دیبای چهلتکه

در بدترین حال و روز هم که باشم، دیدن یک جوانه حالم را خوش می کند، یک غنچه و یا برگ نازک و ظریفی که تازه از سرشاخه رسته باشد. انگار یک جورایی امیدوار می شوم و نیرو می گیرم، دنیا برایم مهربانتر می شود و روشنتر، یک وقت هایی این جوانه کوچک سریک شاخه نیست، توی دل عزیزی است که خودش برایم موهبتی ارزشمند است، آنوقت است که ارج و قرب جوانه کوچک چند برابر می شود و شادی به ارمغان اورده اش صدها برایر.... یک جور شادی زیرپوستی ، لبخندهای بی وقت و غنج رفتن های دل. برای موجودی به کوچکی دانه لوبیا . بعد فکر می کنم که وقتی بدنیا بیاید چه حالی خواهم داشت، می توانم با او بازی کنم؟ مرا دوست خواهد داشت؟ چه شکلی است؟ دختر است یا پسر؟ به تمام خاطراتم با مادر و پدرش می اندیشم،رحالا یک شادی کوچک برایم به ارمغان اورده اند،وشادی زیر پوستی و لذت بخش ، شادی سال نود و چهار
نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱۱ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

وقتی پشت چراغ قرمز، دسته نرگس را توی دستهای پسرک گلفروش دیدم شوکه شدم! مگر فصل نرگس شد؟ هنوز داوودی های رنگارنگ پاییزی را ندیده ام که نرگس آمده ،!! بعد کمی که آرامتر شدم یادم افتاد که امسال اگر سفر کوتاه عاشورا را فاکتور بگیرم ، فقط یک چند ساعتی پاییز داشتم و طبیعت وگرنه که کلا دور افتاده ام از گل و برگ و درخت و تمام ارتباطم نگاهی از دور به درختان بلند قامت خیابان مسیر هر روزم است ولاغیر... کار و آدم ها جای همه ارتباطم را با طبیعت پر کرده اند و حتی نیازش را هم ندیده ام، هر روز از کنار باغ گلی رد می شوم و رنگ تند سیکلامن ها چشمم را خیره می کند و وعده می دهم که عصر سری بهش می زنم ولی وقتی کهکارم تمام می شود دیگر در باغ به رویم بسته است، این پاییز در هیچ برگریزانی قدم نزدم و زیر بارانی راه نرفتم، چون انگار می خواستم جبران لحظاتفقدان سال پیش را بکنم که در حسرت چنین موقعیتی بودم. لحظه لحظه وضعیت فعلیم رویایی است که پارسال همین روزها برایم غیرممکن می نمود، اما با توجه به خوی وحشی و طبیعت گردم اگر به این وجه توجه نکنم دیر یا زود صدایش در خواهد آمد،، زودتر باید خودم را به دسته گلی میهمان کنم ،
نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱٤ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مدتهاست تصمیم گرفته بودم هرچه استفاده نمی کنم رارد کنم، از انباری شروع کردم و این شد که تمام زندگی تحصیلیم به صورت معکوس مرور شد، یعنی از جزوات فوق که دم دست تر بود تا پاک کن ها و اولین مدادنوکی های دبستان، اولین دفتر نقاشی ها و خلاصه خیلی از اولین ها، ، هم دور بود و هم نزدیک ، وسایل سفالگری، نقاشی دیواری، مجسمه سازی، دکوپاژ،مقارها و بوم هاو دستگاه بافت پارچه عظیم ! بعد لتراست ها و کلی وسایل که زمان دانشگاه طراحی می کردیم و حال به مدد کامپیوتر چقدر آسان شده همه چیز، کتابه و جزوات، کپی های یواشکی از کتابهای مرجع کتابخانه!! میز نور وهزار خرده ریز دیگر، و کارهاو پروژهها ی عملیکه حاصل شب بی خوابی های هفته های آخر بود و روزهای ژوژمان، دلم نمیاید دورشان بریزم، اینها به کناراز همه سخت تر کلی وسیله برای کارها و برنامه هایی که توی ذهنم دارم و سالهاست که اجرا نشده و نمی دانم باید دور بریزمشان یا نگهشان دارم شاید روزی اجرایشان کنم.و می دانم این روز شاید باز هم به این زودی ها نرسد. دفتر نقاشی های آمادگیم را ورق می زنم، تابلوهای نمایشگاه آخر را جابجا می کنم، رنگ ها و بوم های خالی را نگاه می کنم، دختر هنرمند زندگیم هم مثل تمام این وسایل در شلوغی های روزمره مدفون شده و خاک گرفته است
نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢۸ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

