يقه بلوز يقه اسكي گير بكنه و يقه هم اونقدر بلند باشه كه هرچي ميكشيش تموم نشه !! بدترين راهي را كه تونستم انتخاب كردم ؛ يعني موندن تو خونه و محروم كردن خودم از تماس با ادمها و اين خيلي اذيتم كرد . هر كدوم از كارهام كه تمام شد هيچ جايگزيني براشون نذاشتم و يجورايي كاملا بازنشسته شدم ولي اين كاملا بدترين انتخابم بود . در هر صورت اونقدر از خودم شناخت دارم كه بدونم اين ادمهان كه منبع انرژي و خلاقيت من هستند . البته اين مرگها و مهاجرتهاي ادمهايي كه دوستشون داشتم هم بي تاثير نبود .اين واقعيتيه كه اونچه دوست داري براي هميشه نخواهد ماند ولي اين حق را هم نداري كه تمام روابط خوب را قطع كني ؛ فقط به خاطر اينكه نمي خواهي زجر بكشي ! خوشبختي يعني اينكه تو از خودت راضي باشي و تو اين مدت من از خودم راضي نبودم . اين پرسشهاي چرا و اخرش كه چي ؟ كه در رابطه با زندگي اينجور مواقع مياد تو ذهن ادم بدجور خطرناك است . البته خودم مي دونم كه هنوز كاملا از حال و هواي افسردگي بيرون نيومدم و كلي راه دارم تا زندگي عادي ولي خوب تا همينجاش هم كلي خوب است .
كلي از حرفهام را اين مدت نوشتم و كنار گذاشتم و حالا كم كم اينجا ميذارمشون .
فقط اميدوارم بلاگ اسكاي زودتر درست بشه چون من از يك سري متنهام هيچي ندارم و حداقل بتونم اونها را تو كامپيوتر خودم ذخيره كنم .
اینم پست اول تو محله قديمی !

نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٠/٢۳ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط دیبا نظرات () |

Design By : Night Melody