"رفتن"!
رفتن که بهانه نمیخواهد,
یک چمدان میخواهد از دلخوریهاى تلنبار شده و گاهى حتى دلخوشیهاى انکار شده...
رفتن که بهانه نمیخواهد, وقتى نخواهى بمانى, با چمدان که هیچ بى چمدان هم میروى!

"ماندن"!
ماندن اما بهانه میخواهد,
دستى گرم, نگاهى مهربان, دروغهاى دوست داشتنى, یک فنجان چاى, بوى عود,
یک اهنگ مشترک, خاطرات تلخ و شیرین...
وقتى بخواهى بمانى, حتى اگر چمدانت پراز دلخورى باشد خالى اش میکنى و باز
میمانى... میمانى و وقتى بخواهى بمانى, نم باران را رگبار مى بینى و بهانه اش
میکنى براى نرفتنت!

ارى,
امدن دلیل مى خواهد
ماندن بهانه
و رفتن, هیچکدام... !

پ.ن : نمی دانم منبعش کجاست

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٢ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

عروسی دختردایی وسطی است اونور دنیا

به مدد تکنولوژی تند و تند عکس ها می رسند و آنهایی که رفته اند حواسشان هست ما که مانده ایم چقدر دلمان آنجاست

داماد اولین داماد غیر ایرانی است

عروس فرنگی زیاد داشته ایم ولی داماد نه

حالا هم داماد ریشه هندی دارد و در انگلستان بدنیا آمده

عروسی در دو قسمت هندی و ایرانی برگزار می شود، صبح هندی و عصر ایرانی

به عکس ها نگاه می کنم

ترکیب آدم ها برایم آشناست

این آدم ها همیشه برای شرکت در غم و شادی هم از هر جای دنیا هم که شده خود را به یکدیگر می رسانند

مگر اینکه مثل اینبار سفارت خانه ای دیر بجنبد یکی عقب بماند

عکس بعدی از راه می رسد، دختردایی وسطی در لباس ساری سرخ رنگ، زیباتر شده است، عشق چهره اش را گلگون کرده و کاش همیشه همین برق در نگاهش باشد

عکس بعدی پسرخاله ها و پسردایی های آنور آب

چه لبخندی به یادگار گذاشتی در نگاهشان پدر بزرگ، می دانم که به جز لبخندش مهر و مودتی که بین اعضای این خانواده ایجاد کرده هم ارثیه ارزشمندیست که باید قدر دانست

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۸ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

راستش را بخواهید این روزها حالم خوب است، خیلی خوب

همه چیز بر وفق مراد است.

پروژه هایی دارم که  امید است بتوانم به پول تبدیلشان کنم.

ارتباطات ارزشمند ولی ویرانم را دوباره بازسازی کرده ام.

هدف های جدید و متناسب با توانایی هایم انتخاب کرده ام.

رابطه های فرسایشی را حذف کرده ام.

دوران نقاهت را می گذرانم و حال روانم رو به بهبود است.

ارتباطات جدید برقرار کرده ام.

سعی می کنم تا جایی که می توانم جدی با خلل ها و نقاط ضعفی که تا کنون باعث عقب ماندنم شده مبارزه کنم و یک سری عادت ها و ترس ها را کنار بگذارم.

بهای زیادی هم بابتش می دهم ولی فکر کنم ارزشش را دارد.

کند پیش می روم ولی راضیم.

فکر می کنم کم کم مسیر جدیدی که باید طی کنم دارد از میان مه نمایان می شود و از سردرگمی نجات پیدا می کنم و این حالم را بهتر می کند.

پاییز و زمستان سختی را پشت سر گذاشتم و هنوز اتفاق های خوبی که در بهار امسال افتاد باورم نمی شود. اتفاق هایی که در هیچ یک از لحظه های پاییز و زمستان خوابش را هم نمی دیدم و امیدی به وقوعش نداشتم.

خداوند معجزه را به من نشان داد و من هم تصمیم دارم در عوض انسان موثری باشم در روی زمین.

انسانی که می تواند با استفاده از توانایی هایش روزگار بهتری بسازد.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/۱٦ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

یکی از جاهایی که تو خانه ها بهش دقت می کنم توالت هاست. توی هر خانه که می روم به دکوراسیون توالتشون بیشتر از مبلمان سالن دقت می کنم. یعنی بعد از مهمانی اگر از من بپرسند خونه چطور بود می گویم توالتشون خیلی با سلیقه چیده شده بود یا دستشوییش خیلی کوچیک بود. به هر حال چون عادت دارم در بدو ورود به خانه دست هایم را بشورم سر و کارم به آنجا می افتد و گفتم که نگویید چقدر شا.شو است.

مثلا چند روز پیش جایی رفته بودم که توالتش را به سبک روستیک تزیین کرده بود. با آینه هایی که درون دیوار کار شده و تاقچه های کوچک و گلیم ...

یا خانه دختر خاله جان که مثل بقیه خانه اش باصفاست با آینه چوبی و کاشی های سبز و قهوه ای... و کلا فضای خوبی است برای فرار از شلوغی و تجدید قوا برای پیوستن به جمع!

یا جای دیگر که که پر از سبد گل خشک های معطر است و شمع و سنگ و...

اما هر کار می کنم هیچ بلایی نمی توانم سر توالت و دستشویی خودم با کاشی های سردخانه ای سفید و کاسه دستشویی گنده اش بیاورم. وقتی میهمان دارم گلدان گل طبیعی و در مواقع عادی گلدان بامبو...

خوب اعتراف می کنم که روده های من هم کمی شرطی هستند و تا برایشان کتاب نخوانم زحمتی به خودشان نمی دهند و به همین خاطر تاقچه کوچکی هم که هست همیشه پر کتاب است مثل بقیه جاهای خانه...

چند روز پیش تو فریزم هم کتاب پیدا کردم!

به هر حال این مدت هر جا می روم سعی می کنم ایده بگیرم برای توالت آرایی به هر حال الان پول تعویض روشویی قدیمی را ندارم ولی شاید چند تا تاقچه دیگر اضافه کنم و یک سر و سامانی به وضعیت گلدان ها بدهم برای پشت پنجره چون از قضا نور خوبی هم دارد که این را در خانه خاله جان کشف کردم ...

اعتراف می کنم وسایل تزیینی را دوست دارم ولی چون حوصله گردگیری ندارم معمولا بی خیالشان می شوم و چون تمیز کردن کتابخانه ها به اندازه کافی انرژی می برد. ولی به هر حال شاید برای توالت تبعیض قائل شدم .چون کلی وسایل خوشگل برای دستشویی دارم .

پ.ن: نمی دانم چرا این خزعبلات را ایجا نوشتم ! شاید برای اینکه سال ها بعد که داشتم مرور می کردم روزهای اخر اسفند 92 چه دغدغه ای داشتم فکر کنم که مهمترین مشغولیتم توالت سرد خونه بوده و هیچ مرگم نبوده و اصلا هم اشکی تو چشم هام نبوده و خشمی تو دلم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٢۳ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Night Melody